ابــــرکاکیــا
شبکه تارعنکبوتی نوشته های من
می توان ... ؟!!!!
من را و من را خوست در یک کلمه خلاصه کند
خواست آن قدر جمع شوم که در یک کلمه گنجانده شوم
چکیده من در چند حرف کوچک نهفته بود
و من خواندم و خواندم و خواندم و هر لحظه بیشتر در خود فرو رفتم
بغضم بزرگ و بزرگ تر شد راه نفسم را تنگ کرد .....
خواستم حرفی بزنم ، جوابی بدهم اما دستانم خشک شدند خشک ِ خشک سردِ سرد ....
بغضم خواست خودش را به بیرون پرتاب کند تقلا کرد که من سرایز شوم که ببارم اما من گفتم نمی بارم ...
من گفتم نباید اشکی ریخته شود نباید ...
من یاد گرفتم ، یادگرفتم آن قدر خودم را دوست بدارم که ذره ای برای بدست آوردن چیزی یا کسی هیچ چیز را در خودم تغییر ندهم حتی اگر به ضررم باشد ...
یاد گرفتم ناعادلانه قضاوت کنم ، ناعادلانه محکوم کنم ...
یاد گرفتم عدالت را بر محور خودم تعریف کنم ...
من یاد گرفتم اصلا باید فقط من وجود داشته باشد ...
من یاد گرفتم همیشه راه هایی برای فرار از خویش و تفکرات خویش هست ...
فرار از کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند ....
همیشه گریزگاهی هست ...
همیشه مدینه فاضله ای هست که به دامان آن پناه ببری و خودت را غرق در ان کنی غرقِ غرق ...
من یاد گرفتم علاقه را هم می شود دفن کرد ....
می شود پا بر روی همه چیز گذاشت ....
می شود خط بطلان بر روی زمان کشید دوماه ...سه ماه ...فرقی نمی کند می شود فراموش شد و فراموش کرد ...
من دریافتم باید دوست داشتنم را تنگ کنم باید محدود شوم و محدود دوست بدارم ...
من ساده گمان کردم با عشق می توان زیست ...
می توان جهان را در ید طولای عشق به تسخیر درآورد ...
می توان تمام نبض زمین را شماره کرد ...
می توان سفید شد و پاک شد ...
می توان رنگ رنگ شد و برروی همه سیاه و سفید ها رنگ پاشید ...
می توان تمام حس پاک و دست نخورده زمین را نثارش کرد ...
می توان تمام قوه درک زمین را در به خاطر سپردن خاطره به کار گرفت ....
و حال به کودکی و ساده گی خود ابلهانه می خندم....
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست..
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر ....
خواست آن قدر جمع شوم که در یک کلمه گنجانده شوم
چکیده من در چند حرف کوچک نهفته بود
و من خواندم و خواندم و خواندم و هر لحظه بیشتر در خود فرو رفتم
بغضم بزرگ و بزرگ تر شد راه نفسم را تنگ کرد .....
خواستم حرفی بزنم ، جوابی بدهم اما دستانم خشک شدند خشک ِ خشک سردِ سرد ....
بغضم خواست خودش را به بیرون پرتاب کند تقلا کرد که من سرایز شوم که ببارم اما من گفتم نمی بارم ...
من گفتم نباید اشکی ریخته شود نباید ...
من یاد گرفتم ، یادگرفتم آن قدر خودم را دوست بدارم که ذره ای برای بدست آوردن چیزی یا کسی هیچ چیز را در خودم تغییر ندهم حتی اگر به ضررم باشد ...
یاد گرفتم ناعادلانه قضاوت کنم ، ناعادلانه محکوم کنم ...
یاد گرفتم عدالت را بر محور خودم تعریف کنم ...
من یاد گرفتم اصلا باید فقط من وجود داشته باشد ...
من یاد گرفتم همیشه راه هایی برای فرار از خویش و تفکرات خویش هست ...
فرار از کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند ....
همیشه گریزگاهی هست ...
همیشه مدینه فاضله ای هست که به دامان آن پناه ببری و خودت را غرق در ان کنی غرقِ غرق ...
