ابــــرکاکیــا
شبکه تارعنکبوتی نوشته های من
به همین شدت و حدت
حس بره بودن ! نه بی سابقه اما نه به این شدت و حدت !
چشم های همیشه گرسنه ! نه هرگز ندیدن اما نه به این شدت و حدت !
احساس انزجار ! نه بی تجربه اما در سازمان دولتی (!) نه به این شدت و حدت !
چشم های همیشه گرسنه ! نه هرگز ندیدن اما نه به این شدت و حدت !
احساس انزجار ! نه بی تجربه اما در سازمان دولتی (!) نه به این شدت و حدت !
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:47 | دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
دل نگار (4)
به ....
می خواهم بنویسم از تو به خودت اما باز ذهنم جایی بین کاغذ و قلم گم می شود ..
دوباره و یا شاید هم چند باره ذهنم گم شده است ...
می دانی از آن موقع که رازمان را فاش کردم دیگر نمی توانم برایت چیزی بنویسم انگار همه چیز لوث شده است ... می دانی البته تقصیر ان ها نیست ....مردم همه یاد گرفتند چیزهایی را دوست بدارند که مصداق خارجی داشته باشد که بتوانند لمسش کنند برای همین هم هی نام تو را وصله دیگران کردند از ان ها به دل نگیر ....
می دانی این روزها دلم به شدت هوای جایی را کرده است یک جایی که حس کنم تا شعاع چند کیلومتری غیر از من کسی اکسیژن هوا را استشمام نمی کند ....دوست دارم تا شعاع چند کیلومتری من کسی به خواب نرود ....کسی خوابی نبیند .... کسی فکری نکند ...کسی تصمیمی نگیرد ....
دوست دارم رها شوم ....
انگار که بخواهم چند روزی از نقش الهام بودنم مرخصی بگیرم ....
شاید هم جسمم را برای همین اطرافیانی که نگرانش می شوند بگذارم و روحم را به مرخصی بفرستم ....
یقین دارم کسی متوجه غیبتش نمی شود .!!!
می خواهم بنویسم از تو به خودت اما باز ذهنم جایی بین کاغذ و قلم گم می شود ..
دوباره و یا شاید هم چند باره ذهنم گم شده است ...
می دانی از آن موقع که رازمان را فاش کردم دیگر نمی توانم برایت چیزی بنویسم انگار همه چیز لوث شده است ... می دانی البته تقصیر ان ها نیست ....مردم همه یاد گرفتند چیزهایی را دوست بدارند که مصداق خارجی داشته باشد که بتوانند لمسش کنند برای همین هم هی نام تو را وصله دیگران کردند از ان ها به دل نگیر ....
می دانی این روزها دلم به شدت هوای جایی را کرده است یک جایی که حس کنم تا شعاع چند کیلومتری غیر از من کسی اکسیژن هوا را استشمام نمی کند ....دوست دارم تا شعاع چند کیلومتری من کسی به خواب نرود ....کسی خوابی نبیند .... کسی فکری نکند ...کسی تصمیمی نگیرد ....
دوست دارم رها شوم ....
انگار که بخواهم چند روزی از نقش الهام بودنم مرخصی بگیرم ....
شاید هم جسمم را برای همین اطرافیانی که نگرانش می شوند بگذارم و روحم را به مرخصی بفرستم ....
یقین دارم کسی متوجه غیبتش نمی شود .!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:46 | دوشنبه بیستم آذر 1385
هستی زن
و مردها به خیالشان تمام هستی زن را می شود یک شبه به تاراج برد ....!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:46 | شنبه هجدهم آذر 1385
و تو ...!
و تو ای حیوان نامی ناطق ! غرور و تکبر بی جایت برایم یادآور مضحک ترین طنزهای عالم است .
گمان کردی زمین هنگام راه رفتنت به لرزه می افتد ؟!
چه ابلهانه پنداشتی که همگان از دیدن رخ یوسف گونه نداشته ات دستانشان را بریده اند ...
و چه کودکانه باور کردی زمین درست از زیر پای تو پهن شده است ...
دلم برای حماقتت می سوزد ....
گمان کردی زمین هنگام راه رفتنت به لرزه می افتد ؟!
چه ابلهانه پنداشتی که همگان از دیدن رخ یوسف گونه نداشته ات دستانشان را بریده اند ...
و چه کودکانه باور کردی زمین درست از زیر پای تو پهن شده است ...
دلم برای حماقتت می سوزد ....
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:45 | پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
عصب ...
عصب یکی از دندان هایم را کشتند ...
یکی از حلقه های اتصال من به خودم از بین رفت !
...
یکی از حلقه های اتصال من به خودم از بین رفت !
...
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:45 | سه شنبه چهاردهم آذر 1385
....
