تبليغاتX
ابــــرکاکیــا

جوجه

پسر هسايه مان جوجه زردی خريده است و به کوچه می آورد بچه های کوچه او را می فشارند و من سردم می شود در گوش پسر همسايه مان می گويم : جوجه ات را می کشند !
او اهميتی نمی دهد اما من به جوجه فکر می کنم .
برگ پر رنگی از خاطرات کودکی ام را جوجه زرد رنگ پر کرده است هنوز هم حضور نرمش را در دستانم به ياد می آورم و اينکه چقدر دلم به حالش سوخت.
آرزو کردم من هم جوجه ای داشته باشم به خودم گفتم هيچگاه نمی گذارم دستی بفشاردش مادرم آرزويم را بر آورده کرد و يکی از رنگ های رنگين کمان خيالم به حقيقت پيوست !
آن موقع رنگي کمان خيالم چند رنگ بيشتر نداشت چند رنگ روشن و ساده!
و اما روزی .....
صدای ممتد جيک جيک ، دويدن به سمت حياط و گربه ای سياه رنگ با جوجه ای زرد به دهان ، پرت شدن دمپايي و افتادن جوجه بی رمق....او را خاک کردم و برای اولين بار غم سنگين از دست دادن چيزی را روی شانه هايم حس کردم ....ومن به اندازه حجم کودکی ام برايش اشک ريختم.
!! نوشته شده توسط Elook | 19:30 | سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385

عشق بدون شین

کاش هیچ وقت از سر کنجکاوی به دنبال عشقی نمی رفتم که اینسان نابودم کند!
تراژدی من هم یکی از همان تراژدی های تکراری تاریخ است کیفیتش دیگر چه اهمیتی دارد
دایره لغاتم برای توضیح آن کم میاید!
عشق.....
و اما عشق ما چیزی کم داشت و من برای اولین بار عشق بدون شین را تجربه کردم همین حرف شین بود که از عشق ما افتاده بود و از عیار آن کم کرده بود!
می دانم که لااقل هیچگاه دستت به اینجا نخواهد رسید تا نابودش کنی این جا تنها جایی است که من تمام حنجره ام را فریاد می زنم و بیم آن را ندارم که کسی حنجره ام را بفشارد .
کاش میدانستی که چقدر کابوست روی سینه ام سنگینی می کند کاش می دانستی که چقدر سنگینم!
سعی کردم نسبت به همه چیز بی اعتنا باشم اما همه چیز همین جا گلویم را گرفته است و می فشارد و این طوفان های مکرر روحم را خسته و فرسوده کرده است!
احساس می کنم از جایی پرت شده ام تمام تنم درد می کند!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:30 | جمعه بیستم مرداد 1385

دالان

وقتی در زندگی مجبور می شوی از دالان باریکی عبور کنی تمام دیوار ها جسمت را می فشارند
تمام دیوار ها تو در بر می گیرند ومی فشارند مهم نیست چقدر طول می کشد این دالان را سپری کنی مهم این است که حتی وقتی از دالان بیرون آمده ای همان فشار را حس می کنی و گاهی اوقات باعث می شود راه تنفست هم تنگ شود این دالان ها همان اشتباهاتی است که مرتکب می شوی و هر چه تعداد آن ها کم تر باشد فشار ناشی از دیوار ها هم به مراتب کم خواهد شد !
!! نوشته شده توسط Elook | 19:29 | چهارشنبه هجدهم مرداد 1385

روحم آه....

ومن بالاخره پذیرفتم که هیچگاه مدرک خوشنویس ام را نمی گیرم و یک خوشنویس واقعی نخواهم شد همان طور که یک نویسنده حرفه ای نخواهم شد!
براده های روحم را آرام در مشتم می فشارم نمی دانم شاید برای صیقل خوردنم لازم بوده است شاید این سوهان عظیم روحم را صیقل داده است!
صیقل....خنده ام می گیرد!
و من هیچ گاه تواه دور ریختن این تراشه ها را پیدا نکردم!
و من هیچ گاه نفهمیدم چرا نمی توانی ان طور که خود می خواهی دوست داشته باشی!
و من هیچ گاه راز این روح درد های پی در پی ام را کشف نکردم!
و من هیچ گاه نتوانستم حلالی برای خط های روحم بیابم!
و من هیچ گاه نتوانستم انی باشم که خود می خواهم!
و من هیچ گاه نتوانستم درک کنم چرا باید تا بدین حد خود را سانسور کنم!
و من همیشه حسرت فرسنگ ها فاصله ی خودم از خودم را خورده ام.....
!! نوشته شده توسط Elook | 19:28 | یکشنبه پانزدهم مرداد 1385

