خواب
5 شب گذشت ولی باز هم خوابش نبرد
حتی روزها احساس خستگی هم نمی کرد و اتفاقا کارهایش را هم بهتر از گذشته انجام می داد.
شب ششم فکری به سرش زد ... تصمیم گرفت تمام سیاهی شب را ببلعد
طعم لذت بخشی داشت
وقتی تمام سیاهی ها را خورد دمدم های صبح برای همیشه به خواب رفت ...
عادت
همیشه عادت داشت
سالی یک بار یا چند ماهی یکبار خانه اش را عوض کند
می گفت تنوع را دوست دارد
وقتی هم که مرد ، تفریحش این شده بود که هر هفته به سراغ یکی از قبرهای خالی می رفت و مدتی را در آن جا می ماند و باز هفته دیگر و قبر دیگر ...
تا اینکه یک روز که در قبر خالی ای در یک وجبی قبرش خوابیده بود ناگهان همهمه ای و شیونی .....و او تا آمد از جایش جم بخورد کار از کار گذشته بود ...
و او مجبور شد برای همیشه عادتش را ترک کند ...
شیرینی خامه ای
هیچ وقت آرایش نمی کرد و او همیشه بش می گفت : من خیلی آرایش دوست دارم....یک روز که تو خونه تنها بود و تا قرار همیشگی یک ساعت وقت داشت جلوی آینه رفت و دست به کار شد ...بعد نیم ساعت چادرش رو به سرش کشید و زد بیرون ...در تمام طول راه حس می کرد مردم مثل شیرینی خامه ای نگاش می کنن وقتی رسید هنوز ۵ دقیقه ای به ساعت همیشگی مونده بود ...45 دقیقه بعد در حالیکه صورتش رو محکم با با چادرش پوشونده بود سعی می کرد قطره های اشکش رو پنهان کنه ...
هوس
چه خوب است که کلمه ای هست به اسم هوس تا توجیه کند خیانت را ...
دل نگار (5)
به ...
همیشه گمان می کردم این بی لیاقتی عاشق است که معشوق از کف اش می رود ...
فکر می کردم این کوتاهی عاشق است که معشوق را به دست فراموشی می سپارد ...
متصور بودم معشوق فراموش شده هیچ دردی را متحمل نمی شود ...
حالا حس می کنم درونم درد می کشی ...
خالق و فراموشی ؟
خالق و بی لیاقتی ؟
خالق و کوتاهی ؟
می نگارم برایت مخلوقم ، یقین بدان ....
به ملکیادس
می گریم ، نگران می شوی تا بی انتها ، اسطوره می شوم تا بی انتها ، خستگی ؟
می شکنم ، می شکنی تا بی انتها ، اسطوره می شوم تا بی انتها ، آزردگی ؟
نگرانم ، خوبی ، خوب می مانی تا بی انتها ، اسطوره می شوم تا بی انتها ، تمام شدن ؟
خم می شوم ، خم می شوی تا بی انتها ، اسطوره می شوم تا بی انتها ، ایستادن ؟
حقم هست ، حقت هست ، نمی بینی ، چشمانم را می بندم و اسطوره می شوم تا بی انتها ...
تمام اسطوره بودنم مال تو .....
پ . ن : عید سعید قربان مبارک ...
پ . ن 2 : ملکیادس نسبتی دور یا نزدیک با همان آرکادیو دارد.
مباد ؟!!!
مباد اشکم آبی شود که سیرابش کند ...
مباد نگاهم نوری شود که گرمش کند ...
آه و اشک و نگاهم را حبس می کنم تا او ...!!!
تولد
در یک حساب سر انگشتی 262 ماه شد !
احساس کردم پوست دست و صورتم شل شد ...چشمانم تار شد ...گیسوانم یکی یکی سفید شد ...دندان هایم فرو ریخت ...احساس خستگی مفرطی کردم و با خستگی تمام نیشگونی از خود گرفتم و به یاد آوردم که من هنوز 21 سال دارم !
چقدر خوب است عمر آدمی را سالیانه رقم می زنند !!!