دلم گرفت که آرکادیو ام را در مظاهر پستی جستند ...
دلم نمی خواست قداستش فرو بریزد ...
مگر همیشه باید به دنبال مصداق گشت !
مگر نمی شود برای بی مصداقی عاشقانه ای سر داد که او تنها و تنها چون بی مصداق است منحصر بفرد است ...
آرکادیوی من حس ناب زمین است
اسطوره ای از زیباترین صفات است
من خودم او را آفریدم بدون هیچ مصداق عینی ...
دلم نمی خواست قداستش فرو بریزد ...
مگر همیشه باید به دنبال مصداق گشت !
مگر نمی شود برای بی مصداقی عاشقانه ای سر داد که او تنها و تنها چون بی مصداق است منحصر بفرد است ...
آرکادیوی من حس ناب زمین است
اسطوره ای از زیباترین صفات است
من خودم او را آفریدم بدون هیچ مصداق عینی ...
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:43 | یکشنبه دوازدهم آذر 1385
دل نگار (3)
آرکادیوی عزیز
در مخیله ام نمی گنجید روزی از شدت عشق و علاقه تو را بیازارم ...
در مخیله ام نمی گنجید روزی آن قدر دلتنگ شوم که با کوچک ترین جمله ای از دستت برنجم و تو برنجی که مرا رنجانده ای و یک دور تسلسل براه بیفتد ...
و تو گمان کردی که عشقت آزارم می دهم
عشقت آزارم نمی دهد چگونه ممکن است عشق آزار دهنده باشد که ماهیت عشق پاک است و عرضیات ناپاک بر او تحمیل نمی شود ...
کاش می دانستی که من وقتی دلتنگ می شوم بهانه گیر می شوم عذرهای نا به جا می آورم و بیهوده می رنجم ...
تو خواستی همه چیز تمام شود که به خیالت از من به خودم دلسوزتر بودی و من نخواستم تو را مجبور کنم ، در حافظه عشقی من همیشه معشوق حق انتخاب و تصمیم گیری دارد ولی دلیلت مرا توجیه نکرد ...
تو از من به خاطر من گذشتی !
در مخیله ام نمی گنجید روزی از شدت عشق و علاقه تو را بیازارم ...
در مخیله ام نمی گنجید روزی آن قدر دلتنگ شوم که با کوچک ترین جمله ای از دستت برنجم و تو برنجی که مرا رنجانده ای و یک دور تسلسل براه بیفتد ...
و تو گمان کردی که عشقت آزارم می دهم
عشقت آزارم نمی دهد چگونه ممکن است عشق آزار دهنده باشد که ماهیت عشق پاک است و عرضیات ناپاک بر او تحمیل نمی شود ...
کاش می دانستی که من وقتی دلتنگ می شوم بهانه گیر می شوم عذرهای نا به جا می آورم و بیهوده می رنجم ...
تو خواستی همه چیز تمام شود که به خیالت از من به خودم دلسوزتر بودی و من نخواستم تو را مجبور کنم ، در حافظه عشقی من همیشه معشوق حق انتخاب و تصمیم گیری دارد ولی دلیلت مرا توجیه نکرد ...
تو از من به خاطر من گذشتی !
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:43 | جمعه دهم آذر 1385
نوعروس
وقتی کتابخانه مرتب شد دیدم نو عروس هایم همگی به صف شده اند و منتظرند تا بکارتشان را بردارم ....
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:42 | چهارشنبه هشتم آذر 1385
درخواست مودبانه ... !
درخواستش را در نهایت ادب و احترام مطرح کرد
و از او برای رسمی ساختن درخواست یک ماه فرصت خواست
گفت می خواهد اوج عشقش را در این یک ماه به بوته آزمایش بگذارد ...تنها یک ماه برای گرفتن یک تصمیم مهم ...
او مردد ماند ...
ولی تردیدش مانعی برای پذیرفتنش نشد
بعد از یک ماه اعتراف کرد که از اول هم قرار ازدواجی در کار نبوده و او دلش یک عشقبازی تمام عیار می خواسته است و به راحتی به عشق و ساده گی او پوزخند زد و رفت ...!!!
و از او برای رسمی ساختن درخواست یک ماه فرصت خواست
گفت می خواهد اوج عشقش را در این یک ماه به بوته آزمایش بگذارد ...تنها یک ماه برای گرفتن یک تصمیم مهم ...
او مردد ماند ...
ولی تردیدش مانعی برای پذیرفتنش نشد
بعد از یک ماه اعتراف کرد که از اول هم قرار ازدواجی در کار نبوده و او دلش یک عشقبازی تمام عیار می خواسته است و به راحتی به عشق و ساده گی او پوزخند زد و رفت ...!!!
!! نوشته شده توسط Elook
| 19:42 | جمعه سوم آذر 1385