من یاد گرفتم علاقه را هم می شود دفن کرد ....
می شود پا بر روی همه چیز گذاشت ....
می شود خط بطلان بر روی زمان کشید دوماه ...سه ماه ...فرقی نمی کند می شود فراموش شد و فراموش کرد ...
من دریافتم باید دوست داشتنم را تنگ کنم باید محدود شوم و محدود دوست بدارم ...
من ساده گمان کردم با عشق می توان زیست ...
می توان جهان را در ید طولای عشق به تسخیر درآورد ...
می توان تمام نبض زمین را شماره کرد ...
می توان سفید شد و پاک شد ...
می توان رنگ رنگ شد و برروی همه سیاه و سفید ها رنگ پاشید ...
می توان تمام حس پاک و دست نخورده زمین را نثارش کرد ...
می توان تمام قوه درک زمین را در به خاطر سپردن خاطره به کار گرفت ....
و حال به کودکی و ساده گی خود ابلهانه می خندم....
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست..
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر ....
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:40 | دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
آرزوها
ارزش زندکی به عمق و وسعت آرزوهای دست نیافتنی است !
آرزوهایی که همیشه به آن ها فکر می کنی ، به خاطرشان تلاش می کنی واما ممکن است هیچ گاه محقق نشوند !
و اصلا همین تحقق پذیری آرزوهاست که زندگی را به مرز روزمرگی می رساند !
مدت هاست که آرزوهایم ته کشیده اند ...
رنگ های رنگین کمان خیالم به تحقق پیوسته اند دانشگاه ، کار ، گواهینامه ، ماشین ، رانندگی و ...
و حالا هر چه به ذهنم فشار می آورم آرزوی جدیدی خلق نمی شود
و من دوست ندارم روزمره شوم ....
آرزوهایی که همیشه به آن ها فکر می کنی ، به خاطرشان تلاش می کنی واما ممکن است هیچ گاه محقق نشوند !
و اصلا همین تحقق پذیری آرزوهاست که زندگی را به مرز روزمرگی می رساند !
مدت هاست که آرزوهایم ته کشیده اند ...
رنگ های رنگین کمان خیالم به تحقق پیوسته اند دانشگاه ، کار ، گواهینامه ، ماشین ، رانندگی و ...
و حالا هر چه به ذهنم فشار می آورم آرزوی جدیدی خلق نمی شود
و من دوست ندارم روزمره شوم ....
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:39 | چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
باران
باران ذره ذره به داخل پوستم نفوذ می کند ...
احساس می کنم وارد رگ هایم می شود و از آن جا به قلبم می رسد
قلبم تندتر کار می کند و یک دفعه مثل این است که تمام احساسات زیبا بر او حلول کند ...
غرق در حس شعر می شوم اما هر چه فکر می کنم شعرم نمی اید همان طور که هیچ وقت نیامده است !
دلم خیلی چیزها می خواهد اما وقتی دقیق می شوم نمی توانم مصداقی برای خواسته هایم بیابم پارادوکس غریبی است احساس نیاز و بی نیازی تومان !
و یاد حرف دوستی می افتم که می گفت احساسش به برودت هوا بستگی دارد و حالا من هم !!!
احساس می کنم وارد رگ هایم می شود و از آن جا به قلبم می رسد
قلبم تندتر کار می کند و یک دفعه مثل این است که تمام احساسات زیبا بر او حلول کند ...
غرق در حس شعر می شوم اما هر چه فکر می کنم شعرم نمی اید همان طور که هیچ وقت نیامده است !
دلم خیلی چیزها می خواهد اما وقتی دقیق می شوم نمی توانم مصداقی برای خواسته هایم بیابم پارادوکس غریبی است احساس نیاز و بی نیازی تومان !
و یاد حرف دوستی می افتم که می گفت احساسش به برودت هوا بستگی دارد و حالا من هم !!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:39 | دوشنبه بیست و دوم آبان 1385
زن و درد
چقدر غم انگیز است که اطرافیان و کسانیکه تو یقین داری دوستت دارند احساس بی ارزشی را در وجودت تزریق کنند !
