ابــــرکاکیــا
شبکه تارعنکبوتی نوشته های من
دوری
دوست دارم عاشقانه ترین تصنیف ها را برایت بسرایم دوست دارم ناب ترین نیایش ها را تقدیمت کنم اما نمی دانم چه حکایتی است که تنها هنگامیکه شدیدا سردرگمم و در کار خود حیران ، زبانم باز می شود دوست دارم بگویم که می دانم دوستم داری و می دانم که تو نیز می دانی که چقدر دوستت دارم می دانم که از آزمایشات تو سربلند بیرون نیامده ام اما تو باز هم مرا دوست داری مگر می شود بزرگی به بزرگی تو نبخشد و عفو نکند؟ خوب می دانم که لطف تو بیشتر از جرم ماست !!
چه کسی می گوید حس نمی شوی که من با تمام وجود حضورت را حس می کنم حضوری دایمی ، تو می دانی که همیشه دوست داشتم خوب باشم دوست داشتم بهترین باشم اما نیستم می دانم که نیستم
پروردگارم دلم برایت تنگ شده است خودم هم نمی دانم ریا می کنم یا نه تنها تو می دانی و بس و تو می دانی که هر چه از ذهن و احساسام خطور می کند می نویسم
نمی دانم چرا آن لحظات شیرین تکرار نمی شود آن لحظاتی که مانند کشف و شهودی بر دلم جاری می شدی و تمام وجودم را خود خودت فرا می گرفتی لحظاتی که با فکر کردن به اینکه پناهگاهی همچون تو دارم گام هایم استوار می شد لحظات خالصی که هیچ گاه طعم خوشبوی آن را از یاد نمی برم اما مرا چه شده است که حتی خوابی هم نمی بینم که در آن بزرگی قدم گذاشته باشد؟
مرا چه شده است که اینسان کم رنگ شده ام اینسان رنگ باخته ام و اینسان دور شده ام !!!
چه کسی می گوید حس نمی شوی که من با تمام وجود حضورت را حس می کنم حضوری دایمی ، تو می دانی که همیشه دوست داشتم خوب باشم دوست داشتم بهترین باشم اما نیستم می دانم که نیستم
پروردگارم دلم برایت تنگ شده است خودم هم نمی دانم ریا می کنم یا نه تنها تو می دانی و بس و تو می دانی که هر چه از ذهن و احساسام خطور می کند می نویسم
نمی دانم چرا آن لحظات شیرین تکرار نمی شود آن لحظاتی که مانند کشف و شهودی بر دلم جاری می شدی و تمام وجودم را خود خودت فرا می گرفتی لحظاتی که با فکر کردن به اینکه پناهگاهی همچون تو دارم گام هایم استوار می شد لحظات خالصی که هیچ گاه طعم خوشبوی آن را از یاد نمی برم اما مرا چه شده است که حتی خوابی هم نمی بینم که در آن بزرگی قدم گذاشته باشد؟
مرا چه شده است که اینسان کم رنگ شده ام اینسان رنگ باخته ام و اینسان دور شده ام !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:4 | یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
پــــــــــــدر
پدرم از من رنجید اما من قصدی نداشتم نمی خواستم او را برنجانم همه اش یک هتفاق بود او فکر می کند من مسوولیت پذیر نیستم شاید هم درست فکر می کند او برایم اسطوره ای گرانبهست دوست دارم به او بگویم که چقدر دوستش دارم دوست دارم بداند که چقدر برایم ارزشمند است دوست دارم او بداند که من هنوز خامم و اگر کاری را که او گفته از یاد می برم نه به این خاطر است که بر سخن او وقعی نمی نهم دوست دارم بداند که چقدر از نارحتی اش ناراحت می شوم دوست دارم تمام خوبی های دنیا را نثارش کنم اما افســـــــوس که اینقدر فرزند خوبی نیستم که بتوانم خوبی هایم را مایه افتخارش کنم دوست دارم فریـــــــاد بزنم و بگویم چقدر از اینکه او را دارم راضی ام دوست دارم بداند که او یکی از بزرگ ترین الطاف الهی در حق منست!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:3 | یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
کمال
کسی از من پرسید انسان کامل بودن بهتر است یا کاملا انسان بودن؟
و من می گویم مهم تنها انسان بودن است حال انسان کامل بودن یا کاملا انسان بودن تفاوت نمی کند.
و من می گویم مهم تنها انسان بودن است حال انسان کامل بودن یا کاملا انسان بودن تفاوت نمی کند.
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:3 | شنبه سی ام اردیبهشت 1385
آرامش
نمی دانم این آرامش قبل از طوفان است یا آرامش بعد از طوفان ؟! اما مهم این است که الان طوفان نیست و هیچ دلم نمی خواهد از پوست خود تکان بخورم به قیمتی که این آرامش را از دست بدهم چراکه همیشه در طلب رسیدن به آرامش بیشتر همین مختصر را هم از کف داده ام پس به خود می گویم : این نقد بگیر و دست از ان نسیه بدار.
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:2 | شنبه سی ام اردیبهشت 1385
غـــــــــــــرور
غرور کاذب و تکبر دو اصل هستند که ریشه در حماقت انسان ها دارند به راستی به چه بنازیم و به چه تکبر کنیم؟
غرور تنها در یک صورت جلوه حقیقی پیدا می کند و آن این است که انسان واقعی باشیم و به انسان بودنمان ببالیم ، افتخار کنیم که پایگاه خلیفة الله را به دست آورده ایم ، افتخار کنیم که پروردگاری داریم که یک لحظه از ما غافل نیست ، ببالیم که آن قدر مهم هستیم که در بوته آزمایش قرار می گیریم و اینجاست که غرور به معنای منیت نیست و بار معنایی زیبایی می یابد .
غرور تنها در یک صورت جلوه حقیقی پیدا می کند و آن این است که انسان واقعی باشیم و به انسان بودنمان ببالیم ، افتخار کنیم که پایگاه خلیفة الله را به دست آورده ایم ، افتخار کنیم که پروردگاری داریم که یک لحظه از ما غافل نیست ، ببالیم که آن قدر مهم هستیم که در بوته آزمایش قرار می گیریم و اینجاست که غرور به معنای منیت نیست و بار معنایی زیبایی می یابد .
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:2 | جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385
دوست داشتن
گفتم : چقدر دوستم داری؟
گفت : توصیفش مشکل است
گفتم : اگر از هم جدا شویم چه می کنی ؟
گفت : من بیماری مزمنی دارم و ان این است که هیچگاه نمی توانم خاطرات را فراموش کنم و چند سالی طول می کشد تا بتوانم خود را باز یابم .
و هنگامیکه بعد از 6 ماه خبر ازدواجش را شنیدم توانستم دوست داشتنش را توصیف کنم و به عمق بیماری مزمن او پی ببرم !!!
گفت : توصیفش مشکل است
گفتم : اگر از هم جدا شویم چه می کنی ؟
گفت : من بیماری مزمنی دارم و ان این است که هیچگاه نمی توانم خاطرات را فراموش کنم و چند سالی طول می کشد تا بتوانم خود را باز یابم .
