ز...ن...د...گ...ی
اين روزها هيچ چيز سر جاي خودش نيست ...
زندگي هم سر جاي خودش نيست ....
نمي دانم كجا ايستاده ام .... روي زندگي .... توي زندگي .... عقب تر از زندگي....
تنها به يك چيز يقين دارم و آن اين است كه با زندگي در يك مسير حركت نميكنم ....
همه چيز با من بيگانه شده است ... انگار حضورم نامرئي شده است .... تا به حال اينقدر نامرئي نبوده ام .....
نا مرئي ... حيران ... گنگ و ديوانه ! به راستي ديوانه شده ام ...
زندگيم و او از لابه لاي انگشتانم فرو مي ريزند و من ... ! آه كه چقدر ناتوانم ....
حال نوزاد تازه متولد شده را دارم از فرط ناتواني ....
نمي خواهم حتي تصور كنم كه مرا به حال خويش رهانيدي ....
اين روزها تبديل به يك فرياد فرو خورده شده ام ميداني ... دلم مي خواهد به وسعت تمام زندگي از ته دلم فرياد برآرم ....
فريادم از ته حنجره ام كنده مي شود و بالا مي آبد اما به حاي اينكه از دهانم پرت شود مي رود بالاتر ....
حالا سرم مثل يك كارخانه پر سر و صداست ....
ختم ياسين بر مي دارم .... ختمم تمام ميشود .... دوباره ختم مي گيرم ...
انگار دور خودم مي چرخم .... مي چرخم و باز سر گيج مي رود و باز مي چرخم ....
يك ساعت از اذان مي گذرد ... مي دانم هنوز روزه اش را باز نكرده ....
همه چيز سخت مي شود ....
هر چقدر هم كه دستانمان را محكم به هم مي فشاريم باز حوادث غير منتظره ناعادلانه غافلگيرمان مي كند...
كجا اشتباه كرديم ؟؟؟
روزي ده مرتبه اين سوال را از هم مي پرسيم و روزي ده مرتبه بي جواب مي مانيم ....
دلداري اش مي دهم اما ته دل خودم يخ زده است....
پاهايم تاول زده اما كفش آهني را در نمي آورم ....
اس ام اس مي زنم : ان الله مع الصابرين ....
استخاره مي گيرم نهي مي آيد ....
قلبم می ایستد ...
امتحان !
امتحان الهي توجيهي براي پوشاندن حماقت هاي ماست !
ريشه مغزم خشكيده است ....
به بهار مي گويم آب مغزمان كه كشيده شده است ديگر چه فرقي مي كند بگذار رمق جسممان هم برود ....
اين روزها مي گذرد ...
مثل همه روزهايي كه گذشت ....
مثل همه ساعت هايي كه انتظار كشيدم فرارسيدن اين روزها را ....
وبا شوق به صبر نشستم ديدن اين روزها را ....
و چه صبر شيريني بود
آن قدر شيرين كه مزه اش حالم را بر هم مي زند ...
ريشه خودم هم در حال خشكيدن است ...
اين دور تسلسل ادامه دارد ...
عاشق مي شوي
مجبور به فراموشي مي شوي
فراموش مي شوي
و باز از سر خيرگي دوباره ....

