ابــــرکاکیــا
شبکه تارعنکبوتی نوشته های من
تار و پود
چند وقتی است که می خواهم تار و پودهای ذهنم را به هم بفابم تا ببینم آخر تبدیل به چه چیزی می شود اما همینکه چند رج می بافم دانه ای در وسط در می رود و تا آخر باز می شود ...
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:33 | چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
زمان
حجم وسیعی از واژه های یخ زده به ذهنم هجوم می آورند ...
سردم می شود سرمایی که تا مغز استخوانم را می سوزاند.
احساس می کنم زمین سرد است ، زمین هم سرد است احساس می کنم صدای گریه زمین را می شنوم او هم از این مردم به ستوه آمده است !
احساس می کنم وسط دایره ای ایستادم و زمان به سرعت گرداگرد سرم می چرخد جوری که حتی با نگاه هم نمی توانم آن را دنبال کنم ...سرم گیج می رود و به شدت زمین می خورم دوباره بلند می شوم اما باز هم داستان تکرار می شود یک دور تسلسل...
تسلسلی بین من و افکارم ایجاد شده است
احساس می کنم از هیجده سالگی به یکباره بیست و یک ساله شدم خودم را در آینه نگاه می کنم باورم نمیشود به دنبال نوزده وبیست سالگی می گردم انگار جایی گمشان کرده ام به ذهنم فشار می آورم آخرین چیزی که به یاد دارم این است که هیجده سال دارم ودانشگاه قبول شده ام و اما الان باید ترم اولی باشد که دانشگاه می روم اما نیست ....یک جای کار اشکال دارد دوباره زمان دور سرم به پرواز در می آید و من می فهمم که زمان از فکر من هم سریع تر حرکت می کند..
و من می فهم جایی نه خیلی دور نوزده و بیست سالگی را خاک کرده ام بدون هیچ نشانی که حتی برایشان فاتحه ای بخوانم........
سردم می شود سرمایی که تا مغز استخوانم را می سوزاند.
احساس می کنم زمین سرد است ، زمین هم سرد است احساس می کنم صدای گریه زمین را می شنوم او هم از این مردم به ستوه آمده است !
احساس می کنم وسط دایره ای ایستادم و زمان به سرعت گرداگرد سرم می چرخد جوری که حتی با نگاه هم نمی توانم آن را دنبال کنم ...سرم گیج می رود و به شدت زمین می خورم دوباره بلند می شوم اما باز هم داستان تکرار می شود یک دور تسلسل...
تسلسلی بین من و افکارم ایجاد شده است
احساس می کنم از هیجده سالگی به یکباره بیست و یک ساله شدم خودم را در آینه نگاه می کنم باورم نمیشود به دنبال نوزده وبیست سالگی می گردم انگار جایی گمشان کرده ام به ذهنم فشار می آورم آخرین چیزی که به یاد دارم این است که هیجده سال دارم ودانشگاه قبول شده ام و اما الان باید ترم اولی باشد که دانشگاه می روم اما نیست ....یک جای کار اشکال دارد دوباره زمان دور سرم به پرواز در می آید و من می فهمم که زمان از فکر من هم سریع تر حرکت می کند..
و من می فهم جایی نه خیلی دور نوزده و بیست سالگی را خاک کرده ام بدون هیچ نشانی که حتی برایشان فاتحه ای بخوانم........
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:32 | سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385
رجوع
...................
سطر اول را چند نقطه می گذارم تا شروعش برایم اینگونه دشوار ننماید.....
شروع می شوم و شروع می کنم و باز هم همان حکایت قدیمی که روزی می روی و روزی باز می گردی و اما شاید هم هیچ گاه باز نگشتی.....
زنگار ذهن را باید شست......
دل را باید صاف کرد...........
گوش را باید بر هر آنچه که نباید شنیده شود بست.........
گاهی اوقات باید ماند و ایستاد ، ایستاد و خویشتن را اثبات کرد.......
حتی اگر گمان کنند که این ها تمام تب وبلاگ نویسی است دیگر اهمیتی ندارد من می مانم و ادامه می دهم..........
چیزی که مهم است این است که نوشتن اینجا و در همین جایی که دوسش دارم مرا سرشار می کند و دیگر کسی نمی تواند مانع سرشار شدنم شود.......
سطر اول را چند نقطه می گذارم تا شروعش برایم اینگونه دشوار ننماید.....
شروع می شوم و شروع می کنم و باز هم همان حکایت قدیمی که روزی می روی و روزی باز می گردی و اما شاید هم هیچ گاه باز نگشتی.....
زنگار ذهن را باید شست......
دل را باید صاف کرد...........
گوش را باید بر هر آنچه که نباید شنیده شود بست.........
گاهی اوقات باید ماند و ایستاد ، ایستاد و خویشتن را اثبات کرد.......
حتی اگر گمان کنند که این ها تمام تب وبلاگ نویسی است دیگر اهمیتی ندارد من می مانم و ادامه می دهم..........
چیزی که مهم است این است که نوشتن اینجا و در همین جایی که دوسش دارم مرا سرشار می کند و دیگر کسی نمی تواند مانع سرشار شدنم شود.......
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:31 | جمعه هفدهم شهریور 1385
نیایش
باز هم من و دلتنگی ام برای تو و حضور دائمی تو
باز هم من و عصیان و سرکشی و قلم عفو تو
باز هم من و قلم و کاغذ و نوشتن برای تو
باز هم من و گستاخی و ناسپاسی و بخشایش بی حد تو
باز هم من و فریاد و فغان و سکوت پر معنای تو
مهربانم! هیچ توجیحی ندارم ناسپاسیم را ، چه توجیهی کنم که تو نیک دانستی جنس آدمی ناسپاس است!
باز هم من و عصیان و سرکشی و قلم عفو تو
باز هم من و قلم و کاغذ و نوشتن برای تو
باز هم من و گستاخی و ناسپاسی و بخشایش بی حد تو
باز هم من و فریاد و فغان و سکوت پر معنای تو
مهربانم! هیچ توجیحی ندارم ناسپاسیم را ، چه توجیهی کنم که تو نیک دانستی جنس آدمی ناسپاس است!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:31 | شنبه چهارم شهریور 1385

