سه سال!!!
درست همزمان با سه سال شدن وبلاگم می خوام یک مدتی رو برم مرخصی ...
میخوام تا زمانی که یک مینیمال یا یک قطعه درست و درمون ادبی ننوشتم نیام ...
نمی دونم چقدر طول می کشه ...
پ.ن : سه سال قبل درهمچین روزی پستی رو نوشتم که حالا بعد از سه سال خلافش بهم ثابت شد ...
24 سالگی ام ...
متولد شدن هدیه گرفتن تمام دنیاست ...
۲۴ ساله شدم ...
پ.ن : آهای زنبور بی عسل که بی سر و صدا می ایی و میروی در چه حالی؟
من و لباس سفیدم
روز ۶ فروردین بالاخره رسید ...
بالاخره رویای کودکی و لباس سفید و دست و شادمانی و هیاهو ...
تجربه ای فراموش ناشدنی ...
پ.ن : در اولین فرصت کارت عروسی ام را در وبلاگ خواهم گذاشت ...
تاخیر
چند گاهی است که دسترسی ام به اینترنت دشوار شده است
بر من ببخشید ...
پ.ن : در گیر و دار بساط عروسی ام هستم ...
شاهکار واقعی ...
حالا تبديل به يكي از سرشناس ترين نقاش ها شده بود ...نُه نمايشگاه برگزار كرده بود ...
هر كسي يكي از تابلوها را شاهكارش قلمداد كرده بود ... اما خودش وعده داده بود كه در آخرين نمايشگاهش شاهكارش را معرفي خواهد كرد ...
....
روز افتتاحيه عده زيادي جمع شده بودند و همه بي صبرانه منتظر پرده برداري از تابلويي بودند كه مي دانستند ساليان زيادي برايش وقت صرف شده است ...
...
تابلوي شاهكار نقاش چيزي نبود جز يك نماي كامل از مادرش به صورت لخت مادرزاد ... شايد تنها مادرش انگيزه وي را درك كرد ...

