ابــــرکاکیــا
شبکه تارعنکبوتی نوشته های من
دل نگار ( 1 )
به آرکادیوی عزیز
این اولین دل نوشته ای است که برایت سر می دهم چه کنم که هیچگاه نتوانستم در وصف کسی یا چیزی که دوست دارم شعری بسرایم و تقدیمش کنم !!!
درست در گوشه ی ذهنم از همانجا که دریچه احساسم آغاز می شود متولد شدی اول بگذار تولدت را تبریک بگویم ، رشد کردی ، بالیدی و حالا درست در دل من ایستاده ای درست در جایی که واژه شکل می گیرد
کرم نمودی و در جایی فرود آمدی که من از من متولد شدم و حالا دقیقا در مرکز گود احساساتم ایستاده ای !
و من خود تو را بال و پری خواهم داد به بلندای زیباترین شعر زمین و تو را به پرواز خواهم رسانید از تو اویی را خواهم ساخت تا عاشقانه ای برایش سر دهم اویی که بی هیچ توقع و چشم داشتی بتوانم تا مرزی فراتر از خودش دوستش بدارم و من تو را بر بلندترین سنگ زمین خواهم نشاند و به همه خواهم گفت تو همان اسطوره ای هستی که حاصل تجلی تمام نیکی های زمین است و من می توانم راحت و بی پروا برایت به آواز بلند بخوانم که دوستت دارم که تو می توانی همانی باشی که باید باشی و چه خوب است کسی همانی باشد که باید باشد....
من آماده ام پس بر من حلول کن تا بگویم تا بخوانم تا برقصم و به یمن حلولت دست افشانی کنم و به یمن حضورت جشنی بسازم به وسعت با شکوه ترین احساسات ناب انسانی!!!!
این اولین دل نوشته ای است که برایت سر می دهم چه کنم که هیچگاه نتوانستم در وصف کسی یا چیزی که دوست دارم شعری بسرایم و تقدیمش کنم !!!
درست در گوشه ی ذهنم از همانجا که دریچه احساسم آغاز می شود متولد شدی اول بگذار تولدت را تبریک بگویم ، رشد کردی ، بالیدی و حالا درست در دل من ایستاده ای درست در جایی که واژه شکل می گیرد
کرم نمودی و در جایی فرود آمدی که من از من متولد شدم و حالا دقیقا در مرکز گود احساساتم ایستاده ای !
و من خود تو را بال و پری خواهم داد به بلندای زیباترین شعر زمین و تو را به پرواز خواهم رسانید از تو اویی را خواهم ساخت تا عاشقانه ای برایش سر دهم اویی که بی هیچ توقع و چشم داشتی بتوانم تا مرزی فراتر از خودش دوستش بدارم و من تو را بر بلندترین سنگ زمین خواهم نشاند و به همه خواهم گفت تو همان اسطوره ای هستی که حاصل تجلی تمام نیکی های زمین است و من می توانم راحت و بی پروا برایت به آواز بلند بخوانم که دوستت دارم که تو می توانی همانی باشی که باید باشی و چه خوب است کسی همانی باشد که باید باشد....
من آماده ام پس بر من حلول کن تا بگویم تا بخوانم تا برقصم و به یمن حلولت دست افشانی کنم و به یمن حضورت جشنی بسازم به وسعت با شکوه ترین احساسات ناب انسانی!!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:36 | شنبه بیست و نهم مهر 1385
بی نظیرترین آغوش
کاش می دانستی چقدر از اینکه مرا در آغوش کشیدی آرام شدم کاش می دانستی آغوشت بی نظیر ترین احساسات را در من بیدار می کند گاهی مرا غرق در حس شعر می کند مثل شاعری که شعرش تنها بر دلش جاری می شود اما نمی تواند آن را مکتوب کند یا آن قدر حس نابی است که دلش نمی آید آن را با کسی تقسیم کند دوست دارد شیرینی آن تنها برای خودش و کسی که مسبب این حس است باشد پس چگونه آغوشی را توصیف کند که زبانم را بند می آورد و مرا از خود بیخود می کند !
