تبليغاتX
ابــــرکاکیــا

نا انسان

متاسف می شوم برای کسانی که انسانیت را به گند کشیده اند خود را به لجن زار بدل کرده اند و مانند باتلاقی سعی در فرو کشیدن بقیه دارند.
به راستی که حتی بویی از انسانیت به مشام کثیفشان نخورده است و تنها تعفن را استشمام کرده اند و بوی گند تعفنشان تا عمق ریه های انسان را می سوزاند به راستی که نمی دانند روزی در این گردابی که به دست خویش ساخته اند هلاک خواهند شد اینقدر در حصار تنشان اسیرند که گمان نمی کند به غیر از این جسم خاکی روحی هم دارند ، روح و چطور می توان از آنان توقع داشت این واژه را دریابند آن ها همه چیز را از پشت عینک زنگار گرفته خود می نگرند عینک سیاهی که تنها سیاهی را نشان می دهد تصوری از نور و روشنایی ندارند تصوری از زیبایی و خوب بودن ندارند آن ها هیچ گاه دلشان برای خوبی تنگ نمی شود و چقدر غم انگیز است که اینسان انسانیت را درون خود زنده به گور کرده اند.
کاش قدری به ارزش وجودی خود فکر می کردند کاش می دانستند که حتی فرشتگان هم به مقام آنان غبطه می خورند و اگر می دانستند اینسان به قتل خود بر نمی خواستند ، کاش می دانستند که او با چه عشقی در آنان دمیده است و اگر می دانستند اینقدر بی تفاوت از کنار آن گذر نمی کردند کاش می توانستند ذره ای از ندای روحشان را بشنوند کاش می فهمیدند که چطور روحشان را به بند کشیده اند.
و کاش می توانستند قدری چشمانشان را باز کنند کاش طنین صدای حق را می شنیدند و کاش پیمان الست را به خاطر می اوردند و کاش......
و اگر می دانستند که چگونه انسان بودن را در خود کشته اند برای آن جامه عزا بر تن می کردند!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:17 | جمعه بیست و ششم خرداد 1385

دلتنگی

دلم می خواهد بنویسم دلم می خواهد از دلتنگی ای بگویم که مدت هاست بر وجودم سایه افکنده است و هر لحظه سنگینی ان را بیشتر و بیشتر حس می کنم .
دلم تنگ است وسعتش را نمی خواهم توصیف کنم چراکه توصیف آن دیگر چیزی را عوض نمی کند توصیف دلتنگی ام تنها عمق ان را افزونتر می کند عمق ، گفتن از عمق دلتنگی ام تنها مرا دلتنگ تر می کند آن قدر دلتنگم که دلم می خواهد وجودم را ببارم دلم می خواهد خود را در دلتنگی ام گم کنم تا دیگر فشار ان را حس نکنم.
آن قدر در دلتنگی ام غرق شوم که با او یکی شوم غرق در حس دلتنگی و اما این هم از دردم نمی کاهد.
آری چندگاهی است که دلم برای خود خودم تنگ شده است دلم برای خودی که زمانی دوست داشتمش تنگ شده است ان قدر تنگ که حتی از یاد برده ام آیا واقعا زمانی خود را دوست داشته ام!
دلم برای آن خود واقعی ام تنگ شده است دلم برای آنی تنگ شده است که هرگاه دلتنگ می شد نیازمند تر می شد دلم برای انی تنگ شده است که خودش دست خالقش را گرفت و فشرد و طوق مقدسی را بر گردن نهاد اما دیگر دیر گاهی است که بوی خلوص را نمی شنوم دیگر دیر زمانی است که عطر نابی را حس نمی کنم
دلم برای همانی تنگ شده است که در مشکلات و گرفتاری خود را در دامان پروردگارش می انداخت و سر بر زانوی او به زاری می نشست دلم برای اویی تنگ شده است که از معصیت و اشتباه لرزه بر اندامش می افتاد و حالا این چنین سردو بی تفاوت از کنار آن ها می گذرد!
اویی که من می شناختم از تصور اینکه روزی همانند این شود جسمش خشک و سرد می شد
راه را خود انتخاب کردم اما نتوانستم درست ادامه دهم.
انتخاب ! و انسان اسیر انتخاب های خود است این ماییم که انتخاب می کنیم به کدامین جهت حرکت کنیم بدون هیچ جبری و اما ایکاش مجبور بودیم ایکاش نمی توانستیم انتخاب کنیم و زیر بار این مسوولیت سنگین رویم ایکاش....
نمی دانم آیا روزی یه اویی که از خود می شناختم می رسم یا نه اما آنچه اکنون برایم مانده است تنها آهی از سر افسوس است افسوس به روزهایی که من مطلوب الآ نم بوده ام ....
!! نوشته شده توسط Elook | 19:16 | یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385