و هنگامیکه بعد از 6 ماه خبر ازدواجش را شنیدم توانستم دوست داشتنش را توصیف کنم و به عمق بیماری مزمن او پی ببرم !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:1 | جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385
روزنه
روزنه را دریاب حتی اگر آن قدر کوچک باشد که تنها یک اشعه ازان عبور کند و آن قدر به آن خیره شو تا نور تمام وجودت را در بر گیرد!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:0 | چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
مهمانی
با من گام بردار ، دستت را در دستان من بگذار می خواهم تو را به جشن رویاهایم دعوت کنم همراه من به آن مهمانی قدم گذار مهمانان این مهمانی دوستی و مهربانی ، صفا و صمیمیت ، محبت و زیبایی ، امید و آرزو ، شور و شوق ، سادگی و بی ریایی ، تواضع و وفاداری اند عشق و صداقت هم در راهند جشنی ست ساده اما با شکوه ، با من بیا مهمانان منتظرند!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:59 | چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
سرما
بگذار ندانند که می نویسی تا از تمام احساسات بد و منفی خالی شوی هدف گذراندن زمستان روح است گاهی اوقات نوشتن تنها وسیله ایست برای تخلیه روح و هدف وسیله را توجیه می کند حتی اگر نوشته هایم سرد باشد درونم آتشی بر پاست آتشی که به آب شدن برف های روحم کمک می کند اگر یخ نبندی هیچ گاه گرما را حس نمی کنی من شکوفه خواهم زد می دانم.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:59 | سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
عشـــــــــــــــــــــــق
کسی از من پرسید عشق برایم چه مفهومی دارد و من می گویم:
عشق یعنی او را همانگونه که هست عاشق باشی به او حق انتخاب دهی عشق یعنی طرز تفکر و رفتار کسی برایت ارزشمند باشد ارزشی ماورای ارزشی که برای تفکر بقیه قایل هستی عشق یعنی اینکه قلب او را لمس کنی و اما قلب او نفشاری عشق یعنی شناخت شتاختی عمیق ، در عشق تسخیر معنا ندارد ما مسخر می شویم واما کسی را مجبور به مسخر شدن نمی کنیم عشق یعنی اینکه بدون اینکه به او نگاه کنی یا دستانش را بفشاری حتی از فکر کردن به او دلت بلرزد لرزشی که تمام وجودت را بگیرد وقتی عاشق می شوی همه چیز زیبا می شود وقتی حضور ندارد حضورش را حس می کنی و از تفکر حضورش سر مست می شوی جانی تازه می گیری و دنیا را از دریچه ای دیگر می بینی و اگر توهم عشق به وصال انجامید تراژدی دیگری آغاز می گردد تراژدی ای همسان تمام تراژدی های تاریخ به همان تلخی !
عشق یعنی اینکه با چشمان باز دوست بداری نه اینکه چشمانت را ببندی و تصور کنی عاشق شده ای عشق حقیقی مستلزم زمانی طولانی ست چرا که از شناختی همه جانبه حاصل می گردد.
عشق یعنی او را همانگونه که هست عاشق باشی به او حق انتخاب دهی عشق یعنی طرز تفکر و رفتار کسی برایت ارزشمند باشد ارزشی ماورای ارزشی که برای تفکر بقیه قایل هستی عشق یعنی اینکه قلب او را لمس کنی و اما قلب او نفشاری عشق یعنی شناخت شتاختی عمیق ، در عشق تسخیر معنا ندارد ما مسخر می شویم واما کسی را مجبور به مسخر شدن نمی کنیم عشق یعنی اینکه بدون اینکه به او نگاه کنی یا دستانش را بفشاری حتی از فکر کردن به او دلت بلرزد لرزشی که تمام وجودت را بگیرد وقتی عاشق می شوی همه چیز زیبا می شود وقتی حضور ندارد حضورش را حس می کنی و از تفکر حضورش سر مست می شوی جانی تازه می گیری و دنیا را از دریچه ای دیگر می بینی و اگر توهم عشق به وصال انجامید تراژدی دیگری آغاز می گردد تراژدی ای همسان تمام تراژدی های تاریخ به همان تلخی !
عشق یعنی اینکه با چشمان باز دوست بداری نه اینکه چشمانت را ببندی و تصور کنی عاشق شده ای عشق حقیقی مستلزم زمانی طولانی ست چرا که از شناختی همه جانبه حاصل می گردد.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:58 | دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
اهمیت ندارد
چه اهمیت دارد اگر بگویند تو دنیا را زشت می بینی چه اهمیت دارد اگر تصور کنند تو بدبین هستی یا تصور کنند فقط زنده ای اما زندگی نمی کنی مهم این است که تو می دانی زنده بودن یعنی درد کشیدن مهم این است که او هم می داند زنده بودن یعنی رنج بردن ( انا خلقنا الانسان فی الکبد : ما انسان را در رنج آفریدیم ) مهم این است که زیادی وجود داری که دچار بی قراری و نا آرامی می شوی مهم این است که بی قراری چون مسوولیت را حس می کنی و درک می کنی چرا : آسمان بار امانت نتوانست کشید باید خود را نقد کنی تا به خود مطلوبت نزدیک شوی نه اینکه تنها خود را دوست بداری!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:58 | دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
درد
درد به مغز استخوانم رسیده است حکایت همان ( زخم هایی است که روح را به آهستگی در انزوا می خورد و می تراشد )
بدون اینکه بخواهی قدم به این دنیای لعنتی می گذاری و دردناک تر این است که نمی توانی میزان درد بودن را تعیین کنی باید باشی و درد بکشی !!!
بدون اینکه بخواهی قدم به این دنیای لعنتی می گذاری و دردناک تر این است که نمی توانی میزان درد بودن را تعیین کنی باید باشی و درد بکشی !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:57 | یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385
عشق
عده ای عشق را در رسیدن به معشوق منحصر می کنند و تمام سعی و تلاش خود را در نیل به این هدف صرف می کنند و اما اگر دست بر قضا اینگونه که انان در رویای خویش ساخته اند پیش نرفت در صدد آزار او بر می آیند و بر خود نام عاشق می نهند و در پشت نقاب به ظاهر عشق از هیچ آزاری دریغ نمی کنند و اینگونه است که عشقی بدین مقدسی را به لجن کشیده اند ان ها می خواهند تلقین کنندگان عشق حقیقی باشند اما نمی دانند که از آن حالت مقدس هیچ در نیافته اند و تنها توهم عشق است که آن ها را فرا گرفته است.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:57 | شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
حضور
عصیان درونم شعله می کشد آتشی که شعله های آن از چشمانم هویداست کجاست مسیحایی که جانی تازه در من بدمد دیر گاهی است که طعم ناب حضورت را نچشیده ام زمانی که سرشار می شدم و تنهای تنها در خلوتم تو بودی لحظاتی که لب تختم می نشستی و با حوصله به درد دل های این کشتی شکسته گوش می سپردی و اما اینک دیگر وعده ای نمی دهم که مرا به ساحل نجات برسان تا ..... چرا که می دانم حکایت همان حکایت همیشگی است.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:56 | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
کودکی
بزرگ می شوی و زندگی را دردناک تر می یابی کاش هنوز دنیایم همان عروسک ها و همان بازی ها بود کاش می شد دختر همسایه مان به من دوچرخه سواری یاد بدهد کاش پسر همسایه مان جوجه زرد رنگش را به کوچه بیاورد کاش وسایل خاله بازی را به کوچه ببرم و در کناری همه با هم بازی کنیم و من مادر شوم مادری که هر روز برای فرزندش جشن تولد می گیرد جشنی ساده و کودکانه و همه را به مهمانی فرا می خواند و دختر همسایه مان یکی از اسباب بازی هایش را در ورقی می پیچد و هدیه می آورد هدیه ، هدیه ، هدیه ، و آن هدیه مرا به اندازه تمام کودکیم شاد می کند.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:56 | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
عصیان
بودی و نبودم هستی و هستم خواهی بود و نخواهم بود عاشقم بودی و عاشقت بودم عاشقم هستی و عاشقت .... او که عاشقت بود عصیان کرد پس عصیان من هم عشق است.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:55 | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کمرم شکست.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:54 | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
قاف
از سیمرغ درونم بیست و نه مرغ در خوابند و تنها یکی در طلب یافتن قاف درونم بر آمده است.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:53 | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
باتلاق
دستام رو محکم دو طرف سرم گرفتم و دارم فکر می کنم اينکه چه جوری نهايتا به اين نتيجه رسيدم که بايد برم مهم نبود کجا بايد می رفتم ديگه زندگی توی لجن زار واقعا برام غير قابل تحمل شده بود هر چی می خواد بشه بشه به جهنم بالاتر از سياهی که رنگی نيست مهم اينه که بالاخره جرات کردم از اون زندگی نکبت بار دل بکنم و بزنم به چاک شک ، دعوا ، تحقير ، محدوديت، ... و حالا مطمئنم که کسی اونجا نگران من نمی شه شايد فقط خواهر کوچيکم واسم بی تابی کنه اونم بالاخره يادش می ره ...
