تبليغاتX
ابــــرکاکیــا

زنــــــــــده گـــــــی

اینقدر دلش از دست خودش پر بود که تصمیم گرفت با تمام توان زنده....گی کند !!!
!! نوشته شده توسط Elook | 21:22 | یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 •

ماسیده گی

 احساس ماسیده اش با قطره های شور روی گونه اش باز شد ...
!! نوشته شده توسط Elook | 19:51 | جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 •

شاید شبیه ...

تنهايي را دوست نداشت اما از جمع بيزار بود...

عشق را نمي فهميد اما عاشق بود...

از كسي چيزي به دل نمي گرفت اما دلش پر ازكينه بود...

خودكشي را دوست نداشت اما مرگ را مي پرستيد...

!! نوشته شده توسط Elook | 19:50 | جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 •

خالی خالی

از بطري خالي جامش را پر كرد ، لاجرعه سر كشيد

مستِ مست شد...

با روح زنش همآغوشي كرد

سستِ سست شد...

از پاكت خالي سيگاري روشن كرد

گرم گرم شد...

آرام چشم بر هم گذاشت

و سردِ سرد شد ...

!! نوشته شده توسط Elook | 20:47 | یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 •

تکه تکه

هميشه به همه مي گفت آرايش كردن دوست نداره اما تو دلش عاشق آرايش بود

هميشه به همه مي گفت از پسرا بيزاره ولي تو دلش از حرف زدن با پسرا قند آب مي شد

هميشه به همه مي گفت درس خوندن رو دوست داره ولي تو دلش از درس نفرت داشت

هميشه به همه مي گفت هنوز واسه ازدواج زوده ولي تو دلش دوست داشت زود ازدواج كنه

هميشه به همه مي گفت ساده است و سادگي رو دوست داره ولي تو دلش عاشق زرق و برق بود

و يك روز شكست و تكه هاش براي هميشه گم شد ...

!! نوشته شده توسط Elook | 18:40 | شنبه بیست و یکم بهمن 1385 •

استیصال

وقتي sms عاشقانه رو توي گوشي زنش خوند حالش يه جوري شد

شماره فرستنده رو كه نگاه كرد نفسش بند اومد

حس استيصال به گردنش چنگ انداخت

پدرش و همسرش ....!

!! نوشته شده توسط Elook | 11:32 | جمعه بیستم بهمن 1385 •

حاج آقا

وقتي اتوبوس ميدون شهدا نگه داشت ، با خودش فكر كرد تا حرم پياده بره ..

چند قدمي نرفته بود كه چشمك معني دار مردي ميان سال حالشو بهم زد!

دو سه قدم جلوتر چند تا جوون لوده محكم بهش تنه زدند جوري كه نزديك بود كوبيده شه به ديوار !

نزديكي هاي حرم حاج آقاي سن و سال داري با اشاره كوچه بغلي رو نشونش داد!

از شدت حرص قدم هاشو سريع تر كرد ...

بند كفشش باز شده بود و نزديك بود نقش زمين شه خم شد بندش رو ببنده ديد :

" چادرش رو چپه سرش كرده ...".

 

!! نوشته شده توسط Elook | 19:37 | شنبه چهاردهم بهمن 1385 •

تضرع

متضرعانه دستش را فشرد و گفت : " امروز رادیو می گفت سالانه خیلی از معتادها می میرن

 بدون اینکه حتی بدونن معتادن ، نکنه منم ...؟!!".

مذبوحانه نگاهش کرد و گفت : " این چه حرفیه عزیزم من خودم دکترم ، این آمپول ها فقط درد

 رو کم می کنن."

چند روز بیشتر طول نکشید ...

!! نوشته شده توسط Elook | 18:50 | چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 •

چاقو

چاقو را سوهان زد و برای اطمینان از تیزی اش آن را آرام برانگشت سبابه اش کشید ،

جهش خونی که بیرون زد میزان برندگی را نشانش داد ...

لبخندی زد و شروع به خرد کردن سبزی ها کرد ...

!! نوشته شده توسط Elook | 18:49 | چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 •

رخــــــــوت

آن چه از آن همآغوشی برایش مانده بود حس رخوتناک لزجی بود که بر پوستش چسبیده بود

 و با هیچ لیف و صابونی پاک نمی شد ...

!! نوشته شده توسط Elook | 12:27 | پنجشنبه پنجم بهمن 1385 •

مهمان خاص

گفت یک مهمان خیلی خاص دارد و ترجیح می دهد تنها باشد

بعد از اینکه تنها شد حمام رفت ، ریشش را تراشید ، لباس مرتب پوشید

ادکلن زد ، قهوه درست کرد

 قاب عکس زنش را از کمد بیرون آورد و ساعت ها با هم حرف زدند ...

!! نوشته شده توسط Elook | 8:45 | چهارشنبه چهارم بهمن 1385 •

به بهارم

بیرون برف می بارید...

رفت و دوش آب سرد گرفت.

بیرون برف می بارید ...

تمام لباس های زمستانی اش را جمع کرد .

بیرون برف می بارید ...

قهوه جوش را خاموش کرد و نیم کیلو بستنی خورد .

گفت : " از اینکه این همه مدت در مسیر حرکت کردم خسته ام ...".

!! نوشته شده توسط Elook | 13:52 | سه شنبه سوم بهمن 1385 •

زرق و برق

از بس که گفتی دنبال زرق و برقم دو روز است برای نوشتن نامه ات دنبال رنگ و فونت می گردم....
!! نوشته شده توسط Elook | 22:52 | یکشنبه یکم بهمن 1385 •