انتخاب

تو را می بینند اما به حساب نمی آورند برنامه سفر برایت می گذارند بدون اینکه حتی از تو بپرسند که دوست داری به به آن سفر بروی یا نه ! مقصد تعیین شده است تنها باید بروی و مهم ان است که ان طور که آن ها دلشان می خواهد به تو خوش بگذرد نه ان طور که تو دوست داری!همیشه همین طور بوده است ما فرزندان این نسل سوخته و خاکستر شده هیچ گاه انتخاب نکرده ایم اما تاوان انتخاب های دیگران را پس داده ایم.

!! نوشته شده توسط Elook | 19:15 | جمعه نوزدهم خرداد 1385

باز هم برای تو می گویم حدیث جدیدی نیست حدیث همان بی تاب شدن است حدیث همان کلاف سر در گم افکارم است دوستی افکارش را به کلاف مانند کرد و چقدر به نظرم تعبیر دقیق و مناسبی آمد.باز درون خود گم شده ام باز پرده سیاهی بر روی امید هایم کشیده شده است محبوبم ! به من بگو کی از این برزخ بیرون می آیم دلم قوی است اما چرا سحر نزدیک نمی شود به من بگو با من حرف بزن که تمام جانم را شوق شنیدنت فراگرفته است دستی بر سرم بکش و بگو که دیگر تمام می شود بگو که دیگر سوهانی اینگونه به خراشیدنم بر نمی خیزد !باز هم عین نیازم عین نیاز برای مهربانیت برای لبخندت و برای امیدواری دادنت به من بگو، بگو از اینکه بنده ات را می رنجانند رنجیده می شوی و من رنجیده ام .معبود بی همتای من ! رنج ورا به تو نزدیک می کند درد روحم را سرشار از تو می کند و تنها این تسلی است که مرا به نوشتن ، فکر کردن و داد زدن رهنمون می شود اینکه تو هستی اینکه بازهم در ایت اتاقی که به وسعت تناهیی من است حضور داری و مرا می شنوی ومی دانم من همانیم که اگر در دریای معرفت تو گام بردارم به جای اینکه خود را به امواج بسپارم تقلا می کنم که غرق نشوم و چه سان از اینگونه بودن خود شرمسارم .اینکه نمی توانم ارزشم را آنطور که می خواهم اثبات کنم طوق مقدس را بر گردن خود می بینم طوقی که خود زیر بار مسوولیت ان رفته ام اما در عمل از آن غافل می مانمو تو آن قدر بزرگی که حتی نوشتن برای تو آرامم می کند و اما این بدان معنا نیست که از بی قراری ام می کاهد چراکه :
هر که او بیدار تر پردردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر
و شاید تنها ادعای بیداری و آگاهی را داشته باشم خودم هم دیگر نمی دانم چگونه می توانم بی قرار نباشم در صورتیکه می دانم چقدر به خود بد کرده ام در صورتیکه می دانم همیشه از من واقعی خود فرسنگ ها به دور بوده ام .ای مهربان ترین ! وجودم را لبریز کن سرشار از حورت سرمست از وجودت ، حال دیگر از درد نمی گریزم چراکه درد مرا به تو و مرا به خودم نزدیک می سازد و درد نیاز را در من بیدار نگاه می دارد و چشمانم را از بسته شدن باز می دارد.برای صحبت با تو و حضورت به هیچ واسطه ای متوسل نمی شوم تو که از رگ گردن به من نزدیک تری چه چیز یا چه کس را واسطه قرار دهم و باز این بنده چموش آغوش گرمت را می خواهد بگذار آغوشت را لمس کنم ، گونه هایم را نوازش ده و مشامم را از عطر ناب و خالصت پر کن!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:15 | چهارشنبه هفدهم خرداد 1385