بوی گند سيگار حالم رو به هم می زنه احساس می کنم داره تا عمق ريه هام می ره بر می گردم ببينم اين دود لعنتی از کجاست که بوی آشغال سوخته می ده ؛ به فاصله چند سانتی متری من نشسته و سيگار رو لای دو تا انگشتش نگه داشته و با مهارت خاصی دودش رو بیرون می ده به رو به رو خیره شده ظاهرش به آدم های متمول بی غم می خوره مثه کسایی که لای پنبه بزرگ شدن ست قهوه ای زده و ناخن های بلندش رو لاک قهوه ای زده خط چشم کلفتی کشیده و سایه ی پر رنگ قهوه ای و خط لبی که از یک سانتی لبش کشیده تا شاید بتونه کمی اونا رو قلوه ای نشون بده تو دلم با خودم می گم خوش به حالش از سر خوشی اومده تو پارک نشسته هیچ کس هم حتما بهش گیر نمی ده حتما مامان باباش امروزین اصلا حواسم نیست که دارم خیره خیره نگاش می کنم که یه دفعه بدون اینکه نگام کنه بهم می گه : خیلی آشفته ای ....
تو دلم می گم نکنه بفهمه از خونه در رفتم چی باید جواب بدم که ضایع نشم دارم به جوابی که می خوام بدم فکر می کنم که یه دفعه از دهنم می پره : آره بالاخره در رفتم ! ( این چه جوابی بود که دادم نکنه الان بره وبا مامور برگرده اما نه تا بخواد بره مامور بیاره من در می رم )
دارم تو افکارم دست و پا می زنم که پوزخندی می زنه و می گه : که چی؟
آره حق هم داره نفهمه و به نظرش خنده دار بیاد چون هیچوقت تو خونه ی ما نبوده که بفهمه نکبت یعنی چی و بهش می گم : تا حالا توی لجن زار زندگی کردی ؟ نه بهت نمیاد که توی لجن دست و پا زده باشی !
- قهقهه ای می زنه و می گه: و به حساب خودت وارد بهشت گمشده شدی ؟
- نمی دونم منظورت از بهشت گمشده چیه فقط می دونم هر جا برم از اون خونه لعنتی بهتره !
- جدأ ؟ پس بذار آخر خط رو بهت بگم !
سیگارش رو پرت می کنه و یکدفعه قیافه ی آرومش در هم می ره یه لحظه از حالتش می ترسم می گه :
- واسه شب اول مشتری زیاده نرخ هم بالاست بذار نگات کنم آها آره تیپت خوبه قیمت می ره بالا باید مواظب باشی سرت کلاه نره اما فقط همین امشبه که قیمت پیدا می کنی ( از لحنش بدم میاد احساس می کنم لختم تنم مور مور می شه چقدر بی پرده حرف می زنه ) ادامه می ده :
- از فردا شب به بعد باید التماس هم کنی و یه پولی هم دستی بهشون بدی تا یه جای خواب بهت بدن یه جایی که بتونی واسه چند ساعت کپه مرگت رو بذاری آستین مانتوش رو بالا می زنه جای چند خراش عمیق روی دستشه دوباره پوزخندی می زنه و می گه بعضی هاشون مریضن و واست یادگاری می ذارن و واسه اینکه بتونی این شکم صاب مرده رو سیر کنی باید تن به هر خفتی بدی البته شاید بعد ها دیگه اسمش رو خفت نذاری چون اگه دست مامور ها و خونه های عفاف نیفتی به این شغل عادت می کنی تازه اگه عرضه داشته باشی و خودت رو یه جوری به دبی و اون ور ها برسونی حسابی کاسبی می کنه !!!
دارم با خودم فکر می کنم این داره الکی شلوغش می کنه این جوری ها هم نیست چند لحظه ساکت می شم که یه دفعه بر میگرده نگام می کنه و چشاش برق می زنه میگه : حالا رفیق اهلش هستی می تونم امشب جایی ببرمت که خرج یک ماهت در بیاد اما باید قبلش یکی به قیافه املت برسیم این جوری که نمی شه .
حالتش کاملا با چند دقیقه قبل فرق کرده الان ترسناک شده یک جوری نگام می کنه که انگار می خواد حراجم کنه ! خودم رو جمع و جور می کنم و کوله م رو بر می دارم که در رم دستم رو می گیره سردی دستش تا عمق وجودم رخنه می کنه و سردم میشه می گه : رفیق اگه واقعا پایه ای می تونیم از این به بعد با هم باشیم
تنها چیزی که به ذهنم می رسه اینه که با تمام وجودم بدوم و ازش دور شم همین طوری که ازش دور می شم صدای قهقه ی و حشتناکش رو می شنوم و بیشتو می ترسم هوا تاریک شده و کنار پارک ایستادم و دارم به حرفاش فکر می کنم آقای مسنی میاد کنارم و می گه : خونه خالی در خدمتتون باشم .... وحشت زده نگاهی بهش می کنم و دوباره تا جایی که نفسم اجازه می ده می دوم اشکام دارن می ریزن خیلی احساس تنهایی می کنم و خیلی خسته ام توانی واسه راه رفتن ندارم دستم رو از دیوار می گیرم و روی پله خونه ای می شینم حالا تنها یک جمله ست که هی میاد تو ذهنم تا بهش فکر کنم و اون اینه : زندگی توی لجن زار خیلی بهتر از زندگی توی یک باتلاق کثیفه !
احساس می کنم دلم واسه همه تنگ شده بلند می شم و با اینکه می دونم چه جهنمی در انتظارمه اما به سمت خونه قدم بر می دارم انگار اون جهنم از همه جای دنیا بیشتر بهم احساس امنیت می ده !!!
بوی گند سيگار حالم رو به هم می زنه احساس می کنم داره تا عمق ريه هام می ره بر می گردم ببينم اين دود لعنتی از کجاست که بوی آشغال سوخته می ده ؛ به فاصله چند سانتی متری من نشسته و سيگار رو لای دو تا انگشتش نگه داشته و با مهارت خاصی دودش رو بیرون می ده به رو به رو خیره شده ظاهرش به آدم های متمول بی غم می خوره مثه کسایی که لای پنبه بزرگ شدن ست قهوه ای زده و ناخن های بلندش رو لاک قهوه ای زده خط چشم کلفتی کشیده و سایه ی پر رنگ قهوه ای و خط لبی که از یک سانتی لبش کشیده تا شاید بتونه کمی اونا رو قلوه ای نشون بده تو دلم با خودم می گم خوش به حالش از سر خوشی اومده تو پارک نشسته هیچ کس هم حتما بهش گیر نمی ده حتما مامان باباش امروزین اصلا حواسم نیست که دارم خیره خیره نگاش می کنم که یه دفعه بدون اینکه نگام کنه بهم می گه : خیلی آشفته ای ....
تو دلم می گم نکنه بفهمه از خونه در رفتم چی باید جواب بدم که ضایع نشم دارم به جوابی که می خوام بدم فکر می کنم که یه دفعه از دهنم می پره : آره بالاخره در رفتم ! ( این چه جوابی بود که دادم نکنه الان بره وبا مامور برگرده اما نه تا بخواد بره مامور بیاره من در می رم )
دارم تو افکارم دست و پا می زنم که پوزخندی می زنه و می گه : که چی؟
آره حق هم داره نفهمه و به نظرش خنده دار بیاد چون هیچوقت تو خونه ی ما نبوده که بفهمه نکبت یعنی چی و بهش می گم : تا حالا توی لجن زار زندگی کردی ؟ نه بهت نمیاد که توی لجن دست و پا زده باشی !
