ابــــرکاکیــا
شبکه تارعنکبوتی نوشته های من
ترین
برایم هر روز بزرگ تر می شو
برایم پررنگ تر می شوی وقتی با تمام وجودم همه جا رد پایت را می بینم
برایم پرمعنا تر می شوی وقتی فشار دستت را بر دستان کوچکم حس می کنم
برایم زیباتر می شوی وقتی زیباییها را برایم جلوه گر می کنی
برایم دوست داشتنی تر می شوی وقتی حس دوست داشتن را درونم بیدار می کنی
برایم غنی تر می شوی وقتی سراپای وجودم را نیاز فرا می گیرد
برایم مهربان تر می شوی و قتی گوشه ای از مهربانیت بر من تجلی می کند
برایم تمامِ ترین ها می شوی و من برای داشتنت تنها می توانم خودت را شاکر باشم.
برایم پررنگ تر می شوی وقتی با تمام وجودم همه جا رد پایت را می بینم
برایم پرمعنا تر می شوی وقتی فشار دستت را بر دستان کوچکم حس می کنم
برایم زیباتر می شوی وقتی زیباییها را برایم جلوه گر می کنی
برایم دوست داشتنی تر می شوی وقتی حس دوست داشتن را درونم بیدار می کنی
برایم غنی تر می شوی وقتی سراپای وجودم را نیاز فرا می گیرد
برایم مهربان تر می شوی و قتی گوشه ای از مهربانیت بر من تجلی می کند
برایم تمامِ ترین ها می شوی و من برای داشتنت تنها می توانم خودت را شاکر باشم.
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:21 | جمعه سی ام تیر 1385
تولد
و روز تولد شناسنامه ای تنها توهم تولد است که تولد واقعی زمانی است که از درون خود متولد می شوی درون خود را می شکافی و آن منی را که سالیان سال جستجویش می کردی می یابی او همیشه در ژرفای وجودت حضور داشته است آری این همان خودی است که تو در پی آن بودی و چه بسا افرادی که سالیان سال به آن نرسند و آن مطلوبشان را در خود خفه کنند.
خود درونت نطفه ای است که رشد می کند و زمانی متولد می شود برای تولدش باید همه چیز مهیا باشد باید مراقب بود تولد سختی است برای این تولد پاک شد پاک و عاری از تمام صفاتی که نمی پسندی و با آغوش باز این من متولد شده را پذیرا می شوی.
مثل این است که نو می شوی مهم نیست که چند سال داری مهم این است که این تولد مقدسی است برای این تولد باید تمام وجودت را چراغانی کنی.
و حال زمان تولد من فرا رسیده است دوران سختی بود اما حالا می خواهم متولد شوم به من تبریک نمی گویید؟
ازاعماق وجودم رشد کرده ام و حالا زمان تولد است حال دیگر وقت آن است که پوست جدیدم را بر تن کنم و با آن نفس بکشم دست پر اما سبکبال از سفر بازگشتم.
خود درونت نطفه ای است که رشد می کند و زمانی متولد می شود برای تولدش باید همه چیز مهیا باشد باید مراقب بود تولد سختی است برای این تولد پاک شد پاک و عاری از تمام صفاتی که نمی پسندی و با آغوش باز این من متولد شده را پذیرا می شوی.
مثل این است که نو می شوی مهم نیست که چند سال داری مهم این است که این تولد مقدسی است برای این تولد باید تمام وجودت را چراغانی کنی.
و حال زمان تولد من فرا رسیده است دوران سختی بود اما حالا می خواهم متولد شوم به من تبریک نمی گویید؟
ازاعماق وجودم رشد کرده ام و حالا زمان تولد است حال دیگر وقت آن است که پوست جدیدم را بر تن کنم و با آن نفس بکشم دست پر اما سبکبال از سفر بازگشتم.
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:20 | چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
زندانبان
زندانبان عزیزم سلام:
برایت می نویسم مرا به یاد می آوری؟ محال است که مرا از خاطر برده باشی آری چند گاهی محکوم به حبس در زندانت شدم.
آری من همانم که زهر عشق را یکباره در حلقم ریختی و حتی لحظه ای برای تفکر محلتم ندادی من همانم که زیر پرچم عشق از هیچ آزاری برایم فروگذار نکردی من همانم که خواستی به زور عاشقم کنی و شدم ، عشق و عشقی از نوع زور مدارانه!
عشق و عشقی نه به رنگ قرمز یا حتی سبز یا آبی عشقی به رنگ بدرنگ ترین رنگ های عالم و عجیب که این جسم نحیف من آن را تاب آورد آری آنقدر ساده اندیش بودم که به خود قبولاندم محکوم به عشق تو هستم پس باید آن را بپذیرم ، پذیرفتم و در این راه صادقانه همراهت گام بر داشتم دیدی ؟ نه ندیدی تو تنها آن چیزی را دیدی که خود خواستی و من رنگی شدم و قالبی بر تن کردم آن گونه که تو می پسندیدی بدون اینکه حتی فکر کنم من حق دارم خودم باشم !