نیایش

کریما! تنها تو می دانی که دورنم آتشی از خشم بر پاست و بیمناکم از اینکه آتش دامنم را بسوزاند پروردگارم ! به من قدرت ده تا بتوانم خویشتن داریم را اثبات کنم نشان دهم که می توانم آراو و صبور تنها نظاره گر باشم کاری کن که شعله های این خشم از چشمانم هویدا نباشد محبوبم ! تو می دانی که چه رنجی را متحمل می گردم و برایم مهم این است که تو می دانی چه سود اگر دیگران بفهمند که درونم آتشفشانی بر پاست آتشی که وجودم را بدل به خاکستر می کند می سوزم و دم بر نمی آرم می بینم و چشمانم را آرام بر هم می گذارم یا ارحم الرحمین ! با لطف و مهربانیت نشانم ده که می توان تحمل کرد و دم بر نیاورد می توان دید و نادیده انگاشت می توان اتش گرفت و نسوخت.
تنها یاد تو می تواند قوت قلبی ژرف بر من ببخشاید پس کاری کن که ذکرت و یادت هیچگاه و در هیچ لحظه ای از زبانم و از جانم محو نگردد.
ای استجابت کننده دعا ! تنها تو می توانی مرا در آغوش گیری و پناهگاهی امن و مطمین برایم باشی پناهگاهی که هیچگاه بیم آن نمی رود که فرو ریزد و از بین برود و این حس مرا غرق در ارامش می کند تکیه بر نیرویی زوال ناپذیر نیرویی که ناممکن ترین ها را ممکن می سازد مرا در اغوش گیر بگذار در آغوشت انقدر بگریم تا آرام شوم آنقدر بگریم تا روحم از این احساسات منفی پاک شود و سبکبال شوم سبکبال و فارغ از تالماتی که روحم را فرسوده می سازد.
!! نوشته شده توسط Elook | 19:14 | یکشنبه چهاردهم خرداد 1385

قاف

قاف درون را باید پیمود حتی اگر تنها یک مرغ بیدار مانده باشد!!!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:14 | جمعه دوازدهم خرداد 1385

Back

نمی دانم اگر زندگی دکمه back داشت و مرا توان بازگشتی بود آیا دیگر حماقت نمی کردم سوال سختی است آدمی که اهل حماقت است می تواند دست از حماقت بشوید ؟!!!
حال با اطینان پاسخ می دهم من با حماقت هایم الهام شدم شاید اگر حماقت نمی کردم دیگر الهام نمی شدم ،اگر دلم نمی شکست یاد نمی گرفتم که هرگز دل کسی را نشکنم و اگر عشق ورزیدن را به تجربه نمی نشستم هیچگاه نمی توانستم واقعی دوست بدارم اگر نمی شکستم هیچگاه مقاوم نمی شدم و این قدر به خود جسارت می دهم که بگویم خدا هم گاهی اوقات مرا به خاطر چموشی هایم دوست دارد پس به دکمه back فکر نمی کنم و از گذشته فرار نمی کنم گذشته مال من است مهم نیست چه اتفاقاتی افتاده مهم شناختی است که حاصل کردم مهم این منی است که الان وجود دارد و دوست دارد بهترین باشد مهم این است که می خواهم آن چیزی شوم که دوست دارم مهم تغییر است تغییر در جهت مطلوب ، من زنده ام و زنده بودنم را با معنایی که به خود می بخشم اثبات می کنم !!!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:13 | چهارشنبه دهم خرداد 1385

