عهد الست
می خواهم بگویم که چقدر از این کمرنگ شدنم و بی رنگ شدنش افسوس می خورم ... همیشه می خواستم که درست بر روی زندگی ام قدم برداری ... دوست داشتم که همیشه لبه تختم بنشینی و من سر بر زانوانت بگذارم و برایت درددل کنم ... و حضور انگشتانت را لابه لای گیسوان آشفته ام حس کنم ... درست مثل آن قدیم ها ... دوست داشتم درست در زمانی که از همه چیز و همه کس غمگین و دل گرفته ام تنها و تنها برای تو سخن بگویم و برای تو بنگارم ... چقدر ابلهانه می پنداشتم که ریشه ام محکم شده است ... و چقدر کودکانه بر خودم و عهدم غره شدم ...
نمی دانم که چه شد ... نمی دانم از کجا کمرنگ شدنم شروع شد ... نمی دانم کی و کجا دستم از دستت جدا شد ... و او دیگر چرا ؟؟؟ او که از من هم رنگین تر بود ... من که به خلوصش همیشه غبطه می خوردم ... قدر دلم می گیرد وقتی بیاد می اورم زمانی را که هر جمعه زیارتش ترک نمی شد ... زمانی را که صوت نماز صبحش مرا از خواب بیدار می کرد ... و حالا ...
ترس و خوفم از اینست که پیوند خوردنش با من سست ریشه اینگونه کمرنگ کرده باشدش ...ترسم از این است که من باعث این همه غفلت باشم ...
می گوید : هنوز هم همان رنگی است ... اما مگر می شود این کمرنگ شدن و بیرنگ شدن را انکار کرد ... خودش هم می داند ... وای بر من اگر من باعثش بوده باشم ...
پروردگارم! ترسم از روزی است که آنقدر دور شوم که حتی همین صدای ضعیف درونم را نیز نشنوم ... دستم را بگیر ... بیشتر از هر زمانی بر من تجلی کن ... خلوص از دست رفته ام را به من بازگردان ...
مرا به حال خودم وامگذار ....
یادآوری ....
شاید آن زمانی که قلم می چرخاندم و به راحتی و سبکی روی کاغذ سیاه سیاه میشد نمی دانستم که از چه نعمتی بهره مندم و حالا که چشمه تمام نوشته هایم خشکیده احساس خلا بزرگی به ابعاد تمام روحم می کنم ... روح من از آن دست روح هایی ست که باید نگاشته شود که اگر ننگارمش می پوسد و در هم می شکند و شاید تمام این صدای بیصدایی که درونم فریاد می کشد غم همین ننوشتن باشد ...
همیشه همینگونه است ... جایی که به ظاهر همه چیز بر وفق مراد است یک جای کار می لنگد ... ساعت ها با خودم فکر میکنم ... چه چیز مرا اینقدر بیخود کرده است ... تمام شدن آرزوهایم؟!! یا ترسیدن از حس روزمره شدنم؟؟!!
دوستی داشتم که به اندازه نه سال از زندگی ام دوست می داشتمش ... ۹ سال از زندگی ام را با او زندگی کردم ... ۹ سال با او خندیدم و ۹ سال با او گریه کردم ... و حالا همه چیز خراب شده است ... شکافی درونم است ... شکافی حاصل از نه سال دوستی ...
شاید حتی خیلی خوب نمی دانم چه چیز شکست بین ما؟ درختی را کاشتیم و پرورش دادیم و ناگهان دوتایی بیرحمانه خشکاندیمش ... خواب ... کابوس ... رویا ... و گاهی حتی دلتنگی شاید ...
وقتی پست " زندانبان " را می خوانم تنها یادم از اشک های زلال دوستی می آید که از ته دل نوشته ام را درک کرده بود ... یاد زجری که در آن زمان کشیدم نمی افتم تنها یادم از نوشته ای می آید که اینچنین بر دل دوستی نشست و آرام آرام اشک هایش جاری شد ...
یادم از دستان خودم می آید که از زور ناراحتی بر گلوی دوستی فشرده شد ... دوستی که نمی خواستم خلوصش خدشه دار شود ... دوستی که در دلم به پاکی اش غبطه می خوردم ...
باورم نمی شود که همه چیز تمام شده باشد ... نه اینکه خواسته یکی از ما باشد ... دست بر قضا خواسته هر دوی ما همین بود که همه چیز تمام شود ... هنوز گاهی دلم می خواهد به ابروهای کمانی اش حسودی کنم ... هنوز گاهی دلم میخواهد برگردم به دوم دبیرستان ... ساندویچ های هر روزه ... ترتیب نشستن مان ... انگشت اشاره ام که ناگهان وسط درس بر ستون فقراتش می کشیدم ... اشک های او که از زور خنده سرازیر می شد ...
گاهی چقدر زود همه چیز تمام می شود ... سه تفنگداری بودیم که حالا بی تفنگ بر جا مانده ایم ...با بعد از مدت ها روحم درد گرفته است
پی نوشت بی ربط :
بهاره می گوید : من اگر روزی دوستی ام را با تو قطع کنم نیازمند یک دوره مداوای کامل روانشناسی می شوم چون بخشی از زندگی ام به تو گره خورده است ...
بارها و بارها با خودم فکر می کنم بهار تنها برای اینکه نیازمند مداوای روانشانسی نشود ادامه می دهد ؟؟!!!