من آنی شدم که تو خواستی هرچند تو هیچگاه آنی نشدی که من می خواستم
کاش چشمت درونم را می دید که ذره ذره تحلیل می رود و فرو می ریزد کاش می توانستی درک کنی من آن پرنده ای نیستم که تو در دستانت نگهش داری و فشارش دهی تو خواستی و من عاشق شدم بار حرف همه را به دوش کشیدم و تنها عشق شدم عشقی به بزرگی روحم! روح ، و تو آن را خراشیدی با ضخیم ترین سمباده های عالم به خراشیدن بر خواستی و من دم بر نیاوردم!
آری زندانی سلول انفرادی ای بودم که زندانبانش هر روز قسمتی از او را می تراشید تا روحی شود و پیکری آن چنان که او میخواهد! و افسوس که مرا در خودم کشتی خودم را درونم زنده به گور کردی!
همه احساساتم را در حصار گرفتی و اگر بی خبر از آب خوردنم می ماندی آب مغزم را بیرون می کشیدی و من سعی کردم به خود بگویم که معنای عشق این است، معنای عشق این است که حتی بدون اذن او نفس نکشی و در خود گم شوی.
یاد گرفتم در عشق آزادی معنا ندارد چون دیگر مال خودت نیستی تو به من یاد دادی که وقتی عاشق می شوی باید حکم برانی، باید معشوق خود را در طبق اخلاص تقدیمت کند معشوق حتی نباید فکر کند که تو را دوست دارد یا نه مهم این است که تو او را عاشق هستی پس باید عاشق تو شود باید باید.....
و اما روزی دست بر قضا حصار این زندان شکست او که باید مدد می رساند رساند و این زندان در هم گسست و من گریختم تا نفس داشتم دور شدم دیگر خودم را نمی شناختم چون خودم را پیش تو جا گذاشته بودم خواستم بر گردم و آن را با خود ببرم اما از ترس اینکه دوباره اسیر شوم بر نگشتم خودِ زنده به گور شده ام را از زیر خاک بیرون کشیدم هنوز نفس داشت در او دمیدم و آن را بر تنم کردم آری حکم آزاری من از آن بالا صادر شده بود و من عفو شده بودم .
اما تو از من تاوان می خواستی هنوز هم نمی دانم تاوان چه چیز را ؟ تو دوست داشتی برای من زندانبان همیشگی بمانی اما نتوانستی و باز هم کوشیدی مرا به بند در آوری!
دوست دارم تمام عشقت را به روی صورتت تف کنم مدت هاست آن جامی را که به زور به حلقم چپاندی بالا آوردم و تو در پی انی که دوباره آن زهر را به حلقم فرو بریزی.
زندانبان عزیزم دیگر وقت آن رسیده است که این بند را بر پای کس دیگری بندی چراکه دیگر بال هایم در آمده اند و من پرواز خواهم کرد و تو هیچ گاه دیگر نمی توانی مرا به حبس ابد محکوم کنی ......
برایت می نویسم مرا به یاد می آوری؟ محال است که مرا از خاطر برده باشی آری چند گاهی محکوم به حبس در زندانت شدم.
آری من همانم که زهر عشق را یکباره در حلقم ریختی و حتی لحظه ای برای تفکر محلتم ندادی من همانم که زیر پرچم عشق از هیچ آزاری برایم فروگذار نکردی من همانم که خواستی به زور عاشقم کنی و شدم ، عشق و عشقی از نوع زور مدارانه!
عشق و عشقی نه به رنگ قرمز یا حتی سبز یا آبی عشقی به رنگ بدرنگ ترین رنگ های عالم و عجیب که این جسم نحیف من آن را تاب آورد آری آنقدر ساده اندیش بودم که به خود قبولاندم محکوم به عشق تو هستم پس باید آن را بپذیرم ، پذیرفتم و در این راه صادقانه همراهت گام بر داشتم دیدی ؟ نه ندیدی تو تنها آن چیزی را دیدی که خود خواستی و من رنگی شدم و قالبی بر تن کردم آن گونه که تو می پسندیدی بدون اینکه حتی فکر کنم من حق دارم خودم باشم !
من آنی شدم که تو خواستی هرچند تو هیچگاه آنی نشدی که من می خواستم
کاش چشمت درونم را می دید که ذره ذره تحلیل می رود و فرو می ریزد کاش می توانستی درک کنی من آن پرنده ای نیستم که تو در دستانت نگهش داری و فشارش دهی تو خواستی و من عاشق شدم بار حرف همه را به دوش کشیدم و تنها عشق شدم عشقی به بزرگی روحم! روح ، و تو آن را خراشیدی با ضخیم ترین سمباده های عالم به خراشیدن بر خواستی و من دم بر نیاوردم!
آری زندانی سلول انفرادی ای بودم که زندانبانش هر روز قسمتی از او را می تراشید تا روحی شود و پیکری آن چنان که او میخواهد! و افسوس که مرا در خودم کشتی خودم را درونم زنده به گور کردی!
همه احساساتم را در حصار گرفتی و اگر بی خبر از آب خوردنم می ماندی آب مغزم را بیرون می کشیدی و من سعی کردم به خود بگویم که معنای عشق این است، معنای عشق این است که حتی بدون اذن او نفس نکشی و در خود گم شوی.