پری کوچک غمگین

داستان از حماقت يک پری کوچک شروع شد يک پری کوچک پر احساس يک پری کوچک پر انرژی يک پری کوچک مهربان یک پری کوچک ساده و ساده وساده و همین سادگی کار دستش داد و ای کاش ساده نبود و ای کاش احساساتی نبود و اکنون ایم منم پری کوچک غمگینی که دلش به اندازه یک ابر گرفته است یک ابر سیاه و هوس باریدن دارد گویا از باریدن سیر نمی شود.
و کاش می شد مردم را آن گونه که خود می خواهی دوست بداری نه آن گونه که آنها می خواهند و ای کاش می شد مردم احساساتت را می دیدند کاش احساسات جسم داشت تا دیده شود و کاش غم ها یا ناراحتی هایت وجود خارجی داشت تا قابل لمس باشد کاش رنگ احساساتت را می دیدند رنگ غمت را می دیدند.
دلم می خواهد فریاد بزنم به چه جرمی قصاص می شوم تاوان چه چیز را پس می دهم تا کی تاوان پس دهم؟ چه چیز را پس دهم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم پس چرا مانند لاشخورهای گرسنه بر بالای سرم به پرواز درآمده اید من زنده ام چشم انتظار مرگم هستید؟ ولی من تمام وجودم را طعمه ی سما کردم و این تنها قالبی است که برای من مانده است این را هم می خواهید بگیرید؟
چه چیز را می خواهی تلافی کنی؟ خودت هم نمی دانی با چه چیز می جنگی با خودت یا من؟ یا زندگی؟
و چگونه می شود که ناگهان نقاب عوض می کنی یعنی باورم کنم همانی که زمانی می خواست زندگی اش را به پایم بریزد یعنی بپذیرم همانی که عاشقانه وار از قطره ی اشکم دریایی اشک می ریخت و حال اینچنین بی تفاوت از آن همه احساس مرا به تمسخر گرفته ای و از من ملعبه ای ساخته ای من برایت چه بودم؟
عروسکی که حالا از دستت گرفته اند با لجبازی می خواهی نابودش کنی عروسکی که چون قرار نیست مال تو باشد یعنی اصلا نباید وجود داشته باشد؟ تازگی خود را در آینه نگاه کرده ای فکر نمی کنی تا چه حد با خودت هم غریبه شده ای، غریبه تر از هر آشنایی و خودت هم نمی دانی چه می کنی نمی دانی که کودکت را فعال کرده ای و از بالغت فرسنگ ها فاصله گرفته ای این من واقعی تو نیست می دانم من کاذب توست باور کنم که می توانی تا بدین حد بد باشی بپذیرم که می توانی به این راحتی همه چیز مرا فراموش کنی باور کنم که زمانی می خواستی مرا خوشبخت ترین کنی. هیچ یادت می آید یادت می آید که قرار بود تنهایی مان را تقسیم کنیم اما مثه اینکه فراومش کرده ای که دوستم داشته ای یادت رفته که از بی قراری ام بی تاب می شدی یادت رفته که اگر کسی مرا غمگین می ساخت کاری می کردی که پشیمان شود؟
