تبليغاتX
ابــــرکاکیــا

روزي فراموش ناشدني

 
امروز سالگرد ازدواجمان است ...
يك سال گذشت ...
چه روزهاي سختي كه با هم پشت سر گذاشتيم و تو چه خوب توانستي در اين يك سال مرا به اندازه يك عمر مطمئن كني ... و اصلا چه چيز مهم تر از اينكه توانستي مرا خوب تاب بياوري و من تازه فهميدم عشق قبل و بعد از ازدواج چگونه رنگش عوض مي شود ... چطور شفاف مي شود ... چطور تمام غبار هايش زدوده مي شود ... چطور پخته و پخته تر مي شود .. مسيرش عوض مي شود ... و چطور حقيقي تر مي شود ...


!! نوشته شده توسط Elook | 8:44 | پنجشنبه سی ام آبان 1387 •

سوزش آیا؟

 

مثل اشک از چشم همه افتاده ام ... شاید با کمی سوزش 

!! نوشته شده توسط Elook | 8:54 | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 •

كابوس و رويا


انعكاس حوادث در خواب هايش اجتناب ناپذير بود ...
كوچكترين مساله اي كه در طي روز اتفاق مي افتاد شب خوابش را مو به مو مي ديد ...
.....
وقتي مُرد دلش تنها براي خواب هايش تنگ مي شد ...

!! نوشته شده توسط Elook | 10:36 | سه شنبه چهاردهم آبان 1387 •

از مجموعه خاطرات يك مرده


اين روزها حس عجيبي پيدا كردم ... خيلي دلم مي خواست اتاقم يك سوراخ كوچك فقط به اندازه اي كه بتوانم درون آن چمباتمه بزنم داشت و من هر وقت دلم مي گرفت مي خزيدم توي آن پستو و تا مي توانستم فكر مي كردم ... دوست داشتم حتما هم چمباتمه بزنم ... انگار كه وقتي به آن حالت مي نشينم فكرم بيشتر كار مي كند... توي اين چند روز يك صحنه مدام در ذهنم تكرار مي شود :

من دستانم را به زير چانه ام زده ام و بر لبه پرتگاهي نشستم و به همه كساني كه به نوعي دوستشان داشتم و دارم و يا به نوعي در زندگي من دخيل بوده اند گفتم كه بيايند و من براي اولين و آخرين بار احساس و تفكرم را به آن ها بگويم اول از همه داوود است :
آنيما: دلم نمي خواست بقيه زندگي را با پرخاشگري هايم برايت تلخ كنم بابت همه توجه ها و محبت هايت ممنونم ..
پدرم :شايد حرفي نزنم .... شليدم بگويم كمي وجدانم آسوده است كه مقداري از اذيت هايم را اين آخري ها به نحو احسن جبران كردي ...
مادرم : ...
آزاده : تنها نقطه روشن ذهن من بودي كه آنهم شايد به دست من و يا شايد هم به دست شوهرت خاموش شد....
علي : خوشحالم كه تصوراتم در مورد تو خيلي تغيير كرد و توانستم مزه خوب داشتن يك برادر را براي مدتي احساس كنم ...
الهه : خيلي تغيير كردي پيشترها بيشتر دوستت مي داشتم ...
شوهر خواهرم : براي هميشه از تو بيزار خواهم ماند ...
بهاره : برايم مصداق يك گوش تمام عيار بوده اي ... حق دوستي را كامل كردي ...
نوشين : دوست خوبي بودي و هستي ... دوست مي دارمت اما گاهي زبان تندت اعتماد به نفسم را گرفت ...

و بعد كه احساس كنم كمي آرام شده ام مي توانم بروم ... خوادخواهانه ترين قسمت ماجرا اينجاست كه دلم نمي خواهد هيچ حرفي هم بشنوم ... هرچند خيلي از آدم هاي ديگر هم هستند كه دلم مي خواهد از احساس خوب يا بد من نسبت به خودشان با خبر شوند اما دوست دارم به همين عده قناعت كنم ...

 
!! نوشته شده توسط Elook | 11:52 | چهارشنبه هشتم آبان 1387 •