- قهقهه ای می زنه و می گه: و به حساب خودت وارد بهشت گمشده شدی ؟
- نمی دونم منظورت از بهشت گمشده چیه فقط می دونم هر جا برم از اون خونه لعنتی بهتره !
- جدأ ؟ پس بذار آخر خط رو بهت بگم !
سیگارش رو پرت می کنه و یکدفعه قیافه ی آرومش در هم می ره یه لحظه از حالتش می ترسم می گه :
- واسه شب اول مشتری زیاده نرخ هم بالاست بذار نگات کنم آها آره تیپت خوبه قیمت می ره بالا باید مواظب باشی سرت کلاه نره اما فقط همین امشبه که قیمت پیدا می کنی ( از لحنش بدم میاد احساس می کنم لختم تنم مور مور می شه چقدر بی پرده حرف می زنه ) ادامه می ده :
- از فردا شب به بعد باید التماس هم کنی و یه پولی هم دستی بهشون بدی تا یه جای خواب بهت بدن یه جایی که بتونی واسه چند ساعت کپه مرگت رو بذاری آستین مانتوش رو بالا می زنه جای چند خراش عمیق روی دستشه دوباره پوزخندی می زنه و می گه بعضی هاشون مریضن و واست یادگاری می ذارن و واسه اینکه بتونی این شکم صاب مرده رو سیر کنی باید تن به هر خفتی بدی البته شاید بعد ها دیگه اسمش رو خفت نذاری چون اگه دست مامور ها و خونه های عفاف نیفتی به این شغل عادت می کنی تازه اگه عرضه داشته باشی و خودت رو یه جوری به دبی و اون ور ها برسونی حسابی کاسبی می کنه !!!
دارم با خودم فکر می کنم این داره الکی شلوغش می کنه این جوری ها هم نیست چند لحظه ساکت می شم که یه دفعه بر میگرده نگام می کنه و چشاش برق می زنه میگه : حالا رفیق اهلش هستی می تونم امشب جایی ببرمت که خرج یک ماهت در بیاد اما باید قبلش یکی به قیافه املت برسیم این جوری که نمی شه .
حالتش کاملا با چند دقیقه قبل فرق کرده الان ترسناک شده یک جوری نگام می کنه که انگار می خواد حراجم کنه ! خودم رو جمع و جور می کنم و کوله م رو بر می دارم که در رم دستم رو می گیره سردی دستش تا عمق وجودم رخنه می کنه و سردم میشه می گه : رفیق اگه واقعا پایه ای می تونیم از این به بعد با هم باشیم
تنها چیزی که به ذهنم می رسه اینه که با تمام وجودم بدوم و ازش دور شم همین طوری که ازش دور می شم صدای قهقه ی و حشتناکش رو می شنوم و بیشتو می ترسم هوا تاریک شده و کنار پارک ایستادم و دارم به حرفاش فکر می کنم آقای مسنی میاد کنارم و می گه : خونه خالی در خدمتتون باشم .... وحشت زده نگاهی بهش می کنم و دوباره تا جایی که نفسم اجازه می ده می دوم اشکام دارن می ریزن خیلی احساس تنهایی می کنم و خیلی خسته ام توانی واسه راه رفتن ندارم دستم رو از دیوار می گیرم و روی پله خونه ای می شینم حالا تنها یک جمله ست که هی میاد تو ذهنم تا بهش فکر کنم و اون اینه : زندگی توی لجن زار خیلی بهتر از زندگی توی یک باتلاق کثیفه !
احساس می کنم دلم واسه همه تنگ شده بلند می شم و با اینکه می دونم چه جهنمی در انتظارمه اما به سمت خونه قدم بر می دارم انگار اون جهنم از همه جای دنیا بیشتر بهم احساس امنیت می ده !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:52 | سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385
قالب
قالب تهی کردم ، کم آوردم ، کم آوردم و کم می شوم درون خود فرو می ریزم و اهمیتی ندارد اگر کسی نفهمد چه سان فرو ریختم ، فرو می ریزم اما سنگین تر می شوم
سنگینم اما بیشتر از همیشه هوس پریدن وجودم را فرا گرفته است ، پر زدن و دور شدن ، دور شدن و رها شدن ، رها شدن و فراموش شدن ، فراموش شدن و گم شدن !
چقدر دلم می خواهد گم شوم آن سان گم شوم که هیچ گاه خود را نیابم کاش می توانستم کاش .....
سنگینم اما بیشتر از همیشه هوس پریدن وجودم را فرا گرفته است ، پر زدن و دور شدن ، دور شدن و رها شدن ، رها شدن و فراموش شدن ، فراموش شدن و گم شدن !
چقدر دلم می خواهد گم شوم آن سان گم شوم که هیچ گاه خود را نیابم کاش می توانستم کاش .....
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:51 | دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385
بچگی
وقتی کوچیکی و رفتار بزرگانه داری همه نگاه تحسین آمیز بهت می کنن اما وقتی بزرگی و رفتار بچگانه داری همه نگاه تحقیر آمیز بهت می کنن و بچگی یعنی پاکی ، صداقت ، سبکبالی ، رها بودن ، شور ، شوق و هزار صفت خوب دیگه ولی انگار وقتی بزرگ می شی همه ی اینها رو هم باید دور بندازی چون بچه گانه ست !!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:51 | یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385
حماقت
خاطرات دوران راهنمایی رو ورق زدم و به جمله ای رسیدم که خیلی برام جالب بود :
کاش الان بزرگ بودم مثلا دوم دبیرستان یا دانشجو بودم !!!!
نمی دونم چرا اون موقع فکر می کردم بزرگ شدن به معنای اینه که آدم دیگه حماقت نکنه در صورتیکه الان می گم با بزرگ شدن فقط ابعاد حماقتت افزایش پیدا می کنه و رنگ حماقت هات عوض می شه حماقت های بچگی عمق نداره اما حماقت های بزرگی عمیقه!!!!
کاش الان بزرگ بودم مثلا دوم دبیرستان یا دانشجو بودم !!!!
نمی دونم چرا اون موقع فکر می کردم بزرگ شدن به معنای اینه که آدم دیگه حماقت نکنه در صورتیکه الان می گم با بزرگ شدن فقط ابعاد حماقتت افزایش پیدا می کنه و رنگ حماقت هات عوض می شه حماقت های بچگی عمق نداره اما حماقت های بزرگی عمیقه!!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:48 | یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385
روح درد
اگه به کسی بگی سرت درد می کنه شاید بتونه درکت کنه اما نمی دونم اگه به کسی بگی روحت درد می کنه متوجه می شه یا نه و الان روحم به شدت درد می کنه و هیچ مسکنی برای درد روح وجود نداره روحم خراشیده مدت هاست که خراش برداشته و صبر تنها توجیهی برای استیصال آدمیه !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:47 | یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385
من
مدت ها با خودم فکر می کردم اینی که هستم من واقعی خودم نیست و در پی توجیهی برای حماقت های این منی که من نیستم بودم اما الان کم کم دارم پی می برم این من هستم و دیگه توجیه فایده ای نداره و از این که این واقعا من هستم متعجبم !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:46 | پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385
حس کردن ، درد کشیدن ، شکستن ، داغون شدن ، له شدن ، نابود شدن ،عبث بودن ، احساس بی ارزشی کردن ، متنفر شدن ، احساس گناه ، دیدن و گذشتن ، رها کردن ، داد زدن ، گریه کردن ، فراموشی ....................................................