بزرگی

بزرگ می شوی و هر لحظه سنگینی این سرای عاریتی را بیشتر بر شانه ها یت حس می کنی!
بزرگ می شوی و معنای کلمه مسوولیت را درک میکنی و ان موقع بیشتر احساس خسران می کنی!
بزرگ می شوی و هر لحظه حس می کنی جایی باید کاری را انجام می دادی که ندادی!
بزرگ می شوی و باید پاسخ گوی تمام توقعات اطرافیانت باشی!
بزرگ می شوی و مجبور به تصمیم گیری می شوی!
بزرگ می شوی و آرزوهای بزرگتری در سر می پرورانی!
بزرگ می شوی و تمام کودکی را به دست فراموشی می سپاری!
بزرگ می شوی و هر لحظه بیشتر حس می کنی که زندگی از لابه لای انگشتانت فرو ریخته است!
دلم کودکی ام را می خواهد........
!! نوشته شده توسط Elook | 19:28 | شنبه چهاردهم مرداد 1385

فریاد (2 )

حالا دیگه افکارم هم رنگ همون کابوس های وحشتناک رو داره حالا دیگه روز ها هم کابوس جلو چشامه
من با وسعت وصف ناپذیر به رخوت رسیدم و مستاصل شدم
در من استیصال غیر قابل باوری هبوط کرده!
و حالا دیگر من همان پری کوچک غمگینی هستم که هر شب حماقت هایم را در نی لبک چوبین می نوازم و با آن به رقص در می آیم !
و هر لحظه برای خود ساز جدیدی کوک می کنم!
!! نوشته شده توسط Elook | 19:26 | جمعه سیزدهم مرداد 1385

فریاد (1)

کاش می شد از دست خودت به دور دست ها فرار کنی!
و من با تمام وجودم دلم می خواد از خودم فرار کنم!
شونه هام زیر بار این مسوولیت سنگین خم شدن و اصلا دلم می خواد یک دفعه بزنم زیر همه چی دلم می خواد بزنم زیر انسانیت و انسان بودن
آره من عرضه تحمل این مسوولیت سنگین (انسان بودن ) رو ندارم
یادته بهت قول دادم برات بنده خوبی باشم ، نشدم و نیستم !
لعنت تو بر من که حتی واسه خودم هم خوب نیستم!
تو دایره حماقت هام هی دور معکوس می زنم میگن : جهل حماقت می آره اما تمام حماقت های من از روی آگاهیه!
اینو کجا بنویسم ، اینو کجا فریاد بزنم؟
بابا ایها الناس ! من از خودم کم آوردم من از خودم رو دست خوردم من جلوی خودم فرو ریختم و لعنت به این منی که هیچ وقت دوسش نداشتم!
چیزی ته تهِ وجودم بهم می گه ارز دوست داشتن و دوست داشته شدن رو ندارم چیزی ته تهِ قلبم بهم می گه تو هیچ وقت به اون چیزی که به قول خودت ( منِ مطلوبه ) نمی رسی می گه اصلا تو هیچی نیستی!
آره من هیچم ما از همین هیچ بودن اینقدر پرم که دائما حالت تهوع دارم یک رخوت همیشگی!
اصلا به جهنم که همه اطرافیانم فکر می کنن من تنها یه آدم پر شورو حرارت و سرزنده هستم!
اصلا به جهنم که من با اون چیزی که اونا فکر می کنن فرسنگ ها فاصله دارم!
به درک که هیچ کس نتونه بفهمه درون من چی می گذره و به درک که حتی دیگه نمی تونم خودم رو تحمل کنم
بذار ندونن من چه رنجی می کشم بذار ندونن که دیگه منی وجود نداره و هی کامنت بذارن که چرا تلخ می نویسی یا چرا نا امید هستی!
تو بدون...
تو بدون که من تا دم مرگ اگه از همه چی و همه کس نا امید شم با اینکه این همه زیر تعهدم نسبت به تو زدم بازم بهت امیدوارم
تو بدون اگه دیشب نمازم رو نخوندم فقط به این خاطر بود که با خودم لج کردم و حالا فقط با خودم سر جنگ دارم
من خسته ام ....
!! نوشته شده توسط Elook | 19:25 | جمعه سیزدهم مرداد 1385