اما شاعر هم نیستم که بتوانم در وصف آن حس چیزی بگویم حتی معلومات علمی ام هم مرا در توصیف این حس به استیصال می رساند اینکه حس می کنم واژه ها نمی توانند زبان گویای من شوند و حس من جلوتر از واژه ها حرکت می کند .
آغوشت که مرا از هر کس و ناکس بی نیاز می کند
حضورت به من آموخت می توان چشمان را بر روی کسی که آن را آزرده است بست و آرام از کنار او گذشت می توان چشمان را بر چیزها و کسانیکه ارزش دیدن ندارند بست
لطفت سینه ام را فراخ ساخت و بر من قوت قلبی بخشید آن قدر ژرف که توانستم کمی از بار سنگین روحم بکاهم
گرمای آغوشت هر لحظه گرم و گرم ترم ساخت تا اینکه سوزش سرمای رخنه کرده در استخوانم از بین رفت و وجودم سراسر عطش شد عطشی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود
محبوبم ! امید دارم به روزی که آن قدر سبک شوم که بتوانم پاهایم را که در زمین کاشته ام در آورم و با آن ها بدوم ، بدوم و دور شوم از خود رها شوم و پرواز کنم ...........
حتم دارم که با تو پرواز خواهم کرد
اما شاعر هم نیستم که بتوانم در وصف آن حس چیزی بگویم حتی معلومات علمی ام هم مرا در توصیف این حس به استیصال می رساند اینکه حس می کنم واژه ها نمی توانند زبان گویای من شوند و حس من جلوتر از واژه ها حرکت می کند .
آغوشت که مرا از هر کس و ناکس بی نیاز می کند
حضورت به من آموخت می توان چشمان را بر روی کسی که آن را آزرده است بست و آرام از کنار او گذشت می توان چشمان را بر چیزها و کسانیکه ارزش دیدن ندارند بست
لطفت سینه ام را فراخ ساخت و بر من قوت قلبی بخشید آن قدر ژرف که توانستم کمی از بار سنگین روحم بکاهم
گرمای آغوشت هر لحظه گرم و گرم ترم ساخت تا اینکه سوزش سرمای رخنه کرده در استخوانم از بین رفت و وجودم سراسر عطش شد عطشی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود
محبوبم ! امید دارم به روزی که آن قدر سبک شوم که بتوانم پاهایم را که در زمین کاشته ام در آورم و با آن ها بدوم ، بدوم و دور شوم از خود رها شوم و پرواز کنم ...........
حتم دارم که با تو پرواز خواهم کرد
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:35 | پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385
من و من و من............
روزگار توانایی اش را به رخم می کشد ، انگار دوست دارد سایه ها به همان شفافیت و وضوح بمانند روزگار می خواهد ثابت کند که زمان نمی تواند مرهمی برای زخم های گاه بی گاه باشد او دلش می خواهد همه چیز را تر و تازه نگه دارد !
او می خواهد اثبات کند که در تقابل احساس و اندیشه همیشه همین احساس لعنتی است که پیروز می شود همین احساس لعنتی است که نمی گذارد از کسی که تا اندازه مرگ تو را آزرده است کینه ای به دل بگیری !
وقتی احساسی را سرکوب می کنی در گوشه ای از ذهنت لانه می گزیند و زمانی سر بر می آرد و تو را سرکوب می کند .
مرکز دایره ای ایستادم و اشباح خاطره گرداگردم دست افشانی و پای کوبی می کنند!
خداوندا !!!! چه کسی جز تو می داند که گردش دایره وار و ممتد این اشباح تا چه حد توان مرا ربوده است ؟؟؟؟ چه کسی جز تو میداند که ذهن من خسته است که من ایستاده ام و ایستادگی کرده ام و چه کسی جز تو می داند که تا چه حجم عظیمی دلم گرفته است!!!!