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:46 | چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
عذاب وجدان
( یا لیتنی کنت ترابا )
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و غوغاست
می دو نی خیلی مستاصلم؟ می دونم که می دونی چقدر احساس عذاب و جدان دارم می دونی که دلم می خواد تمام وجودم رو گریه کنم ! می دونی چقدر خودم رو مقصر می دونم نمی دونم کی می تونم خودم رو ببخشم دیگه گریه کردن هم باعث نمی شه احساس آرامش کنم به من کمک کردی یا به اون؟ من مقرب تر بودم یا اون ؟ حالا می فهمم چرا : آسمان بار امانت نتوانست کشید
و نمی دونم چرا من دیوونه این بار رو قبول کردم بازم حس می کنم دارم خودم رو سانسور می کنم همینه که قلم حرکت نمی کنه وگرنه یک دنیا حرف دارم لعنت به من و لعنت به این سانسور کردن ها..........
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و غوغاست
می دو نی خیلی مستاصلم؟ می دونم که می دونی چقدر احساس عذاب و جدان دارم می دونی که دلم می خواد تمام وجودم رو گریه کنم ! می دونی چقدر خودم رو مقصر می دونم نمی دونم کی می تونم خودم رو ببخشم دیگه گریه کردن هم باعث نمی شه احساس آرامش کنم به من کمک کردی یا به اون؟ من مقرب تر بودم یا اون ؟ حالا می فهمم چرا : آسمان بار امانت نتوانست کشید
و نمی دونم چرا من دیوونه این بار رو قبول کردم بازم حس می کنم دارم خودم رو سانسور می کنم همینه که قلم حرکت نمی کنه وگرنه یک دنیا حرف دارم لعنت به من و لعنت به این سانسور کردن ها..........
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:45 | چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
عشق
خیلی زود یاد می گیری دوست داشته باشی عشق بورزی و احساساتت سریع بالفعل می شه اما زود یاد نمی گیری که فراموش کنی عشق می ورزی و فراموش می شی اما فراموش نمی کنی فراموش نمی کنی که چه جوری عاشق شدی و شاید هیچوقت از خاطر نبری که چگونه به دست فراموشی سپرده شدی تنها اکسیر صبره که می تونه مرهمی واسه زخم درونت باشه برای هر زهری پادزهریه و شایدتنها پادزهر عشق صبر باشه !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:44 | چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
رخوت
هر چقدر مردمک چشام رو بازتر کردم سیاهی عمیق تر می شد حالا علاوه بر چشام سعی می کردم با تمام اجزای صورتم ببینم اما فایده ای نداشت احساس رخوت بدی تمام تنم رو فرا گرفته بود احساس کردم خشک شدم خیلی سعی کردم انگشتام رو تکون بدم تا جایی رو لمس کنم اما نشد توی گوشم صداهای گنگ و مبهمی پیچیده بود تنها از روزنه ای دیده نمی شد باد می اومد اعصابم به هم ریخت تمام حواس پنجگانه م رو در شنیدن خلاصه کردم و بالاخره تونستم ازبین صداهای مبهم صدای شیون و ناله مادرم رو بشنوم که اسم منو صدا می زد چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که صدای ریزش ذراتی مثه خاک رو روی سرم شنیدم و بعد سکوت محض !!! و الان تمتم وجودم رو متمرکز کردم و به خودم فشار می ارم تا بفهمم کجا هستم !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:43 | چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
مهمونی
به سن ۱۹ - ۲۰ سالگی که می رسی وقتی مهمونی دعوت می شی مامان اصرار می کنه کاملا مرتب و اتو کشیده باشی فرقی نمی کنه که عزا باشه یا عروسی یا یه مهمونی ساده مهم اینه که تو کاملا موجه و شسته و رفته باشی اگه هم واقعا دلت نخواد بری می گه تو خونه میمونی که چی ؟ آدم به دور شدی !!! وقتی به مهمونی رسیدی باید با مهربون به همه لبخند بزنی و تا ازت سوالی نپرسیدن پر حرفی نکنی و حرف هایی که معمولا شنیده می شه ایناست :
ماشالله دختر خانم چقدر بزرگ شدن ! دانشجو هستن ؟ چه رشته ای ؟ رشته خیلی خوبیه !!! ( و واقعا عملا فرقی نمی کنه که چه رشته ای باشه چون در هر صورت می شنوی که رشته خوبیه ) کجا می خونن ؟
جالب اینجاست تو اونجا حضور داری اما به عنوان سوم شخص غایب فرضت می کنن و از مامانت اینا رو می پرسن مامان هم با لبخند و افتخار یکی یکی سوال ها رو جواب می ده و این حس بدی رو به آدم منتقل می کنه حس می کنی که یک کالا هستی توجه مشتری رو جلب کردی و باید خیلی خانم ( مثه یه مجسمه ) بشینی تا اون مجلس کسل کننده تموم شه !!
ماشالله دختر خانم چقدر بزرگ شدن ! دانشجو هستن ؟ چه رشته ای ؟ رشته خیلی خوبیه !!! ( و واقعا عملا فرقی نمی کنه که چه رشته ای باشه چون در هر صورت می شنوی که رشته خوبیه ) کجا می خونن ؟
جالب اینجاست تو اونجا حضور داری اما به عنوان سوم شخص غایب فرضت می کنن و از مامانت اینا رو می پرسن مامان هم با لبخند و افتخار یکی یکی سوال ها رو جواب می ده و این حس بدی رو به آدم منتقل می کنه حس می کنی که یک کالا هستی توجه مشتری رو جلب کردی و باید خیلی خانم ( مثه یه مجسمه ) بشینی تا اون مجلس کسل کننده تموم شه !!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:42 | چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
خیلی فکر کردم که بین لباس آدم و دوست آدم وجه شبهی هست یا نه آخه خیلی از دوست های آدم وقتی رشد می کنی کوچیکت می شن و دیگه به دردت نمی خورن و بالاخره فهمیدم دوستای خوب و صمیمی آدم اگه حتی شبیه لباس هم باشن جنسشون کشیه که هر چقدر تو بزرگ بشی اونا هم با قالب تنت بزرگ می شن و این مساله باعث شد حس خوبی پیدا کنم و مطمین باشم که دوستای خوبم رو از دست نمی دم !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:39 | دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
باز حس می کنم به بن بست رسیدم هرزگاهی به این حس می رسم ولی اصلا حس جالبی نیست مثه اینه که هرزگاهی بخوای پوست بندازی منم باز دارم پوست می ندازم!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:39 | دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
بالش
وقتی کوچیک بودم یک عروسک داشتم که هدیه بود و خیلی دوسش داشتم شب ها که می خوابیدم اونو بغلم می گرفتم بزرگتر که شدم گوشش باز بود دیگه و یه جوری خیلی ضایع بود و مجبور شدم اونو کنار بذارم و به جاش یه بالش به بغل بگیرم و دوست ندارم مجبور شم اونو هم یه روزی کنار بذارم!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:37 | شنبه نهم اردیبهشت 1385
روح
استاد معارف می گه : ( و نفخت فیه من روحی ) به این معنی نیست که خداوند از روح خودش در ما دمیده نیست بلکه چون روح ارزشمنده اینو گفته اما من می گم روح خداوند در ما دمیده شده ! مگه نه اینکه هر کدوم از ما به واسطه اینکه صفتی از صفات خداوند رو در خودمون پرورش بدیم به اون نزدیک تر می شیم خب چون اون روح الهی وجود داره چون اون نفخه الهی هست اما اون بازم حرف خودشو می زنه و میگه خداوند تقسیم پذیر نیست اما منظور منم این نیست که خداوند تقسیم پذیره !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:33 | پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385
دوست داشتن
نمی دونم دوست داشتن لذت بخش تره یا دوست داشته شدن وقتی دوست داری یعنی از وجود خودت مایه گذاشتی اما وقتی دوست داشته می شی یعنی یکی از وجود خودش برات مایه گذاشته اما مهم اینکه در هر دو حالت لیاقتش رو داشته باشی و مهم تر اینه که این حس دو طرفه باشه وگرنه داغون می شی !!
