<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                        ابــــرکاکیــا  </title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/</link>
<description>شبکه تارعنکبوتی نوشته های من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Sep 2009 07:57:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>والدین ...</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>موضوع دقیقا از همین جا شروع می شود : &lt;FONT color=#990000&gt;فرزند آینه تمام نمای والدین خویش است&lt;/FONT&gt; .... خیلی عذاب آورست ... شاید خیلی از والدین دلشان نخواهد تا این حد خودشان را لخت و عور ببینند ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff00cc&gt;&lt;STRONG&gt;چطور بر من خرده میگیری ؟!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کدام فرزند را مجال است از صفات ثانویه ای که پدر و مادر به حلقش چپانده اند رها شود ؟ ... چرا قانونی گذاشته نمی شود که در آن ابتدا دو نفر به بلوغ روحی برسند و بعد بچه دار شوند؟ نطفه ای که بسته می شود در جا نصف شخصیتش شکل گرفته است ... چیزی بیشتر از نصف ... پس انسان مختار نیست ... آن زمان که پرخاشگری ات را مثل یک سرنگ داخل نطفه ام ریخیت روزی را می دیدی که در دادگاهت محکوم به خشم زودرس شوم ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ترسم&lt;/FONT&gt; از بچه دار شدنم است ... می خواهم جلوی این سیکل مسخره را بگیرم ... آنقدرها به خودم ایمان ندارم که بخواهم موجودی را خلق کنم ... از کجا معلوم که او هم چند سال بعد مرا محکوم نکند ؟؟؟ مگر کسی هست که نداند من تا چه اندازه مشتاق و عاشق فرزند داشتنم ؟؟؟ اما به اندازه تمام صفات ناخوشایند شخصیتی ام می ترسم ... نگرانم ... مضطربم ... جسم بلورین روحم نیاز به مراقبت بیشتری داشت .... وامصیبتا اگر من هم نتوانم روح فرزندم را حفظ کنم ... وای به حال من اگر من هم نوازش کردن را نیاموخته باشم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتار بعضی ها حسادت را در من می پرورانید ... عشق مادر به فرزند جور دیگری تعریف می شود ... چیزی فراتر از رابطه تکراری ما ... آن زمان که بارقه های کوچک خشم را با رفتارت شعله ور می ساختی روزی را میدیدی که تمام وجودم را در برگیرد ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#663300&gt;کدامین فرزند نقش همسری را بر گردن می گیرد در حالیکه از پدر و مادر خویش الکوبرداری نکرده باشد ؟؟؟ تمام مشکل انسان از همین الگو برداری هاست ... یادت هست که چقدر زود قضاوت می کردی .. محاکمه می کردی .... مجازات می کردی ... شاید من دیروز تو باشم ... کسی چه می داند ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 07:57:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرز نوشت ...</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها تبدیل به یک توده متحرک خشمگین شده ام ... خشمم از چیست نمی دانم !!! خشم از چیزی که در درن مرا می خورد و  می فرساید ... فرسایشی  از نوع حاد ... این روزها که دیر می گذرد من منتظر یک بهانه ام ... بهانه برای خراب کردن همه چیز ... خودم را  به داشتن زندگی نکبت بار محکوم می کنم ... دلم می خواهد از تمام قشنگی های زندگی  دست بشکم  و خودم را محکوم به درد و رنج کنم ... می خواهم خودم  را تنبیه کنم ... مدام در حال تفکر  به چیزهای واهی هستم  ... مدام حواث ناگوار اتفاق نیفتاده را در ذهنم جستجو می کنم ... مدام در حال مچگیری برای چیزهای که می دانم  وجود ندارد هستم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فقط اسم بیماری ام را نمی دانم !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 08:03:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر دنیا دقیقا همین جاست</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی اوقات فکر می کنم اخر دنیا دقیقا همین جاست ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه اتفاق مهمتری قرار بوده  بیفتد که تا کنون تیفتاده است ... مثل شاگردی می مانم که به امید رفتن به مقطع بالاتر با جدیت درس خوانده است و حالا که آخر سال است می فهمد درس و امتحان و همه این وعده و وعید ها دروغ بوده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می گویم آخر دنیا همین الان است ... درست همین الان اگر قرار است چیزی عوض شود باید  عوض شود ... اصلا از کجا معلوم که تا همین جای زندگی خودم را سر کار  نگذاشته باشم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال آدم های رودست خورده را دارم ... دقیقا نمی دانم از چه کسی و چگونه رودست خورده ام اما این روزها به شدت حال رودست خوردگی دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 09:47:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نسل سومی...</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موشولینا ... جیگیلی .... دافی شاپ ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دایره لغت نسل چهارمی غنی شده است ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 04:54:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عهد الست</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#330033&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330033&gt;می خواهم بگویم که چقدر از این کمرنگ شدنم و بی رنگ شدنش افسوس می خورم ... همیشه می خواستم که درست بر روی زندگی ام قدم برداری ... دوست داشتم که همیشه لبه تختم بنشینی و من سر بر زانوانت بگذارم و برایت درددل کنم ... و حضور انگشتانت را لابه لای گیسوان آشفته ام حس کنم ... درست مثل آن قدیم ها ... دوست داشتم درست در زمانی که از همه چیز و همه کس غمگین و دل گرفته ام تنها و تنها برای تو سخن بگویم و برای تو بنگارم ... چقدر ابلهانه می پنداشتم که ریشه ام محکم شده است ... و چقدر کودکانه بر خودم و عهدم غره شدم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330033&gt;نمی دانم که چه شد ... نمی دانم از کجا کمرنگ شدنم شروع شد ... نمی دانم کی و کجا دستم از دستت جدا شد ... و او دیگر چرا ؟؟؟ او که از من هم رنگین تر بود ... من که به خلوصش همیشه غبطه می خوردم ... قدر دلم می گیرد وقتی بیاد می اورم زمانی را که هر جمعه زیارتش ترک نمی شد ... زمانی را که صوت نماز صبحش مرا از خواب بیدار می کرد ... و حالا ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330033&gt;ترس و خوفم از اینست که پیوند خوردنش با من سست ریشه اینگونه کمرنگ کرده باشدش ...