از یاد برده ای وعده یی را که داده بودی آن زمان نمی توانستم تصور کنم روزی چنین بی رحم شوی روزی چنین کم رنگ شوی روزی چنین بی رنگ شوی و روزی همان کسی شوی که تنها در کابوس می بینمش نه در رویا. روزی همانی شود که برای لحظه ی نابودی من ثانیه شماری می کند و در این راه از هیچچیز فرو گذار نمی کند نمی دانستم که روزی از کاخ آرزوهایم ویرانه ای بر ا می گذاری و پرنده ی عشق را به جغد نحسی تبدیل می کنی.
خودت می دانستی؟ خودت می دانستی که توان این همه آزار و اذیت را داری می دانستی که می توانی تا این حد بی رحم باشی می توانی تا این حد بسوزانی و بشکنی بشکنی و ریز کنی ریز کنی و نابود کنی تا کنون اینقدر مشتاق نبوده ام که بدانم اگر روزی خبر مرگم را بشنوی چه می کنی زمانی فکر می کردم نا بود می شوی و اما الان حس می کنی تنها لبخند رضایت مندی بر لبانت جاری می شود رضایت مندی از چه چیزی؟ با خود فکر کرده ای که از نابودی من چه چیز به تو می رسد؟ با نابودی من چه چیز اثبات می شود ؟ قدرت تو ؟ حقارت من؟ خودت باورت می شود که با من این کار را می کنی؟ می دانی من کیم؟ که بودم؟ به من بگو که بودم کسی که اگر یک روز از او بی خبر می ماندی زمین و زمان را به هم می دوختی؟ حال باورت می شود که با من اینگونه باشی من کجا بودم و خود نمی دانستم اصلا چه جایگاهی داشتنم؟ یادم می آید و ایکاش می شد که یادم نیاید که به من چه گفتی و حال چه می کنی کاش می شد از یاد ببرم که، که بودی و الان که هستی؟ کاش می شد باور کنم از اول بد بوده ای کاش می شد من هم بد باشم کاش این بغض لعنتی این گونه گلویم را فشار نمی داد و ای کاش و صد ای کاش محال دیگر کاش یک بار دیگر می توانستی خوب باشی کاش عشقت مایه ی افتخارم می شد نه مایه سرافکندگی ام و کاش می دانستی که چقدر پرم، چقدر پرم و تو خالی می پنداریم ام خالی خالی و ای کاش خالی بودم . ای کاش می توانستنم رها باشم از این همه احساسی که گریبانم را فشرده است و هر لحظه فشارش بیشتر می شود و گمان کردی تا چه حد یارای ایستادگی دارم ؟
مانند پیچکی به دورم پیچیده ای و قدرت تنفس را از من ربوده ای کاش می دیدی که تا چه حد خارم کرده ای و اگر می دانستی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم این گونه به تقلا بر نمی خاستی ...
!! نوشته شده توسط Elook | 19:12 | سه شنبه نهم خرداد 1385