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:29 | پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385
دوست داشتن
عرق سردی بر بدنش نشست احساس کرد توی يک دنيای ديگه ست باورش نمی شد اين صدايي که داره می شنوه يک صدای واقعی باشه تمام تنش خشک شده بود و حتی قدرت نشستن نداشت تمام نيرو و توانش رو در اين جمع کرده بود که با دستش محکم گوشی تلفن رو نگه داره تک تک کلماتی که می شنيد مثه پتکی روی سرش فرود می اومد اصلأ حال خودش رو درک نمی کرد صدايی کاملأ واضح بدون هيچ اضطراب و واهمه ای داشت می گفت :
- ببين عزيزم , فکر کنم يک مقداری امر واسه ی تو مشتبه شده می دونی که از اول هم قرار ازدواجی در کار نبود اصلأ ازدواج که به اين راحتی ها نيست در ثانی چرا بخوايم از الان خودمون رو درگير مسايل بزرگتر از سنمون کنيم مگه ما چند سالمونه که از حالا به اين چيزا فکر کنيم 26 سال که سنی نيست من هنوز کلی بايد خودمر سر و سامون بدم همين طوری که نمی شه دست يکی رو گرفت و بردش توی خونه و باهاش زندگی کرد کلی حساب و کتاب داره عزيزم هستی ؟ گوش می دی؟
صدای نفس های بريده از پشت گوشی به اون می فهمونه که هنوز هست پس ادامه می ده و ميگه:
صدای نفس هات مياد پس هستی داشتم چی می گفتم آها يادم اومد تازه مگه نه اينکه من و تو همش 6 ماه با هم تفاوت سنی داريم يک اصل روانشناسی ميگه تفاوت سنی بايد حداقل 4 سال باشه شايد تو فکر کنی من توی اين مدت با احساسات تو بازی کردم اما اگه يادت باشه من توی اين 3 سال حرفی از ازدواج نزدم اگه هم تو حرفی زدی من تنها سکوت کردم درسته شايدم سکوت من باعث شده که تو اشتباه فکر کنی اما می دونی که من کلأ آدم کم حرفيم اما اين آخرا که احساس کردم قضيه رو خيلی جدی گرفتی گفتم بهتره جدی در اين مورد باهات حرف بزنم تو که می دونی خيلی دوست دارم !
در يک لحظه دختر بيچاره احساس کرد چه قدر از لفظ دوست داشتن حالش به هم می خوره !!1
صدا دامه داد :
- الانم هيچ اتفاقی نيفتاده که بخوای غصه بخوری ما می تونيم همين طوری ادامه بديم تا زمانيکه واسه هر کدوم از ما موقعيت مناسبی پيش بياد اون موقع هر کی ميره به راه خودش عزيزم هستی ؟ گوش ميدی ؟ می دونم که هر موقع فکر می کنی سکوت می کنی باشه اشکالی نداره می تونی خوب فکراتو بکنی تا هر موقع که دلت خواست فکر کن من الان خيلی فرصت ندارم مهدی اينا جلوی در منتظرن می خوايم بريم اسکی راستی تو نمی يای؟
يکدفعه صدای کلفتی داد می زنه علی بدو ديگه زير پامون علف سبز شد !
- عزيزم من ديگه بايد برم مراقب خودت باش هر موقع فکراتو کردی می تونی بهم sms بزنی چون معلوم نيست کی برگردم خونه می بوسمت عزيزم بابای!
و بوق ممتدی دختر رو به خودش مياره گوشی آروم از توی دستش ليز می خوره و می افته رو زمين به زحمت خودشو جمع می کنه که بتونه بشينه اشک گرمی از روی گونه ش جاری می شه و سه سال مثه يک فيلم از جلو چشمش عبور می کنه نفسش توی سينه ش حبس شده تمام تنش مور مور ميشه و صدای بوق دلخراش تلفن بين هق هق بلند دخترک محو می شه !
فروردين 1385
- ببين عزيزم , فکر کنم يک مقداری امر واسه ی تو مشتبه شده می دونی که از اول هم قرار ازدواجی در کار نبود اصلأ ازدواج که به اين راحتی ها نيست در ثانی چرا بخوايم از الان خودمون رو درگير مسايل بزرگتر از سنمون کنيم مگه ما چند سالمونه که از حالا به اين چيزا فکر کنيم 26 سال که سنی نيست من هنوز کلی بايد خودمر سر و سامون بدم همين طوری که نمی شه دست يکی رو گرفت و بردش توی خونه و باهاش زندگی کرد کلی حساب و کتاب داره عزيزم هستی ؟ گوش می دی؟
صدای نفس های بريده از پشت گوشی به اون می فهمونه که هنوز هست پس ادامه می ده و ميگه:
صدای نفس هات مياد پس هستی داشتم چی می گفتم آها يادم اومد تازه مگه نه اينکه من و تو همش 6 ماه با هم تفاوت سنی داريم يک اصل روانشناسی ميگه تفاوت سنی بايد حداقل 4 سال باشه شايد تو فکر کنی من توی اين مدت با احساسات تو بازی کردم اما اگه يادت باشه من توی اين 3 سال حرفی از ازدواج نزدم اگه هم تو حرفی زدی من تنها سکوت کردم درسته شايدم سکوت من باعث شده که تو اشتباه فکر کنی اما می دونی که من کلأ آدم کم حرفيم اما اين آخرا که احساس کردم قضيه رو خيلی جدی گرفتی گفتم بهتره جدی در اين مورد باهات حرف بزنم تو که می دونی خيلی دوست دارم !
در يک لحظه دختر بيچاره احساس کرد چه قدر از لفظ دوست داشتن حالش به هم می خوره !!1
صدا دامه داد :
- الانم هيچ اتفاقی نيفتاده که بخوای غصه بخوری ما می تونيم همين طوری ادامه بديم تا زمانيکه واسه هر کدوم از ما موقعيت مناسبی پيش بياد اون موقع هر کی ميره به راه خودش عزيزم هستی ؟ گوش ميدی ؟ می دونم که هر موقع فکر می کنی سکوت می کنی باشه اشکالی نداره می تونی خوب فکراتو بکنی تا هر موقع که دلت خواست فکر کن من الان خيلی فرصت ندارم مهدی اينا جلوی در منتظرن می خوايم بريم اسکی راستی تو نمی يای؟
يکدفعه صدای کلفتی داد می زنه علی بدو ديگه زير پامون علف سبز شد !
- عزيزم من ديگه بايد برم مراقب خودت باش هر موقع فکراتو کردی می تونی بهم sms بزنی چون معلوم نيست کی برگردم خونه می بوسمت عزيزم بابای!
و بوق ممتدی دختر رو به خودش مياره گوشی آروم از توی دستش ليز می خوره و می افته رو زمين به زحمت خودشو جمع می کنه که بتونه بشينه اشک گرمی از روی گونه ش جاری می شه و سه سال مثه يک فيلم از جلو چشمش عبور می کنه نفسش توی سينه ش حبس شده تمام تنش مور مور ميشه و صدای بوق دلخراش تلفن بين هق هق بلند دخترک محو می شه !
