شاهکار واقعی ...
حالا تبديل به يكي از سرشناس ترين نقاش ها شده بود ...نُه نمايشگاه برگزار كرده بود ...
هر كسي يكي از تابلوها را شاهكارش قلمداد كرده بود ... اما خودش وعده داده بود كه در آخرين نمايشگاهش شاهكارش را معرفي خواهد كرد ...
....
روز افتتاحيه عده زيادي جمع شده بودند و همه بي صبرانه منتظر پرده برداري از تابلويي بودند كه مي دانستند ساليان زيادي برايش وقت صرف شده است ...
...
تابلوي شاهكار نقاش چيزي نبود جز يك نماي كامل از مادرش به صورت لخت مادرزاد ... شايد تنها مادرش انگيزه وي را درك كرد ...
بایدتنها نگریست؟؟؟
بنایی دارد جایی فرو می ریزد ... بنایی ارزشمند ... گویی که موریانه ای بر قصری چوبی حمله برد ... از گوشه و کنار بجود و بجود ... بنایی ارزشمند دارد فرو میریزد ...
پ.ن : چیزی بدتر از این نیست که بعد از نوشتن مطلبی دوستانت بپرسند که در مورد چه و که نوشته ای ... پس همین جا اعلام می کنم این پست هیچ ربط دور و نزدیکی به دوستانم ندارد ...
تغییرات
همه چيز تغيير مي كند ...
تو ... درونت .... اطرافيانت ... و گاهي اين تغيرات آنقدر سريع اتفاق مي افتد كه نمي تواني خودت را با آن وفق دهي ... گاهي بعضي ها خيلي ارزان خودشان را مي فروشند و تلاش تو براي تفهيم آنكه ارزششان بيشتر از ان چيزي است كه فكر مي كنند چيزي را عوض نمي كند ... ديگر اصرار ندارم چيزي را عوض كنم ... رابطه اي را كه به مويي بند است نگه دارم يا حتي وقتي شكافي در رابطه با يكي از اطرافيانم احساس مي كنم سعي در پر كردنش داشته باشم ... چندي است كه فهميدم بيخودي دست و پا مي زنم ... يك دست كه صدا ندارد ... بگذار فرو بپاشد ... بگذار ارزشش از بين برود ... رسالت من ديگر تمام است ... شايد بيشتر از چيزي كه بايد تلاش كرده ام اما ديگر بي فايده است ... وقتي مي دانند كه دوسشان دارم اما برايشان فرقي هم نمي كند ديگر چرا بايد خودم را به رنج افكنم ؟؟؟ مني كه هميشه براي همه خير خواسته ام چيزهايي مي بينم كه نمي توانم ساده انگارانه حمل بر ندانم كاري كنم .... اصلا بگذار فكر كنند همين لبخند هاي زوركي من نشان رضايت من از آنهاست گو اينكه اگر هم متوجه شوند كه من دلخور و ناراضي هستم تغييري در اوضاع ايجاد نمي شود ... بزرگ كه مي شوي خيلي ها در ذهنت فرو مي ريزند ... كاري نمي شود كرد ... اين يك قانون است ... با بزرگ شدن دردها هم بزرگ تر مي شوند