آینه

روبه روی آینه ایستادم و با خود فکر کردم آیا این منم یا این همانی است که سالیان سال تنها به او عادت کرده ام این منم یا تصویری است از از توهم وجود من این منم یا این قالبی است برای منیت من !!!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:11 | یکشنبه هفتم خرداد 1385

کاش

شکستنم را دیدی خورد شدنم را ساده انگاشتی و از کنار آن گذر کردی می دانستی که دوستت داشتم و به ان شک کردی ، شک کردی ، تحقیر کردی ، توهین کردی ، داد زدی ، فریاد کشیدی ، تهمت زدی و هیچگاه باور نکردی.
گفتی که دیگر آن الهام نیستم گفتی که ان الهام مدت هاست که گم شده است که مرده است آری دیگر انی نیستم که دلش به اندازه دریایی بود که هر غم و ناراحتی ای در ان گم میشد حالا دیگر دلم یک حوضچه است که هر درد و غمی در ان دیده می شود و هیچ چیز در آن غرق نمی شود.
کاش می دانستی آن زمانی که دوستت داشتم به خاطرت از همه چیز گذشتم از خودم گذشتم کاش جواب عشقم را با آزار و تحقیر نمی دادی کاش حداقل به پاس ان همه احساسات لطیف درکم می کردی چیز زیادی از تو نخواستم خواستم مرا بفهمی خواستم معنای عشق حقیقی را بپذیری خواستم بدانی که در عشق تصاحب معنا ندارد خیلی از اوقات مجبور می شوی بگذری مجبور می شوی چشمانت را بر هم بگذاری و بگذری و تنها یادگار خاطره را به جا بگذاری چه بگویم که بر روی خاطراتم هم خط سرخ کشیدی!
کاش می دانستی که نمی توانم از دست کسی که زمانی او را عاشقانه می پرستیدم رنجیده خاطر بمانم کاش می دانستی که تمام تلاشم را کردم که یاد خوش از یکدیگر به جا بگذاریم که تو را مجبور به رفتن نکنند که به تو توهین نکنند که عشقمان را زیر سوال نبرند که بدانند که مردی بدانند که محکمی و بدانند که عشقت راستین بوده اما افسوس که تلاشم را به باد دادی.
کاش تبدیل به کابوسی نمی شده که هر شب روی سینه ام سنگینی می کند.
تنها اشکم را دیدی اما نفهمیدی که این وجود من است که قطره قطره آب می شود و اکنون تاوان چه چیز رامی خواهی از من بگیری ؟ تاوان سادگیم را ؟ احساساتم را؟ صداقتم را ؟
چه بهایی باید بپردازم ؟ عمرم را ؟ زندگیم را؟ خانواده ام را ؟
کسی که انسانی را می کشد تنها یک بار قصاص می شود و من هر روز به جرم گناه های مرتکب نشده هزاران بار قصاص می شوم و ایکاش ...................
!! نوشته شده توسط Elook | 19:11 | یکشنبه هفتم خرداد 1385

ندانند

بگذار بی تفاوتی ات را ناشی از بی توجهی ات بدانند بگذار گمان برند که بی غمی و از بی غمی است که این چنین سرد شده ای بگذار ندانند که درونت آتشفشانی بر پاست و سرخی صورتت از اتش دورنت است
بگذار بگویند کم آوردی که سخن نمی گویی و ندانند که سکوت سرشار از ناگفته ها و گفته هایی است که هزارن بار تکرار شده است وقتی تصوری از درد به استخوان رسیده ندارند چه توقعی می توان داشت که تو را بفهمند.
ندانند ، نفهمند ، نشناسند ، درک نکنند ، تو خالی بپندارندت ، بی فکر بخوانندت ، بی مهر خطابت کنند !
او که باید بداند می داند و همین برایم کافی است.
!! نوشته شده توسط Elook | 19:10 | یکشنبه هفتم خرداد 1385

پذیرفتن

اول بپذیر آنچه را که هستی و بعد تغییر کن در جهتی که دوست داری باشی.
!! نوشته شده توسط Elook | 19:10 | شنبه ششم خرداد 1385