فروردين 1385
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:29 | پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385
هنجار
این هنجار اجتماعی دست و پای آدم رو تنگ می کنه به خاطر این هنجار لعنتی مجبوری قسمتی از خودتو سانسور کنی این عرف لعنتی نمی ذاره اون جوری که دوست داری زندگی کنی بهت می گن مبادا عاشق بشی و وقتی عاشق می شی سرزنشت می کنن چون قالب اون با عرف جامعه منافات داره اما بهت تبریک نمی گن به این خاطر که روح لطیفت ظرفیت دوست داشتن و عاشق شدن رو داره مجبوری خودتو سانسور کنی و احساساتت رو قورت بدی نمی دونم چرا نمی فهمن که نمی شه واسه دوست داشتن و عشق ورزیدن قالب تعیین کرد وقتی ماهیت چیزی نا محدوده پس چرا می خوان قالب اونو محدود کنن؟
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:28 | سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385
زنده بودن یعنی برای وجود خود معنایی ناب و تازه جستجو کردن معنایی که در پناه آن بتوان درد زنده بودن را کاهش داد.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:27 | سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385
دلم می خواد تمام زندگی رو بالا بیارم نمی دونم وقتی ژان پل سارتر هم کتاب تهوع رو نوشت روغن کرچک خورده بود یا نه.
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:25 | سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385
زندگی
زندگی به مثابه نهری خروشان است نهری که دايم در جريان و غليان است و ما انسان ها مانند سنگ هايی هستيم که در مسير اين رود قرار گرفته ا يم . اين به ما بسته است که بخواهيم همراه جريان آب حرکت کنيم و بگذاريم مسير آب ما را به هر سويی که می خواهد ببرد يا مقاوم و استوار بر جای خود باستيم و خود تعيين کنيم که به کدامين مسير برويم.
و اين منم سنگی سرگردان در مسير اين رود پهناور , در مسير اين رود که هرگاه مرا به سويی ميبرد گاه به نقطه اوج می رساند و به ناگاه بر زمين می زند گاهی در مسير تماس با سنگ های ديگر ترک بر می دارد گاه تکه ای ازآن جدا می شود , جنس اين سنگ اما مقداری متفاوت است سنگ همه جا مظهر سخت بودن و بی احساسی است اما اين سنگ آن قدر که از احساس سرشار است ترک بر داشته است پوسته ی او قادر به تحمل اين همه احساس نيست او برای حجم خود کوچک است او توان تحمل خود را ندارد و در درون فرو ميريزد در درون متلاشی ميشود جسم ضعيف اين سنگ طاقت روح بزرگ او را ندارد احساس فشار می کند احساس خفقان ميکند ؛ سنگ ترک برداشته است بارها ترک برداشته بود اما ترميم شده بود اما اين بار ترک عميق است شکافی عظيم در روح او بوجود آمده شکافی که در دراز مدت قابل ترميم است حال که او ترک برداشته است هر چيزی قادر به نفوذ در درون اوست درون اين سنگ پر از احساسات زيبا ولطيف بود اما اين شکاف باعث می شود احساسات نازيبا هم به آن راه پيدا کند سنگ برای دور کردن اين احساسات زشت از خود تلاشی نشان نمی دهد شايد او هم ديگر خسته است شايد آزرده است شايد توان تحمل اين شکاف را ندارد شايد حس می کند دست و پا زدن ديگر بی فايده است .
در راهی نه چندان دور بر سر اين رود بزرگ , آبشاری عظيم پيداست سنگ به سمت آبشار هدايت می شود اما تصميم با خود اوست ! بماند و ايستادگی کند يا برود و متلاشی شود ! ديگر توان او برای تحمل اين سقوط بسيار کم است قطعأ اگر برود چيزی از او باقی نمی ماند او نابود ميشود و تمام احساسات او هم از بين می رود او در کنار سنگهای ديگر که نابود شدند به دست فراموشی سپرده می شود او تبديل به قلوه سنگ هايی می شود که بدون احساس به زندگی ادامه می دهند اما راه دوم اين است که بماند و مقاومت کند نشان دهد که سنگ مظهر مقاومت است حتی سنگی که از شدت احساس ترک بر داشته است مسير رود بسيار تند و سيل آساست فرصت زيادی برای تصميم گيری وجود ندارد شايد هم به راستی او حق تصميم گيری نداشته باشد شايد زمانيکه ميتوانست بايد تصميم می گرفت شايد اکنون خيلی دير شده است !
يکسال قبل با يک حرکت سيل به قعر رودخانه فرو رفت اما در طی اين يک سال توانست خود را ترميم کند و به بالای سطح آب برسد توانست نفس بکشد و زندگی را حس کند زندگی را لمس کند هدف خود را بازيابد و زندگی را از سر بگيرد اما آيا می تواند دوباره متلاشی شود و دوباره ترميم شود آيا هميشه فرصت ترميم شدن وجود دارد؟
آيا می تواند ارزش هايی که طی اين متلاشی شدن از دست می دهد به دست بياورد ؟
سنگ وجود آدمی چند بار قادر به ترميم شدن است ! آيا گوهر وجودی آدمی پس از چند بار شکستن و ترميم شدن قادر است جلای اوليه خود را به دست آورد !
اگر ما انسان ها به مثابه سنگی باشيم گوهر وجوديمان همان قلب ماست که بايد محافظ سختی چون جسم سنگ داشته باشد اين گوهر مرکز تمام عواطف و احساسات است از اين رو نبايد به آن خدشه ای وارد شود اگر بر اساس بی احتياطی گوهر خود را در اختيار حوادث روزگار قرار دادی ديگر نمی توانی صفای نخستين را به آن بازگردانی و از ارزش آن کاسته ای!
ثانيه ها ميگذرد و از پی آن دقايق سپری می شوند ساعت های متوالی از پی يکديگر می روند و من به اين سقوط نزديک می شوم آن را با تمام وجودم حس ميکنم خرد شدن را درک می کنم صدای خرد شدن ذرات وجودم را از درون می شنوم صدايی دلخراش!
7/آبان/1384
و اين منم سنگی سرگردان در مسير اين رود پهناور , در مسير اين رود که هرگاه مرا به سويی ميبرد گاه به نقطه اوج می رساند و به ناگاه بر زمين می زند گاهی در مسير تماس با سنگ های ديگر ترک بر می دارد گاه تکه ای ازآن جدا می شود , جنس اين سنگ اما مقداری متفاوت است سنگ همه جا مظهر سخت بودن و بی احساسی است اما اين سنگ آن قدر که از احساس سرشار است ترک بر داشته است پوسته ی او قادر به تحمل اين همه احساس نيست او برای حجم خود کوچک است او توان تحمل خود را ندارد و در درون فرو ميريزد در درون متلاشی ميشود جسم ضعيف اين سنگ طاقت روح بزرگ او را ندارد احساس فشار می کند احساس خفقان ميکند ؛ سنگ ترک برداشته است بارها ترک برداشته بود اما ترميم شده بود اما اين بار ترک عميق است شکافی عظيم در روح او بوجود آمده شکافی که در دراز مدت قابل ترميم است حال که او ترک برداشته است هر چيزی قادر به نفوذ در درون اوست درون اين سنگ پر از احساسات زيبا ولطيف بود اما اين شکاف باعث می شود احساسات نازيبا هم به آن راه پيدا کند سنگ برای دور کردن اين احساسات زشت از خود تلاشی نشان نمی دهد شايد او هم ديگر خسته است شايد آزرده است شايد توان تحمل اين شکاف را ندارد شايد حس می کند دست و پا زدن ديگر بی فايده است .
در راهی نه چندان دور بر سر اين رود بزرگ , آبشاری عظيم پيداست سنگ به سمت آبشار هدايت می شود اما تصميم با خود اوست ! بماند و ايستادگی کند يا برود و متلاشی شود ! ديگر توان او برای تحمل اين سقوط بسيار کم است قطعأ اگر برود چيزی از او باقی نمی ماند او نابود ميشود و تمام احساسات او هم از بين می رود او در کنار سنگهای ديگر که نابود شدند به دست فراموشی سپرده می شود او تبديل به قلوه سنگ هايی می شود که بدون احساس به زندگی ادامه می دهند اما راه دوم اين است که بماند و مقاومت کند نشان دهد که سنگ مظهر مقاومت است حتی سنگی که از شدت احساس ترک بر داشته است مسير رود بسيار تند و سيل آساست فرصت زيادی برای تصميم گيری وجود ندارد شايد هم به راستی او حق تصميم گيری نداشته باشد شايد زمانيکه ميتوانست بايد تصميم می گرفت شايد اکنون خيلی دير شده است !