حتی تمام هنجارهای اجتماعی نیز بر حول مردان می چرخد و گویی ما زنان وصله ای ناجور برای این جامعه مردسالار هستیم گویی ما فقط و بواسطه اینکه شاید آن ها دلشان بخواهد ملعبه ای در دست بگیرند و یا حتی آسمانی تر ( ! ) بخواهند فرزندی بوجود آورند که نسل شان را حفظ کند ما باید وجود داشته باشیم !
چقدر غم انگیز است که تا این حد وسیله گونه نگریسته شویم !
چقدر غم انگیز است که نگاه مردی متاهل بر رویت سنگینی کند که تو دلت بخواهد تمام آن سنگینی را به رویش تف کنی ....!
چقدر تاسف بار است که در صف نانوایی دو یا سه نفر مرد را نان دهند و یک زن حتی اگر نانوایی شلوغ نباشد و تمام این مدت شاتر نانوایی بخواهد تو را با نگاهش ببلعد .... !
چقدر تلخ است اگر تا ساعت 6 شب کلاس داشته باشی وبه هر دلیلی مجبور باشی تنها به خانه برگردی تمام راه را با هراس طی کنی و با هر صدای کفش و قدمی در پشت سرت چهار ستون تنت بلرزد که مبادا ... !
چقدر منزجر کننده است که هر کسی با هر طبقه اجتماعی و با هر سطحی از فرهنگ و با هر نقص و عیب و حتی گاهی با وجود لاابالی گری به خود اجازه دهد که به خواستگاریت بیاید که جنس مرادنه زیاده خواه و کمال طلب است (!) .... !
چقدر مایوس کننده است وقتی در مهمانی غرق شادی و خنده هستی ناگهان متوجه نگاه های تند مادرت می شوی که به صد زبان به تو می گوید که نباید بلند بخندی ....! که من اصلا دلم می خواهد وقتی می خندم از عمق عمق دلم بخندم و به ناگاه مانند این است که آب سردی را به داخل مغزت فرو کنند و خنده در جا بر لبانت خشک شود .... !
چقدر سخت است مجلس خواستگاری ، زمانی که به عنوان یک کالا در نظر گرفته می شوی و آن موقعی است که خواهر و مادر آقازاده اول تشریف می آورند تا تو را خوب ورانداز کنند که موهایت زیبا هست ! که اندامت نقصی ندارد و بعد اگر از زیر ذره بین آن ها به سلامت گذشتی لطف کنند و جلسه بعد آقا زاده را هم بیاورند که تو بالاخره بتوانی او را ببینی که تازه اگر هم بخواهی دقیق بررسی اش کنی حمل بر گستاخی ات می شود و تو مجبوری با یک قیافه معصومانه سرت را به زیر بیندازی تا در کار ورانداز کردن شاهزاده خللی ایجاد نشود .... !
چقدر دردناک است وقتی به مهمانی دوستی عزیز دعوت می شوی و خاطر نگرانی های پدرانه یا مادرانه از رفتن محروم شوی ... !
چقدر ناراحت کننده است وقتی یک برادر داشته باشی و تبعیض بین تان بیداد کند و تو برنجی و رنجش تو را حمل بر حسادت نداشته ات کنند که چطور می توان به کسی که دوستش داری حسادت بورزی و فقط دلت به درد می آید از این همه تفاوت ... !
چقدر احساس حقارت درونم نفوذ می کند نه به خاطر اینکه زن هستم به خاطر اینکه محکوم به زندگی کردن در جایی هستم که هنوز ارزش وجودیم را نیافته اند .....
و به قول زن ترین زن تاریخ : و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد .........................................
حتی تمام هنجارهای اجتماعی نیز بر حول مردان می چرخد و گویی ما زنان وصله ای ناجور برای این جامعه مردسالار هستیم گویی ما فقط و بواسطه اینکه شاید آن ها دلشان بخواهد ملعبه ای در دست بگیرند و یا حتی آسمانی تر ( ! ) بخواهند فرزندی بوجود آورند که نسل شان را حفظ کند ما باید وجود داشته باشیم !