فرشته و ابلیس

فرشته وجودم غمگینه و داره باهام حرف می زنه صداش می لرزه و می گه :
یادته از خدا خواستی که تو رو جزو بنده های خاص خودش قرار بده خدا خواست اما تو نخواستی یادته وقتی از همه جا و همه کس ناامید شدی در رحمت جوری برات باز شد که خودت هم باورت نمی شد این جوری خدا خواست بهت نشون بده که بخشیدتت و به تو یک فرصت دیگه برای خوب بودن داده اما تو باز هم به ساحل نجات رسیدی و همه چیو فراموش کردی حتی به جای جبران اشتباهاتت دست به اشتباهات بزرگ تر زدی.
کاش می فهمیدی داری خالق خودت رو غمگین می کنی و درک می کردی که خیلی دردناکه آدم خالقی رو که از همه بیستو دوسش داره رنجیده کنه حتی نتونشتس به وعده هایی که داده بودی عمل کنی و آیا واقعا فکر کردی هیچ وقت دیگه نیازمند اون نمی شی ؟ البته اینقدر خودت رو در معرض نیازهای جسمت قرار دادی که به نیاز روحت کمتر فکر می کنی روی شونه هات احساس سنگینی نمی کنی ؟ نمی خوای این بار گناه رو کم کنی و سبکبال ادامه بدی؟
از صدای گریه فرشته ابلیس وجودم بیدار می شه و صدای گریه اون کمی کمرنگ می شه ابلیسم می گه :
چرا می خوای زندگی رو به خودت سخت بگیری همین دو روزی رو که زنده هستی با خیال راحت زندگی کن خدا هم دوست داره بنده هاش لذت ببرن دلت به حال گریه های اون نسوزه هر جوری که دلت می خواد زندگی کن لذت ببر و قهقهه می زنه و داد می زنه فقط لذت ببر به هر قیمتی مهم تنها خودتی حتی به قیمت زیر سوال بردن منافع دیگران صدای قهقه ش توی گوشم می پیچه صدای کلفت و ترسناک داد می زنه و می گه مهم خودتی می فهمی و باز هم همون قهقه ی مخوف و احمقانه !
حالا باید تصمیم بگیرم صدای گریه و صدای قهقهه تو سرم پیچیده و منو گیج کرده باید انتخاب کنم که یکیشون پررنگ تر باشه بالاخره تصمیم می گیرم و رنگ بی رنگی رو روی صدای قهقهه می کشم حالا تنها صدای گریه می شنوم ولی ایندفعه صدای گریه ی خودم !!!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:9 | جمعه پنجم خرداد 1385

شرافت

دخترک با چشمانی به زلالی آب دريا که روی اون رو غباری از غم فراگرفته بود به عمق چشمام نگاه کرد و نگاهش تا عمق وجودم رو لرزوند دستای سفيدش زير سرما و گرما خشکه زده بود و زير ناخن هاش چرک جمع شده بود , موهای قهوه ای رنگش از زير روسری ترکمني بيرون زده بود موهايي که حکايت از اين داشت که حداقل دو هفته ست آب نديده موهاش درهم و پريشون بود و به صورت نامرتبی روی پيشونی اونو پوشونده بود دامن پر چين چروکی به تن داشت و دو سه تا بلوز روی همديگه پوشيده بود .
از عمق نگاهش به راحتی می شد فقر رو حس کرد فقر با تمام وجودش بر تک تک سلول های اين دخترک چيره شده بود و با تمام وجود اون رو در بر گرفته بود.
آيا واقعأ سر پناهی برای زندگی داشت ! آيا واقعأ پدر و مادری داشت که دست نوازشی بر سر او بکشند ! و با کدام انگيزه به اين دنيا قدم گذاشته بود! دست تقدير چه سرنوشتی رو براش رقم زده !
غرق در افکار و سوالاتم بودم که صدايی محزون و بم منو به خودم آورد:
- خانم آدامس می خوايد هم نعناعی دارم هم موزی می خواين , کدوم يکی رو بدم ؟
هنوز به خودم نيومده بودم و هنوزم داشتم به سوالاتی که مثل رژه از توی ذهنم عبور ميکردند فکر می کردم که دوباره گفت :
- خواهش ميکنم بخريد فقط يک بسته !
- حتمأ می خوام , لطفأ يک بسته موزی به من بده .
اسکناس هزار تومنی رو از توی کيف قرمز رنگم درآوردم و به سمتش دراز کردم داشت جيباشو ورانداز می کرد که بقيه شو بده که گفتم :
- لازم نيست باشه پيش خودت.
نگاهی به سمتم انداخت چشماش برق خاصی زد و گفت :
- خانم من گدا نيستم !!!
و سريع خورده هاشو جمع و جور کرد و گذاشت توی مشتم نمی دونستم چی بايد بگم حقيقتأ قصد تحقيرش رو نداشتم تا اومدم ازش معذرت خواهی کنم مثل باد از کنارم گذشت و توی جمعيت محو شد و من هرگز نفهميدم کاری که کردم درست بوده يا نه و هيچ گاه نتونستم درخششِ شرافتِ اون چشم ها رو از ياد ببرم!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:8 | پنجشنبه چهارم خرداد 1385