يکسال قبل با يک حرکت سيل به قعر رودخانه فرو رفت اما در طی اين يک سال توانست خود را ترميم کند و به بالای سطح آب برسد توانست نفس بکشد و زندگی را حس کند زندگی را لمس کند هدف خود را بازيابد و زندگی را از سر بگيرد اما آيا می تواند دوباره متلاشی شود و دوباره ترميم شود آيا هميشه فرصت ترميم شدن وجود دارد؟
آيا می تواند ارزش هايی که طی اين متلاشی شدن از دست می دهد به دست بياورد ؟
سنگ وجود آدمی چند بار قادر به ترميم شدن است ! آيا گوهر وجودی آدمی پس از چند بار شکستن و ترميم شدن قادر است جلای اوليه خود را به دست آورد !
اگر ما انسان ها به مثابه سنگی باشيم گوهر وجوديمان همان قلب ماست که بايد محافظ سختی چون جسم سنگ داشته باشد اين گوهر مرکز تمام عواطف و احساسات است از اين رو نبايد به آن خدشه ای وارد شود اگر بر اساس بی احتياطی گوهر خود را در اختيار حوادث روزگار قرار دادی ديگر نمی توانی صفای نخستين را به آن بازگردانی و از ارزش آن کاسته ای!
ثانيه ها ميگذرد و از پی آن دقايق سپری می شوند ساعت های متوالی از پی يکديگر می روند و من به اين سقوط نزديک می شوم آن را با تمام وجودم حس ميکنم خرد شدن را درک می کنم صدای خرد شدن ذرات وجودم را از درون می شنوم صدايی دلخراش!
7/آبان/1384
!! نوشته شده توسط Elook
| 18:21 | دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
...
زنده بودن یعنی رنج کشیدن اما برای رنج خویش معنایی یافتن یعنی تداوم هستی (ویکتور فرانکل )
خداوندا ! می دانم که می دانی برای انسان شدن چه رنجی را متحمل گشته ام.
پروردگارم ! ميدانم که باران رحمتت هميشه بر شوره زار جانم باريده است , بارانی داﺋمی و هميشگی اما شايد خاک وجود من قابل باروری نبوده است.
اما مگر ميشود وجودی را تو آفريده باشی و آمادگی بارور شدن را نداشته باشد مگر می شود در اين خاک نفخه الهی وجود داشته باشد و به بار ننشيند ؟
روح سرکشم همواره در طلب است اما مسير را گم کرده است خداوندا ! اختيار روحم از من سلب شده است آن قدر نا آرام و تيز رو است که نمی توانم آن را در بند خود آورم و تنها تو هستی که می توانی اين افسار گسيخته را آرام کنی !
گاهی اوقات حس ميکنم من هم توان آن مسووليت بزرگی را که بر گردنم نهاده ای ندارم روی شانه هايم احساس سنگينی می کنم نمی دانم که از عهده اين مسووليت سنگين بر می آيم يا نه !
روح بی قرار من مرا در بند خويش آورده است هم اکنون روحم به مثابه فرزندی چموش است که قادر به مهار آن نيستم .
به راستی چه رازی در خلقت من نهفته است که می توانی مرا با تمام بدی هايم دوست بداری ؟!!
کاش قدر خود را می دانستم منی که همچون تويي را دارد به کسی نيازمند نمی شود اما چرا اين قدر در معرض نياز قرار می گيرد !
ندای تو بر قلبم را می شنوم ندايي که هميشه و همه جا با من است و اما نمی دانم تا کنون چه قدر به آن عمل کرده ام چقدر برای تو خوب بوده ام ! چقدر برای تو خالص بوده ام !
بادبان کشتی روحم شکسته است و باد آن را به هر سمتی که می خواهد هدايت می کند فاصله ای تا غرق شدن نمانده است اين را حس می کنم نا خدا در خواب است و دريا پر تلاطم !
پروردگارم ! آرامش را به من باز گردان آرامشی که در پناه آن نا ممکن ترين ها برايم ممکن جلوه کند آرامشی که در سايه آن انسان بودنم را اثبات کنم ارزش خودم را ثابت کنم و نشان دهم که اشرف هستم نشان دهم که خليفه تو در روی زمين هستم !
اين خليفه چموش رابه تو می سپارم خدامندا سنگ وجودم ترک بر داشته است تنها تو می توانی جلای اوليه را به آن باز گردانی !
کريما : جسم خسته مرا درياب , دير زمانی است که ديگر نفسی برای مبارزه ندارد تنها توکل بر تست که می تواند جانی تازه در او بدمد !!!
1/2/85 ساعت 8 بعد از ظهر
خداوندا ! می دانم که می دانی برای انسان شدن چه رنجی را متحمل گشته ام.
پروردگارم ! ميدانم که باران رحمتت هميشه بر شوره زار جانم باريده است , بارانی داﺋمی و هميشگی اما شايد خاک وجود من قابل باروری نبوده است.
اما مگر ميشود وجودی را تو آفريده باشی و آمادگی بارور شدن را نداشته باشد مگر می شود در اين خاک نفخه الهی وجود داشته باشد و به بار ننشيند ؟
روح سرکشم همواره در طلب است اما مسير را گم کرده است خداوندا ! اختيار روحم از من سلب شده است آن قدر نا آرام و تيز رو است که نمی توانم آن را در بند خود آورم و تنها تو هستی که می توانی اين افسار گسيخته را آرام کنی !
گاهی اوقات حس ميکنم من هم توان آن مسووليت بزرگی را که بر گردنم نهاده ای ندارم روی شانه هايم احساس سنگينی می کنم نمی دانم که از عهده اين مسووليت سنگين بر می آيم يا نه !
روح بی قرار من مرا در بند خويش آورده است هم اکنون روحم به مثابه فرزندی چموش است که قادر به مهار آن نيستم .
به راستی چه رازی در خلقت من نهفته است که می توانی مرا با تمام بدی هايم دوست بداری ؟!!
کاش قدر خود را می دانستم منی که همچون تويي را دارد به کسی نيازمند نمی شود اما چرا اين قدر در معرض نياز قرار می گيرد !
ندای تو بر قلبم را می شنوم ندايي که هميشه و همه جا با من است و اما نمی دانم تا کنون چه قدر به آن عمل کرده ام چقدر برای تو خوب بوده ام ! چقدر برای تو خالص بوده ام !
بادبان کشتی روحم شکسته است و باد آن را به هر سمتی که می خواهد هدايت می کند فاصله ای تا غرق شدن نمانده است اين را حس می کنم نا خدا در خواب است و دريا پر تلاطم !
پروردگارم ! آرامش را به من باز گردان آرامشی که در پناه آن نا ممکن ترين ها برايم ممکن جلوه کند آرامشی که در سايه آن انسان بودنم را اثبات کنم ارزش خودم را ثابت کنم و نشان دهم که اشرف هستم نشان دهم که خليفه تو در روی زمين هستم !
اين خليفه چموش رابه تو می سپارم خدامندا سنگ وجودم ترک بر داشته است تنها تو می توانی جلای اوليه را به آن باز گردانی !
کريما : جسم خسته مرا درياب , دير زمانی است که ديگر نفسی برای مبارزه ندارد تنها توکل بر تست که می تواند جانی تازه در او بدمد !!!
1/2/85 ساعت 8 بعد از ظهر
!! نوشته شده توسط Elook
| 16:50 | دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