بهاره ؟ نوشین ؟ .... خودم ؟ نه خودم هم دیگر نمی توانم عمق این گرفتگی را درک کنم !!!
حال تشنه ای را دارم که آب برایش سم است آیا برای ادامه حیات از لذت نوشیدن می گذرد ؟
خدای من چه می گویم خود هم نمی دانم احساس و اندیشه ام بر سر من دعوا می کنند و من بی صبرانه منتظر غلبه یکی بر دیگری هستم دیگر از این تناقض به ستوه آمده ام .
محبوب من !! کاش گوشه ای از صبر تو در وجود من تجلی کند تا بتوانم در مقابل خودم بایستم!!!!!!!
او می خواهد اثبات کند که در تقابل احساس و اندیشه همیشه همین احساس لعنتی است که پیروز می شود همین احساس لعنتی است که نمی گذارد از کسی که تا اندازه مرگ تو را آزرده است کینه ای به دل بگیری !
وقتی احساسی را سرکوب می کنی در گوشه ای از ذهنت لانه می گزیند و زمانی سر بر می آرد و تو را سرکوب می کند .
مرکز دایره ای ایستادم و اشباح خاطره گرداگردم دست افشانی و پای کوبی می کنند!
خداوندا !!!! چه کسی جز تو می داند که گردش دایره وار و ممتد این اشباح تا چه حد توان مرا ربوده است ؟؟؟؟ چه کسی جز تو میداند که ذهن من خسته است که من ایستاده ام و ایستادگی کرده ام و چه کسی جز تو می داند که تا چه حجم عظیمی دلم گرفته است!!!!
بهاره ؟ نوشین ؟ .... خودم ؟ نه خودم هم دیگر نمی توانم عمق این گرفتگی را درک کنم !!!
حال تشنه ای را دارم که آب برایش سم است آیا برای ادامه حیات از لذت نوشیدن می گذرد ؟
خدای من چه می گویم خود هم نمی دانم احساس و اندیشه ام بر سر من دعوا می کنند و من بی صبرانه منتظر غلبه یکی بر دیگری هستم دیگر از این تناقض به ستوه آمده ام .
محبوب من !! کاش گوشه ای از صبر تو در وجود من تجلی کند تا بتوانم در مقابل خودم بایستم!!!!!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:34 | سه شنبه هجدهم مهر 1385
سایه
امروز هفت شنبه است و فردا هشت شنبه ؛ روزهای من بین این دو روز تقسیم شده است.
یادم نمی آید که شش شنبه کجا بوده ام و نمی دانم نه شنبه کی از راه خواهد رسید......
سایه سنگینی را برحضور خود حس می کنم یک سایه همیشگی ، قدم هایم را آهسته می کنم صدای پایش در گوشم مثل ناقوس کلیسا آرام یکنواخت به صدا در می آید، به اطرافم نگاه می کنم انگار همه کر شده اند هیچ کس هیچ واکنشی نشان نمی دهد چندین و چند بار دور و بر خودم را نگاه می کنم هیچ چیز جز سنگینی یک نگاه را نمی بینم تک تک سلول های تنم ترس را مزه مزه میکنند ، سرمایی از مغز استخوانم رد می شود و به فرق سرم می رسد ، دهنم تلخ است گویی جام زهری را لاجرعه سر کشیده ام صدا نزدیک می شود و پاهای من دیگر توان کشیدن این جسم سنگین را ندارد و بالاخره سایه بر من رخ می نماید قیافه اش را به خوبی می شناسم و در جا خشک می شوم ........................................
خاطره ! و خاطره تنها درد مزمنی است که مرهم زمان تنها او را تبدیل به یک سایه همیشگی می کند !
یادم نمی آید که شش شنبه کجا بوده ام و نمی دانم نه شنبه کی از راه خواهد رسید......