چقدر غم انگیز است که تا این حد وسیله گونه نگریسته شویم !
چقدر غم انگیز است که نگاه مردی متاهل بر رویت سنگینی کند که تو دلت بخواهد تمام آن سنگینی را به رویش تف کنی ....!
چقدر تاسف بار است که در صف نانوایی دو یا سه نفر مرد را نان دهند و یک زن حتی اگر نانوایی شلوغ نباشد و تمام این مدت شاتر نانوایی بخواهد تو را با نگاهش ببلعد .... !
چقدر تلخ است اگر تا ساعت 6 شب کلاس داشته باشی وبه هر دلیلی مجبور باشی تنها به خانه برگردی تمام راه را با هراس طی کنی و با هر صدای کفش و قدمی در پشت سرت چهار ستون تنت بلرزد که مبادا ... !
چقدر منزجر کننده است که هر کسی با هر طبقه اجتماعی و با هر سطحی از فرهنگ و با هر نقص و عیب و حتی گاهی با وجود لاابالی گری به خود اجازه دهد که به خواستگاریت بیاید که جنس مرادنه زیاده خواه و کمال طلب است (!) .... !
چقدر مایوس کننده است وقتی در مهمانی غرق شادی و خنده هستی ناگهان متوجه نگاه های تند مادرت می شوی که به صد زبان به تو می گوید که نباید بلند بخندی ....! که من اصلا دلم می خواهد وقتی می خندم از عمق عمق دلم بخندم و به ناگاه مانند این است که آب سردی را به داخل مغزت فرو کنند و خنده در جا بر لبانت خشک شود .... !
چقدر سخت است مجلس خواستگاری ، زمانی که به عنوان یک کالا در نظر گرفته می شوی و آن موقعی است که خواهر و مادر آقازاده اول تشریف می آورند تا تو را خوب ورانداز کنند که موهایت زیبا هست ! که اندامت نقصی ندارد و بعد اگر از زیر ذره بین آن ها به سلامت گذشتی لطف کنند و جلسه بعد آقا زاده را هم بیاورند که تو بالاخره بتوانی او را ببینی که تازه اگر هم بخواهی دقیق بررسی اش کنی حمل بر گستاخی ات می شود و تو مجبوری با یک قیافه معصومانه سرت را به زیر بیندازی تا در کار ورانداز کردن شاهزاده خللی ایجاد نشود .... !
چقدر دردناک است وقتی به مهمانی دوستی عزیز دعوت می شوی و خاطر نگرانی های پدرانه یا مادرانه از رفتن محروم شوی ... !
چقدر ناراحت کننده است وقتی یک برادر داشته باشی و تبعیض بین تان بیداد کند و تو برنجی و رنجش تو را حمل بر حسادت نداشته ات کنند که چطور می توان به کسی که دوستش داری حسادت بورزی و فقط دلت به درد می آید از این همه تفاوت ... !
چقدر احساس حقارت درونم نفوذ می کند نه به خاطر اینکه زن هستم به خاطر اینکه محکوم به زندگی کردن در جایی هستم که هنوز ارزش وجودیم را نیافته اند .....
و به قول زن ترین زن تاریخ : و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد .........................................
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:38 | پنجشنبه هجدهم آبان 1385
دل نگار (2)
به آرکادیوی عزیز :
گاهی فکر می کنم چقدر دیر بدست آمده ای چقدر دیر بر من تجلی پیدا کردی و من چگونه بی تو بودن را زندگی کردم .....
چقدر خوب است که تو درست مثل خودت هستی می دانی که الان دیگر هیچ کس مثل خودش نیست و شباهت تو به خودت از دیگران متمایزت می کند .
گرمای حضورت درونم را آتش می زند من می سوزم و دم بر نمی آورم من می سوزم اما سوزشی لذت بخش و دردی آرام بخش ....
نمی دانم اگر تو را از خود بگیرم چه چیزی از من باقی می ماند !