قالب

و تو را چه می شود که اصرار می ورزی قالب بزرگ تر از خودت را بر تن کنی و غافل از آن باشی که قالب بزرگ انسان بزرگ می طلبد پس اول بزرگ باش تا قالب برازنده ات باشد و نیز بدان که اگر بزرگ شوی قالبت همراهت بزرگ خواهد شد و لازم نیست تو آن را بزرگ نشان دهی یا از کسی یا جایی آن را به عاریه بگیری !!!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:7 | پنجشنبه چهارم خرداد 1385

دوست

تو را یافتم و از تمام یافته ها یم بی نیاز شدم دستم را گرفتی و اگر در صحنه زندگی پایم لغزید دستت همچنان در دست من بود دریچه ای تازه به رویم گشادی دریچه ای که مسیر تفکرات و احساساتم را تغییر داد تو فکر شدی و من احساس و آهسته آهسته با هم گام بر داشتیم از حماقت هایم به اندازه ی خودم شکستی و اما هیچ گاه تنهایم نگذاشی از نفرت آغاز کردیم اما به دوست داشتنی واقعی رسیدیم چه بسا اگر از نفرت شروع نمی شد دوست داشتنمان اینگونه معنا پیدا نمی کرد
برایم پررنگ تر از هر رنگی هستی و سبز تر از هر سبزی تکیه گاه هم شدیم پناهگاهی که آرامشی مافوق تصور به همراه دارد نمی دانم شاید دوستی من و تو مصداق عشق افلاطونی باشد عشقی که در آن جسم و تنی مطرح نیست و هر چه هست عطش روح است و بس.
هفت عدد مقدسی است عزیزکم هفت سال از دوستی من و تو گذشت و هر لحظه به تو مشتاق تر می شوم و بیمناکم از ان که روزی در میان سایه ها گم شوی ، بهارم امیدوارم همچنان پر رنگ تر از هر رنگی بمانی و هیچ گاه بی رنگ نشوی و خداوند را یه خاطر داشتنت شاکرم.
زندگی یه دفتره پر از حروف بی شمار توی یک صفحه ی اون نوشته ب مثه بهار
( تقدیم به کسی که ناب ترین دوستی را با او به تجربه نشستم )
!! نوشته شده توسط Elook | 19:6 | سه شنبه دوم خرداد 1385

غفلت

از پشت پرده اشکم تنها توانستم برق پیروزی را در نگاه تو نظاره گر باشم درخششی که حاکی از رضایتت بود آن لحظه دیگر دلم برای خودم نسوخت دلم برای تو سوخت دلم برایت سوخت که مسخر کردن قلبی و شکستن آن اینچنان تو را ارضا می کند آن لحظه دریافتم که آن قدر حقیری که تنها می توان به حال تو گریست و با خود فکر کردم تا چه زمان می توانی جولان دهی؟ تا کی می توانی قلبی را مسخر کنی و آن را لگد مال هوس های زودگذرت کنی و غافل از ان باشی که با هر دستی دهی با همان دست پس می گیری تا کی می توانی به چیز هایی تکبر کنی که از دستشان می دهی و باشد که تنها حسرت آن ها اعماق و ژرفای وجودت را بسوزاند و نابود کند ، باشد که از فکر کردن به اشتباهاتت بلرزی و البته باید مشمول لطف حق شوی که بتوانی آهی از سر پشیمانی بکشی چراکه اینقدر خوابت سنگین است که گمان نمی کنم روزی بیدار شوی نفرینت نمی کنم چه عذابی بالاتر از اینهمه غفلت و بی خبری تو خود فرزند ملعون خواهش هایت هستی پس نفرین چرا؟
سعی می کنم برایت دعا کنم ، دعا کنم که روزی از این خواب سنگین بیدار شوی اما نه هنگامیکه سکه ی وجودت باطل شده است !!!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:5 | دوشنبه یکم خرداد 1385