یاد گرفتم در عشق آزادی معنا ندارد چون دیگر مال خودت نیستی تو به من یاد دادی که وقتی عاشق می شوی باید حکم برانی، باید معشوق خود را در طبق اخلاص تقدیمت کند معشوق حتی نباید فکر کند که تو را دوست دارد یا نه مهم این است که تو او را عاشق هستی پس باید عاشق تو شود باید باید.....
و اما روزی دست بر قضا حصار این زندان شکست او که باید مدد می رساند رساند و این زندان در هم گسست و من گریختم تا نفس داشتم دور شدم دیگر خودم را نمی شناختم چون خودم را پیش تو جا گذاشته بودم خواستم بر گردم و آن را با خود ببرم اما از ترس اینکه دوباره اسیر شوم بر نگشتم خودِ زنده به گور شده ام را از زیر خاک بیرون کشیدم هنوز نفس داشت در او دمیدم و آن را بر تنم کردم آری حکم آزاری من از آن بالا صادر شده بود و من عفو شده بودم .
اما تو از من تاوان می خواستی هنوز هم نمی دانم تاوان چه چیز را ؟ تو دوست داشتی برای من زندانبان همیشگی بمانی اما نتوانستی و باز هم کوشیدی مرا به بند در آوری!
دوست دارم تمام عشقت را به روی صورتت تف کنم مدت هاست آن جامی را که به زور به حلقم چپاندی بالا آوردم و تو در پی انی که دوباره آن زهر را به حلقم فرو بریزی.
زندانبان عزیزم دیگر وقت آن رسیده است که این بند را بر پای کس دیگری بندی چراکه دیگر بال هایم در آمده اند و من پرواز خواهم کرد و تو هیچ گاه دیگر نمی توانی مرا به حبس ابد محکوم کنی ......
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:18 | شنبه دهم تیر 1385
او
می دانی که چقدر دلم می خواهد آن را داشته باشم می دانی چقدرد لم برای داشتنش پر می زند و حتی در خواب و رویا او را در بغل می گیرم کاش برای داشتنش وسیله قرار نمی دادی کاش می توانستم او را داشته باشم!
می دانم که تنها تو می دانی چقدر دلم می خواهد نوزادم را در بغل بگیرم تنها تو می دانی که دلم برای نوزاد نداشته ام تنگ می شود آن قدر تنگ که به راحتی خلا نبودنش را حس می کنم نوزادی از جنس جنس خودم ، تا بتوانم آن را آنگونه که خود می خواهم دوست داشته باشم تا بتوانم این احساسات آتشین را نثارش کنم دلم برای بغل کردنش پر می زند دلم می خواهد مشامم را پر از بویش کنم و تا عمق ریه هام او را نفس بکشم .
جسم بلورین و پاکش را دوست دارم کاش می توانستم حجم دستان کوچکش را در دست هایم حس کنم و تکیه گاه او شوم و نگذارم هیچ چیز این تکیه گاه را فرو بریزد ، او از آن من می شود و هیچ کس نمی تواند ادعا کند که او مال من نیست من او را عاشق می شوم و تمام احساسات نابم را با او تجربه می کنم حس مادر شدن ! می دانی که چقدر از ادای این واژه شعف زده می شوم
میوه جانم را به او میدهم و او بزرگ می شود و به بار می نشیند .
آه ! فرزندم کاش می دانستی که چقدر دلم تو را می خواهد می دانم آنقدر مقدس نیستم که تاریخ دوباره تکرار شود ولی با تمام وجود آرزویش را در دلم نگه می دارم !!!
می دانم که تنها تو می دانی چقدر دلم می خواهد نوزادم را در بغل بگیرم تنها تو می دانی که دلم برای نوزاد نداشته ام تنگ می شود آن قدر تنگ که به راحتی خلا نبودنش را حس می کنم نوزادی از جنس جنس خودم ، تا بتوانم آن را آنگونه که خود می خواهم دوست داشته باشم تا بتوانم این احساسات آتشین را نثارش کنم دلم برای بغل کردنش پر می زند دلم می خواهد مشامم را پر از بویش کنم و تا عمق ریه هام او را نفس بکشم .
جسم بلورین و پاکش را دوست دارم کاش می توانستم حجم دستان کوچکش را در دست هایم حس کنم و تکیه گاه او شوم و نگذارم هیچ چیز این تکیه گاه را فرو بریزد ، او از آن من می شود و هیچ کس نمی تواند ادعا کند که او مال من نیست من او را عاشق می شوم و تمام احساسات نابم را با او تجربه می کنم حس مادر شدن ! می دانی که چقدر از ادای این واژه شعف زده می شوم
میوه جانم را به او میدهم و او بزرگ می شود و به بار می نشیند .
آه ! فرزندم کاش می دانستی که چقدر دلم تو را می خواهد می دانم آنقدر مقدس نیستم که تاریخ دوباره تکرار شود ولی با تمام وجود آرزویش را در دلم نگه می دارم !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:17 | پنجشنبه یکم تیر 1385