انتظار

و کسی در خواب به من گفت که تو می آیی
و من صبح بر روی استکان چایم پوره ای دیدم و یقین کردم که می آیی
و تمام حیاط را شستم و به گل های لاله عباسی گفتم که قرار است بیایی گفتم که بالاخره باز می گردی
موهایم را شانه کردم و لبانم را رنگ کردم سرخِ سرخ چشم چپم می زد و می دانستم که تو می آیی
تمام کاشی های حیاط را شمردم و تمام ثانیه ها را نگاه کردم و تمام لحظات را نشستم و صدای تمام قدم های دنیا را شنیدم و صدای قدم هایت در گوشم می پیچید
صد بار تلفن در گوشم زنگ زد اما کسی نبود
صد بار پاکت نامه را توی حیاط دیدم اما نامه ای در کار نبود
و صد بار به بازی عقربه های ساعت که شتابان از پی یکدیگر می دویدند نگاه کردم و تو را با تمام حسم منتظر شدم
انتظار....
و ضرب آهنگ ساعت مرا نا امید و نا امیدتر کرد و من به یاد آوردم که دیگر همه چیز تمام شده است و من به خود گفتم که نباید فکر کرد
اما من که فکر نمی کنم من تنها حس می کنم من صدای نگاهت را حس می کنم
من حس می کنم در جایی نه چندان دور به من زل زده ای....
من حضورت را حس می کنم اما می دانم که دیگر همه چی تمام شده است
و من می دانم که دیگر از غریبه ها هم غریبه تر شده ام و من می دانم که دیگر نباید منتظر بمانم
و من می دانم در جایی و در گوشه ای آرام به من و انتظارم پوزخند می زنی.......
!! نوشته شده توسط Elook | 19:24 | چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

تلخ تلخ

چیزی دلم را فشار می دهد
نمی دانم چیست اما حتم دارم اشک هایم می دانند چیست که اینسان آرام سرازیر می شوند
دلم می خواهد تمام شب را بیدار بمانم و آن چیزی را که در من گره خورده است بیابم مدت هاست که بر سینه ام سنگینی می کند و من همچنان از ان فرار می کنم
حکایت همان خط های عمیق روی قلبم است که هزرگاهی مانند زخم کهنه سر بر می آرد و مرا غافلگیر می کند
تنها یک بهانه همه چیز را به یادم می آورد
چیزی درونم اصرار دارد همه چیز را همان طور تر و تازه نگه دارد
اصرار دارد همه چیز را یاد آوری کند و نمی پذیرد که من حتی حق ندارم به آن ها فکر کنم!
چیزی در گوشم خس خس می کند و این صدای خاطراتی است که که می خواهم به دست فراموشی بسپرمشان
و من می دانم خاطره تنها درد مزمنی است که مرهم زمان تنها کمی از درد آن می کاهد اما آن را از یاد نمی برد.
و من می دانم باید همه چیز را فراموش کرد
و من می دانم باید چشمانم را بر چیز هایی که آن را به درد می آورد ببندم اما هنوزهم سنگینم!
و من دلم تنگ می شود دلتنگی ای که سینه ام را فشار می دهد خودم هم نمی دانم دلم برای چه و یا که تنگ شده است یا شاید هم خودم را سانسور کرده ام ، هر چه هست راه تنفسم را تنگ کرده است.
گاهی اوقات حس می کنم تمام تلخی هایی را که سپری کرده ام تبدیل به موجودی شده است که سینه ام را از درون فشار می دهد
انگار چیزی درونم است که می خواهد خود را به بیرون پرتاب کند
دلم برای همه کسانی که اطرافم هستند تنگ شده است آن ها کنار من حضور دارند ولی من فرسنگ ها از آن ها دور شده ام
و من بی طاقت شده ام و چقدر از همه چیز زود گریه ام می گیرد و حالا مانند دختران 14 ساله از کوچکترین چیزی ناراحت می شوم و حتی خواندن وبلاگی آن چنان مرا غم زده می کند و ان قدر با نویسنده همزاد پنداری می کنم که مانند او می شوم و تنها غمی بر غم هایم افزوده می شود
و من می دانم که بسیار تلخ شده ام ولی نمی دانم مرا چه می شود...............
!! نوشته شده توسط Elook | 19:22 | چهارشنبه چهارم مرداد 1385

خط خط

گاهی اوقات حس می کنم دلم خط خطی شده ، خط خطی با رنگ های مختلف ، خط هایی در هم و پیچیده دلم می خواد پاکشون کنم احساس می کنم دلم کثیف شده اما بعد با خودم فکر می کنم هر کدوم از این خط ها یک خاطره است !
خاطراتی که در هم تنیده شده و تفکیکشون خیلی سخته اگه بخوام خط های بد رنگ رو پاک کنم خب رنگ های قشنگ هم پاک می شن و من خالی می شم!
و این جور خالی بودن رو دوست ندارم چون این خط ها قسمتی از زندگی منه و در نهایت با همه به هم ریختگی دوسشون دارم نمی تونم ادعا کنم همشون خوشایندند اما هیچ وقت دلم نمی خواد خودم رو سانسور کنم شاید گاهی اوقات همین خط های بدرنگ و کج و معوج باعث ایجاد طرح های قشنگ توی ذهن من میشه پس اونا رو پاک نمی کنم خودم رو رو از حس بد نسبت به اونا پاک می کنم.
!! نوشته شده توسط Elook | 19:21 | سه شنبه سوم مرداد 1385