ترسم از این است که من باعث این همه غفلت باشم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330033&gt;می گوید : هنوز هم همان رنگی است ... اما مگر می شود این کمرنگ شدن و بیرنگ شدن را انکار کرد ... خودش هم می داند ... وای بر من اگر من باعثش بوده باشم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330033&gt;&lt;STRONG&gt;پروردگارم&lt;/STRONG&gt;! ترسم از روزی است که آنقدر دور شوم که حتی همین صدای ضعیف درونم را نیز نشنوم ... دستم را بگیر ... بیشتر از هر زمانی بر من تجلی کن ... خلوص از دست رفته ام را به من بازگردان ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330033&gt;مرا به حال خودم وامگذار ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330033&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 09:10:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادآوری ....</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید آن زمانی که قلم می چرخاندم و به راحتی و سبکی روی کاغذ سیاه سیاه میشد نمی دانستم که از چه نعمتی بهره مندم و حالا که چشمه تمام نوشته هایم خشکیده احساس خلا بزرگی به ابعاد تمام روحم می کنم ... روح من از آن دست روح هایی ست که باید نگاشته شود که اگر ننگارمش می پوسد و در هم می شکند و شاید تمام این صدای بیصدایی که درونم فریاد می کشد غم همین ننوشتن باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه همینگونه است ... جایی که به ظاهر همه چیز بر وفق مراد است یک جای کار می لنگد ... ساعت ها با خودم فکر میکنم ... چه چیز مرا اینقدر بیخود کرده است ... تمام شدن آرزوهایم؟!! یا ترسیدن از حس روزمره شدنم؟؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستی داشتم که به اندازه نه سال از زندگی ام دوست می داشتمش ... ۹ سال از زندگی ام را با او زندگی کردم ... ۹ سال با او خندیدم و ۹ سال با او گریه کردم ... و حالا همه چیز خراب شده است ... شکافی درونم است ... شکافی حاصل از نه سال دوستی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید حتی خیلی خوب نمی دانم چه چیز شکست بین ما؟ درختی را کاشتیم و پرورش دادیم و ناگهان دوتایی بیرحمانه خشکاندیمش ... خواب ... کابوس ... رویا ... و گاهی حتی دلتنگی شاید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی پست &quot; زندانبان &quot; را می خوانم تنها یادم از اشک های زلال دوستی می آید که از ته دل نوشته ام را درک کرده بود ... یاد زجری که در آن زمان کشیدم نمی افتم تنها یادم از نوشته ای می آید که اینچنین بر دل دوستی نشست و آرام آرام اشک هایش جاری شد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم از دستان خودم می آید که از زور ناراحتی بر گلوی دوستی فشرده شد ... دوستی که نمی خواستم خلوصش خدشه دار شود ... دوستی که در دلم به پاکی اش غبطه می خوردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورم نمی شود که همه چیز تمام شده باشد ... نه اینکه خواسته یکی از ما باشد ... دست بر قضا خواسته هر دوی ما همین بود که همه چیز تمام شود ... هنوز گاهی دلم می خواهد به ابروهای کمانی اش حسودی کنم ... هنوز گاهی دلم میخواهد برگردم به دوم دبیرستان ... ساندویچ های هر روزه ... ترتیب نشستن مان ... انگشت اشاره ام که ناگهان وسط درس بر ستون فقراتش می کشیدم ... اشک های او که از زور خنده سرازیر می شد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی چقدر زود همه چیز تمام می شود ... سه تفنگداری بودیم که حالا بی تفنگ بر جا مانده ایم ...با بعد از مدت ها روحم درد گرفته است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;پی نوشت بی ربط : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;بهاره می گوید : من اگر روزی دوستی ام را با تو قطع کنم نیازمند یک دوره مداوای کامل روانشناسی می شوم چون بخشی از زندگی ام به تو گره خورده است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;بارها و بارها با خودم فکر می کنم بهار تنها برای اینکه نیازمند مداوای روانشانسی نشود ادامه می دهد ؟؟!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 07:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه سال!!!</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست همزمان با سه سال شدن وبلاگم می خوام یک مدتی رو برم مرخصی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوام تا زمانی که یک مینیمال یا یک قطعه درست و درمون ادبی ننوشتم نیام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چقدر طول می کشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن &lt;FONT color=#cc0066&gt;: سه سال قبل درهمچین روزی پستی رو نوشتم که حالا بعد از سه سال خلافش بهم ثابت شد ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 08:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>24 سالگی ام ...</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;متولد شدن هدیه گرفتن تمام دنیاست ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;۲۴ ساله شدم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000033 size=1&gt;پ.ن : آهای زنبور بی عسل که بی سر و صدا می ایی و میروی در چه حالی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000033 size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 06:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و لباس سفیدم</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز ۶ فروردین بالاخره رسید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره رویای کودکی و لباس سفید و دست و شادمانی و هیاهو ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تجربه ای فراموش ناشدنی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=1&gt;پ.ن : در اولین فرصت کارت عروسی ام را در وبلاگ خواهم گذاشت ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Apr 2009 19:48:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاخیر</title>
<link>http://abarkakya.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;چند گاهی است که دسترسی ام به اینترنت دشوار شده است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;بر من ببخشید ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن : در گیر و دار بساط عروسی ام هستم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=abarkakya&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>abarkakya</dc:creator>
<guid>http://abarkakya.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
