2-از مجموعه خاطرات یک مرده
انگار خدا هم خوابش برده است ...
از مجموعه خاطرات یک مرده
یادم باشد آرزوی آخرم که برآورده شد خودم را خلاص کنم ...
خرافه ...
12 سالش که بود به یک بیماری عجیب مبتلا شد ...
مادرش به زن همسایه گفت ...زن همسایه برایش تخم مرغ شکست به اسم زن مش حسن که بچه دار نمی شد..
در 22 سالگی هیچ خواستگاری نداشت ...
مادرش به زن همسایه گفت ... زن همسایه برایش سرکتاب باز کرد به اسم زن مش حسن که بچه دار نمی شد..
در 32 سالگی که مرد مادرش سر قبر زن مش حسن را که بچه دار نمی شد نفرین می کرد.
محال
اين روزها دلم خيلي چيزها مي خواهد ...
شايد بيشتر از همه سكوت ...
عصیان
مرد گفت : چند وقتي است كه خيلي تغيير كرده اي ...
زن در حاليكه چشمانش به گوشه اي خيره مانده بود گفت : موجودي درونم دارد شكل مي گيرد...
مرد گفت : حق نداشتي بي اجازه من حامله شوي ...
فرياد ... سيلي .... كتك ...
زن لبخند زد ...
چون تنها او صداي عصيان آن موجود را مي شنيد و تنها او مي دانست كه باردار " من واقعيِ" خويش است ...