سایه سنگینی را برحضور خود حس می کنم یک سایه همیشگی ، قدم هایم را آهسته می کنم صدای پایش در گوشم مثل ناقوس کلیسا آرام یکنواخت به صدا در می آید، به اطرافم نگاه می کنم انگار همه کر شده اند هیچ کس هیچ واکنشی نشان نمی دهد چندین و چند بار دور و بر خودم را نگاه می کنم هیچ چیز جز سنگینی یک نگاه را نمی بینم تک تک سلول های تنم ترس را مزه مزه میکنند ، سرمایی از مغز استخوانم رد می شود و به فرق سرم می رسد ، دهنم تلخ است گویی جام زهری را لاجرعه سر کشیده ام صدا نزدیک می شود و پاهای من دیگر توان کشیدن این جسم سنگین را ندارد و بالاخره سایه بر من رخ می نماید قیافه اش را به خوبی می شناسم و در جا خشک می شوم ........................................
خاطره ! و خاطره تنها درد مزمنی است که مرهم زمان تنها او را تبدیل به یک سایه همیشگی می کند !
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:34 | یکشنبه نهم مهر 1385
کودکی
کودکی ام را درون کتابچه ای نگه داشته ام و هر وقت به آن نگاه می کنم کودکی ام از جلوی چشمانم گذر می کند
شفافیت آب گونه ...... دو بال برای پرواز ......و دنیایی پر از امید و آرزوهای رنگارنگ که خیلی هاشان محقق شد......
حیفم می آید دیگر بالی ندارم که در رویاهایم به پرواز در آیم دیگر نمی توانم سبکبال و فارغ در سرزمین رویاهایم گام بردارم حالا دیگر قدم هایم سنگین شده اند با هر قدمی احساس می کنم در زمین فرو می روم و هر لحظه تعلق خاطرم بیشتر و بیشتر می شود.....
یکی از نگرانی های کودکیم را مرور می کنم : کفش عروسکم گم شده است !!!! دلم می خواهد می توانستم برایش کفش بخرم اما پای او کوچک است......من با دستان کوچکم برای او لباس می دوزم لباسی که یا همیشه بزرگتر از قامت کوچک اوست و یا اصلا تن او نمی شود ......سوزن در دستم می رود دنبال انگشت دانه مادرم می گردم اما انگشت دانه برای انگشتم بزرگ است.......
دلم می خواست مغازه ای بود و لباس عروسک می فروخت و در رویایم مغازه ای را می بینم که از آن برای عروسکم پالتویی خریدم............
کتابچه را می بندم و دلم برای کودکی ام پر می زند.!!!
شفافیت آب گونه ...... دو بال برای پرواز ......و دنیایی پر از امید و آرزوهای رنگارنگ که خیلی هاشان محقق شد......
حیفم می آید دیگر بالی ندارم که در رویاهایم به پرواز در آیم دیگر نمی توانم سبکبال و فارغ در سرزمین رویاهایم گام بردارم حالا دیگر قدم هایم سنگین شده اند با هر قدمی احساس می کنم در زمین فرو می روم و هر لحظه تعلق خاطرم بیشتر و بیشتر می شود.....
یکی از نگرانی های کودکیم را مرور می کنم : کفش عروسکم گم شده است !!!! دلم می خواهد می توانستم برایش کفش بخرم اما پای او کوچک است......من با دستان کوچکم برای او لباس می دوزم لباسی که یا همیشه بزرگتر از قامت کوچک اوست و یا اصلا تن او نمی شود ......سوزن در دستم می رود دنبال انگشت دانه مادرم می گردم اما انگشت دانه برای انگشتم بزرگ است.......
دلم می خواست مغازه ای بود و لباس عروسک می فروخت و در رویایم مغازه ای را می بینم که از آن برای عروسکم پالتویی خریدم............
کتابچه را می بندم و دلم برای کودکی ام پر می زند.!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:33 | سه شنبه چهارم مهر 1385