در درون فرو می ریزم و خرد می شوم
قامتم بدون من سر پا خواهد ماند درست مثل درختی که موریانه آن را از درون خورده باشد و تنهای تنها قامت درخت گونش راست قامت ایستاده باشد ، نمی گویم از بین می روم اما می گویم بی من می شوم اگر نباشی دیگر نمی توانم ادعا کنم منی وجود دارد ؛ همان حسی که بین خالق و مخلوق وجود دارد حس مبهمی است ...یک تعلق خاطر همه جانبه و البته نه صد در صد دو طرفه !!!!
دوست دارم تمام هنجارهای اجتماعی را زیر پا گذارم و فراتر از همه هنجارها و ناهنجارها دوستت بدارم .
دوست دارم برایت واژه ای خلق کند واژه ای که بتواند عمق احساسم را بیان کند و مرا کمی سبک کند سنگین و سرشار از احساسم و اما دیگر واژه دوست داشتن که لقلقه همه زبان هاست نمی تواند ناب بودن احساس مرا واگویه کند ....
برای حضورت ، برای وجودت و برای حس کردنت خداوند احساسات را سپاس می گویم !
گاهی فکر می کنم چقدر دیر بدست آمده ای چقدر دیر بر من تجلی پیدا کردی و من چگونه بی تو بودن را زندگی کردم .....
چقدر خوب است که تو درست مثل خودت هستی می دانی که الان دیگر هیچ کس مثل خودش نیست و شباهت تو به خودت از دیگران متمایزت می کند .
گرمای حضورت درونم را آتش می زند من می سوزم و دم بر نمی آورم من می سوزم اما سوزشی لذت بخش و دردی آرام بخش ....
نمی دانم اگر تو را از خود بگیرم چه چیزی از من باقی می ماند !
در درون فرو می ریزم و خرد می شوم
قامتم بدون من سر پا خواهد ماند درست مثل درختی که موریانه آن را از درون خورده باشد و تنهای تنها قامت درخت گونش راست قامت ایستاده باشد ، نمی گویم از بین می روم اما می گویم بی من می شوم اگر نباشی دیگر نمی توانم ادعا کنم منی وجود دارد ؛ همان حسی که بین خالق و مخلوق وجود دارد حس مبهمی است ...یک تعلق خاطر همه جانبه و البته نه صد در صد دو طرفه !!!!
دوست دارم تمام هنجارهای اجتماعی را زیر پا گذارم و فراتر از همه هنجارها و ناهنجارها دوستت بدارم .
دوست دارم برایت واژه ای خلق کند واژه ای که بتواند عمق احساسم را بیان کند و مرا کمی سبک کند سنگین و سرشار از احساسم و اما دیگر واژه دوست داشتن که لقلقه همه زبان هاست نمی تواند ناب بودن احساس مرا واگویه کند ....
برای حضورت ، برای وجودت و برای حس کردنت خداوند احساسات را سپاس می گویم !
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:37 | پنجشنبه یازدهم آبان 1385
خلوص بر باد رفته....
گل های چادر نمازم پژمرده شدند و یکی یکی از زمینه چادرم فرو می ریزند ، جانمازم سنگین شده است و برای باز کردنش باید تمام نیروی از دست رفته ام را جمع کنم .....
و من باز از خودم دور شدم و من باز دست در دست شیطان تا انتهای از خود بی خود شدن رفتم و او در کانون دل من نسشت و بین من و خویشم حایل شد در دلم نشست و مرا به انتهای سیاهی ها رهنمون شد جایی فراتر از ظلمت !
و من مدام حول محور بی خویشیم می چرخم و تسلسل وار در پی چیزی ام که نمی یابمش در پی همان خودیم که باز گمش کردم آن خودی که جایی بین من و دلم گم شده است.....
و من باز از خودم دور شدم و من باز دست در دست شیطان تا انتهای از خود بی خود شدن رفتم و او در کانون دل من نسشت و بین من و خویشم حایل شد در دلم نشست و مرا به انتهای سیاهی ها رهنمون شد جایی فراتر از ظلمت !
و من مدام حول محور بی خویشیم می چرخم و تسلسل وار در پی چیزی ام که نمی یابمش در پی همان خودیم که باز گمش کردم آن خودی که جایی بین من و دلم گم شده است.....
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:36 | دوشنبه هشتم آبان 1385

